eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
307 دنبال‌کننده
191 عکس
60 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ همرآه مآ باشید.🖤 ه‍ــوات‍ـــو داری‍ـــــم ، ه‍ــــم‍ــــه ج‍ـــــا ک‍ــــن‍ــــارت‍ــــی‍ــــم✨🤍 مالک : @Faty_021_12 کدمون:📝𝟭𝟬𝟯 "عضو جمعیت نویسندگان📖 "
مشاهده در ایتا
دانلود
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
باباااااااا باریکلااااااااا نگا هنروووووو اوفففففف
خیایهیرینذثمینثرنژدینیدهیذینزذیایذخیدثمژذهثذین✨🫶🏻💝💞🛐🫂🌟🫀🤍
https://eitaa.com/Endless_Wound2025 حمایت میکنی زیبا دیده بشم🥺 🖤🩸 الی : حمایتش کنین خوشگلاا 🤍
تایم فداتون 🍓
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴¹. . . (( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم کم آهو از حالت خجالتی درآمد و پرحرفی می‌کرد و این بار این هابی بود که سکوت کرده بود تا او حرف بزند بعد از چند دقیقه غذا سفارش دادند و خوردند کمی دیگر حرف زدن و ساعت ۱۱:۳۰ شد و آهو رخلاف میل باطنی‌اش خواست به خانه برود وهامی هم گفت که او را خواهد رساند ،حامی غذا را حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند و به طرف ماشین حامی رفتند …)) . . . « دم خونه آهو » ((آهو از ماشین حامی پیاده می‌شود، اما انگار دلش همونجا داخل ماشین مانده ، داداش نمی‌خواست آن شب انقدر زود تمام شود دوستاش عقربه‌ها توی هم گیر کنند و زمان بایستد ، تا برای همیشه ، همان جا ، کنار حامی بنشیند ! وقتی آهو پیاده شد کلیدهایش را از کیفش درآورد و به سمت خانه رفت در همین حین حامی منتظر ماند تا او به داخل خانه برود ، اما ناگهان یادش آمد چیزی را به آهو نگفته است … )) حامی : آهو؟ ((آهو در بین راه می‌ایستد و به پشت سرش نگاه می‌کند. )) آهو : بله ؟ + یادم رفت یچیزی رو بهت بگم … - چی؟ + خیلی دوستت دارم ! - چی ؟ + گفتم خیلی دوست دارم ! - آها ، باشه ! (( آهو رویش را برگرداند و به سمت خانه رفت حامی با خودش فکر کرد آهو را ناراحت کرده و یا برای گفتن این حرف هنوز زود بوده ، خواست برود ، ولی ... )) - اقا آرتین ؟ + جانم؟ - منم دوست دارم ! +بله ؟ - گفتم منم دوست دارم +نشنیدم ! یه بار دیگه بگو ! - عههعههه ، اذیت نکن دیگه ، منم دوست دارم « با خنده » (( آهو با خنده این را گفت و به سمت خانه دوید در خانه را باز کرد و داخل رفت ، اما نمی‌دانست با این حرفش دل حامی را برای خودش دزدیده و روح حامی را از آن خود کرده بود … حامی تا چند دقیقه همانطور به جایی که آهو ، چند دقیقه پیش ایستاده بود و به او ابراز علاقه کرده بود خیره ماند و بعد به خود آمد و با دست و دلی لرزان ، ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد … )) . . . « خونه آهو » (( آهو وارد خانه شد کفش‌هایش را درآورد. دسته گل رز سفیدی که حامی براش خریده بود در بغلش بود و آنقدر خوشبو بود که آهو هر چند ثانیه یک بار آنها را بو میکرد ، وارد سالن خانه که شد مادرش روی مبل نشسته بود و سرگرم موبایلش بود وقتی او را دید آرام سلام کرد و به طرف اتاقش رفت ، ناگهان …)) طاهره خانم: آهو ؟ آهو: بله مامان؟ + برگرد ببینم! (( آهو برمی‌گردد و چشمان مادرش روی دسته گلی که در دستانش بود قفل می‌شود …)) +اینا کجا بوده؟ - اینا ؟ هیچی، از این بچه‌ها هستش که سر چهارراه‌ها گل می‌فروشن یکیشون اومد دم ماشین بهار منم دارم نیومد ازش نخرم می‌دونی هم که من رز سفید دوست دارم … + آها ، خب برو لباساتو عوض کن بیا شامتو بدم ! - عامممم ، من شام خوردم . + شام خوردی ؟ کجا ؟ - عاممم ، امروز و دیروز فروش کافه خوب بود آقای شعبانی همه را دعوت کرد واسه شام … + آها ، باشه . ((آهو تا مادرش سوال دیگری نپرسید سریع وارد اتاق می‌شود لباس‌هایش را عوض می‌کند و روی تخت می‌نشیند دسته گل را در بغلش می‌گیرد و او را بو میکند ، دست گل انگار بوی حامی را میداد …)) ادآمه دآرد.