eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
307 دنبال‌کننده
197 عکس
67 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ همرآه مآ باشید.🖤 ه‍ــوات‍ـــو داری‍ـــــم ، ه‍ــــم‍ــــه ج‍ـــــا ک‍ــــن‍ــــارت‍ــــی‍ــــم✨🤍 مالک : @Faty_021_12 کدمون:📝𝟭𝟬𝟯 "عضو جمعیت نویسندگان📖 "
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Hamim16/4623 تازه اینکه خوب بود باز یکی دیگه بهش گفتم از فصل ۶ سوال بده از فصل ۴ داد گفتم این فصل ۴ه گف ببخشید حق الناس کردم💔 خدا به دادم برسه با این چت جی پی تی 🤲🏻 🖤🩸 الی : خدایا چت جی بی تی رو شفا بده 😂
https://eitaa.com/Hamim16/4624 آمینن🤝🏻 🖤🩸 الی : 😂
چرا امشب پارت نزاشتی🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬 🖤🩸 الی : میزارم الان 😂
بچه ها می‌خوام پروفو تغییر بدم ✨
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴². . . « فردا صبح » ((آهو با حالی خوب از خواب بیدار شد. انرژی عجیبی داشت ناگهان اتفاقات دیشب یادش آمد و باعث شد لبخند به لبش بیاید ، یاد چهره حامی که دستش را زیر چانه‌اش می‌گذاشت و با چشمان رویاییش به آهو خیره می‌شد ، یاد لحن صدایش جوری که عاشقانه با اهو حرف می‌زد ، یاد مهربانی‌اش وقتی آهو خجالت می‌کشید یا هول می‌کرد و او با مهربانی آرامش می‌کرد ، یاد آخرین حرفش یعنی " دوستت دارم " و یاد چشمانش که آهو را در خود غرق می‌کرد … اگر کسی آهو را مجبور می‌کرد کاری را تا آخر عمر انجام دهد قطعاً آهو می‌خواست آهو تا آخر عمرش حامی روبرویش بنشیند دستش را بگیرد و به او خیره شود تا آهو حس آرامش بگیرد … آهو لبه تخت نشسته بود و این فکرها را در سرش مرور می‌کرد ، ناگهان آدم و گوشی‌اش دوباره زنگ زد و این کار باعث شد روح از بدنش جدا و دوباره برگردد ! )) + وااییی ، سکته کردم 😂 (( آهو به خودش آمد و فهمید و زود حاضر شود دست و صورتش را شستد و اتاق و برگشت و در حین لباس پوشیدن یادش افتاد چقدر دوست دارد حامی دستش را بگیرد یعنی می‌شود این کار را بکند ؟ آهو لباس را پوشید روی تخت نشست و چشمانش را بست ، به این فکر کرد که الان حامی کنارش نشسته و دستش را می‌گیرد همینطور که داشت در خیالاتش سیر می‌کرد ناگهان گوشی از زنگ خورد و آهو دومین سکته آن روزش را زد )) + وااایییییی ، بهتره دیگه بهش فکر نکنم دفعه سوم فکرش دیگه واقعاً منو می‌کشه 😂 (( نویسنده ، تا تو باشی انقد فکر و خیالات اضافی نکنی 😂 )) + الو ؟ بهار ؟ - سلااامممم ، چطوری خانم خوشگله ؟ عشق آرتین ، کجایی ؟ + سلام مسخره ، عشق آرتین یعنی چی توام هنوز هیچی نشده 😂 - هیچی نشده ؟ اوکی نشدی باهاش 😳 + چرا باباااا ، نترس ، رفتم سر قرار کلی هم حرف زد برام حالا تو بیااا ، برات تعریف می‌کنم . - باشه من یه دقیقه دیگه اونجام زود بیا پایین دل تو دلم نیست همه چیو باید برام بگی ! + باشه اومدم 😂 . . . « ماشین بهار » آهو : تو که گفتی یه دقیقه دیگه اینجایی زیر یه ثانیه شد که !😂 بهار : وای نمی‌دونی چقدر ذوق دارم ! بگو بگو بگو + باشه حالا! (( آهو همه چیز را برای بهار می‌گوید و بهار با هر حرفی که حامی به آهو زده ذوق می‌کند ، وقتی حرف‌های آهو تمام می‌شود بهار با شادی وصف نشدنی به او نگاه می‌کند )) - وای آهو چه شانسی داری جای اون دانیال قورباغه چه جنتلمنی گیرت اومد 😂😭 + بهار می‌دونی چیش قشنگه ؟ - چچیییی ؟ + آخر سر که رسوندم داشتم می‌رفتم تو خونه بهم گفت" دوستت دارم" - واقققععععععاااااا ! چابیییییی جججیغغغغغغغغغ 🥺 + عههههه اروممممم باششش 😂 - تو چی بهش گفتی ؟ + هیچی ، منم بهش گفتم دوستش دارم و فرار کردم 😂 - واییییی من الان میمیییییرمممممم جیغغغغغغغغ ✨🥺 + باشه باشه 😂 حالا روشن کن بریم توی راه بقیه ذوقتو بکن 😂 - باشه 🥺 وایییی من و این همه خوشبختی محالههههه + عجبا 😳 . . . « کافه» (( بهار همینطور که درباره حامی حرف می‌زنند و می‌خندیدند، وارد کافه شدند ناگهان آقای شعبانی جلوی راهشان سبز شد و از آهو خواست چند دقیقه‌ای با او حرف بزند بهار به سمت آشپزخانه می‌رود و آهو با آقای شعبانی تنها می‌شود )) آهو : بفرمایید ، با بنده کاری داشتید ؟ آقای شعبانی : بله راستش می‌خواستم شماره مادرتون رو بگیرم برای مادرم + خب ؟ - با مادرتون هماهنگ کنم که یه قرار خواستگاری بزاریم ‌ (( نویسنده: شعبانی بیا برو تا حامی رو نفرستادم بالا سرت 😒)) + خواستگاری ؟ از کی اون وقت ؟ - از شما دیگه … + از من ؟ -بله ... + آقای محترم ولاً بنده نامزد دارم ، دوماً شما راجع به من چی فکر کردین ؟ هرکس میاد زیر دستتون کار ازش خواستگاری می‌کنی ؟ - نه ولی آخه من از شما … + از من چی؟خوشتون اومده؟ ولی خیلی اشتباه کردین بازم یادآوری می‌کنم من نامزد دارم ! - اما آخه شما که حلقه تو دستتون ندارین ! +باشه نداشته باشم قراراشو گذاشتیم چند هفته دیگه نامزد می‌کنیم الانم من محرمشون هستم ، بعدشم این معیار خوبی واسه خواستگاری کردن از من نیست ! ((آهو در حال گفتن این حرفا بود که ناگهان صدای باز و بسته شدن در آمد و وقتی آهو به سمت در نگاه کرد حامی را دید که با بهت و تعجب به آن دو نگاه می‌کرد …)) ((نویسنده : اوه اوه الان شعبانی رو لت و پاره می‌کنه😂 )) ادآمه دآرد.
کیا پارت میخواستننننن ؟ بیاین ناشناس ببینم 🍓
464.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاین با خاله حرف بزنین 🍓 ✨ نقدی ، انتقادی و سخنی ، نظرهای قشنگتون درباره رمان 🍓💞🍰 منتظرم قشنگاااا https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_66s708r&btn=Hokm.marg
عالیییی بودددددددددد فقط بعدش بزار حامی بگیره اینو بکشه من دلم خنک شده آخه چه چیز عنی هسته این شعبانی سگ و اون دانیال قورباغه این دوتا رو فقط بسپارید به من من خودم می‌دونم باهاشون چیکار کنم 🖤🩸 الی : بعلههه 😂 دانیال و شعبانی دست شما 😂
وایییی آخه اینجا جای تموم کردن پارت بوووددد؟؟؟😭😭😭😭😭💔🥺 🖤🩸 الی : ارعععع