ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
اینو ✨
خودم سرش انقد خندیدم که
حامی نمیدونه من تو عکسام زنش دادم 😂
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
در دنیای تاریک و مافیایی حامی، جایی که خون و قدرت حرف اول را میزند، ناگهان چشمهای آهو همه چیز را
باباااااااا باریکلااااااااا
نگا هنروووووو
اوفففففف
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
باباااااااا باریکلااااااااا نگا هنروووووو اوفففففف
خیایهیرینذثمینثرنژدینیدهیذینزذیایذخیدثمژذهثذین✨🫶🏻💝💞🛐🫂🌟🫀🤍
https://eitaa.com/Endless_Wound2025
حمایت میکنی زیبا دیده بشم🥺
🖤🩸
الی : حمایتش کنین خوشگلاا 🤍
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴¹. . .
(( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم کم آهو از حالت خجالتی درآمد و پرحرفی میکرد و این بار این هابی بود که سکوت کرده بود تا او حرف بزند بعد از چند دقیقه غذا سفارش دادند و خوردند کمی دیگر حرف زدن و ساعت ۱۱:۳۰ شد و آهو رخلاف میل باطنیاش خواست به خانه برود وهامی هم گفت که او را خواهد رساند ،حامی غذا را حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند و به طرف ماشین حامی رفتند …))
. . .
« دم خونه آهو »
((آهو از ماشین حامی پیاده میشود، اما انگار دلش همونجا داخل ماشین مانده ، داداش نمیخواست آن شب انقدر زود تمام شود دوستاش عقربهها توی هم گیر کنند و زمان بایستد ، تا برای همیشه ، همان جا ، کنار حامی بنشیند !
وقتی آهو پیاده شد کلیدهایش را از کیفش درآورد و به سمت خانه رفت در همین حین حامی منتظر ماند تا او به داخل خانه برود ، اما ناگهان یادش آمد چیزی را به آهو نگفته است … ))
حامی : آهو؟
((آهو در بین راه میایستد و به پشت سرش نگاه میکند. ))
آهو : بله ؟
+ یادم رفت یچیزی رو بهت بگم …
- چی؟
+ خیلی دوستت دارم !
- چی ؟
+ گفتم خیلی دوست دارم !
- آها ، باشه !
(( آهو رویش را برگرداند و به سمت خانه رفت حامی با خودش فکر کرد آهو را ناراحت کرده و یا برای گفتن این حرف هنوز زود بوده ، خواست برود ، ولی ... ))
- اقا آرتین ؟
+ جانم؟
- منم دوست دارم !
+بله ؟
- گفتم منم دوست دارم
+نشنیدم ! یه بار دیگه بگو !
- عههعههه ، اذیت نکن دیگه ، منم دوست دارم « با خنده »
(( آهو با خنده این را گفت و به سمت خانه دوید در خانه را باز کرد و داخل رفت ، اما نمیدانست با این حرفش دل حامی را برای خودش دزدیده و روح حامی را از آن خود کرده بود …
حامی تا چند دقیقه همانطور به جایی که آهو ، چند دقیقه پیش ایستاده بود و به او ابراز علاقه کرده بود خیره ماند و بعد به خود آمد و با دست و دلی لرزان ، ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد … ))
. . .
« خونه آهو »
(( آهو وارد خانه شد کفشهایش را درآورد. دسته گل رز سفیدی که حامی براش خریده بود در بغلش بود و آنقدر خوشبو بود که آهو هر چند ثانیه یک بار آنها را بو میکرد ، وارد سالن خانه که شد مادرش روی مبل نشسته بود و سرگرم موبایلش بود وقتی او را دید آرام سلام کرد و به طرف اتاقش رفت ، ناگهان …))
طاهره خانم: آهو ؟
آهو: بله مامان؟
+ برگرد ببینم!
(( آهو برمیگردد و چشمان مادرش روی دسته گلی که در دستانش بود قفل میشود …))
+اینا کجا بوده؟
- اینا ؟ هیچی، از این بچهها هستش که سر چهارراهها گل میفروشن یکیشون اومد دم ماشین بهار منم دارم نیومد ازش نخرم میدونی هم که من رز سفید دوست دارم …
+ آها ، خب برو لباساتو عوض کن بیا شامتو بدم !
- عامممم ، من شام خوردم .
+ شام خوردی ؟ کجا ؟
- عاممم ، امروز و دیروز فروش کافه خوب بود آقای شعبانی همه را دعوت کرد واسه شام …
+ آها ، باشه .
((آهو تا مادرش سوال دیگری نپرسید سریع وارد اتاق میشود لباسهایش را عوض میکند و روی تخت مینشیند دسته گل را در بغلش میگیرد و او را بو میکند ، دست گل انگار بوی حامی را میداد …))
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴¹. . . (( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم
من غششششش😭💞
آهو چقدر خوب میپیچونه😂