🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁵. . .
((آهو وارد آشپزخانه میشود بهار با شیطنت به او نگاه میکند و آهو میفهمد که بهار همه چیز را شنیده ،آهو لبخندی میزند و به سمت قهوه ساز میرود قهوه حامی را درست میکند و درون لیوان مخصوص میریزد سپس از آشپزخانه بیرون میرود و به سمت میز حامی میرود وقتی حامی میبیند آهو در حال نزدیک شدن است گوشیاش را کنار میگذارد و به او لبخند میزند ))
آهو : بفرمایید آقای شیطون ! قهوه تون☺️
حامی : مرسی خانم خوشگله ، آها راستی آهو ؟
(( هر وقت حامی او را با اسم کوچک صدا میزد هزاران پروانه در قلب آهو شروع به پرواز میکردند … ))
آهو : جانم ؟
+ یچیزی یادت نرفته ؟
- چی 😳
+ واقعا یادت نی ؟
- خب چیو ؟ عههه !
+ شمارتو 😂
- شمارم چی ؟
+شمارتو ندادی بهم خوشگل خانم !😉
- اهاااا ، واییی « با کف دست به پیشانی اش میکوبد »
+ بعله ! پس من هر وقت دلم برای صدات تنگ شد چه جوری باهات حرف بزنم ؟ هاااا ؟
- شمارمو بهت میدم ، اما قرار نیست که دم به دقیقه دلت برای صدای من تنگ شه و بهم زنگ بزنی ؟
+ چرا اتفاقاً دل من دم به دقیقه دلش واسه صدات ، چشات ، خودت …
تنگ میشه !
(( نویسنده : هوششش ، آرومتر الان دختره از خجالت میمیره 😂))
((آهو خجالت کشید و سرخ شد ذوق عجیبی تمام وجودش را پر کرد ناگهان یادش آمد حامی به او نگاه میکند و منتظر جواب است ! ))
- باشه ولی دلیل نمیشه دم به دقیقه به من زنگ بزنیااا ! زیاد بشه جوابتو نمیدم😂
+ عههه !اینجوریاست پسسس !
- بعله اینجوریاس
+ باشه ! به وقتش به حسابت میرسم ! 😂
- باشه ☺️
((او شمارش را به حامی داد حامی بعد از اینکه کمی به آهو خیره شد و با او حرف زد بالاخره از کافه بیرون رفت و آهو را تنها گذاشت ، کمی که از کافه دور شد برگشت و به کافه نگاه کرد همان لحظه آقای شعبانی از کافه بیرون آمد حامی با دیدن او فکری به سرش زد و به سمتش رفت … ))
حامی : سلام ! آقای شعبانی ؟
آقای شعبانی : سلام ، بله خودم هستم !
+ فکر کنم شما منو نمیشناسین ! من و آرتینم ، نامزد آهو !
((رنگ شعبانی میپرد ، لبخندی مصنوعی میزند ))
- نامزد آهو ؟
+ بله ! نامزد آهو " خانم "
- آها ، بله آهو گفته بود نامزد داره !
+ آهو نه ! آهو خانم !
- آها بله آهو خانم گفته بودن
(( فدای سمج بودنت بشم من 🥺🌀))
+بله ، من یه امری داشتم خدمت شما !
- بفرمایید !
+ میشه از این به بعد اگه سفارشی واسه کافه داشتین به یه نفر دیگه بگین و این کارا رو به آهو نسپارین ؟
- آها بله چشم از این به بعد به یه نفر دیگه میگم ...
+ خیلی ممنون 😏
- خواهش میکنم !
+ خوشحال شدم از آشناییتون!
- همچنین !
((حامی دستش را به طرف شعبانی میگیرد که با او دست بدهد وقتی شعبانی دستش را میگیرد حامی دست شعبانی را فشار میدهد به طوری که نفس شعبانی بند میآید ! ))
+ خدانگهدار! ☺️
(( دست شعبانی را ول میکند و از او دور میشود ،شعبانی وقتی دستش آزاد میشود «آخ» کوچکی میگوید جاده درد دستش کمتر شود این کار حامی به او ثابت کرده بود که با او شوخی ندارد و اگر او را دفعه دیگر نزدیک او ببیند قطعاً استخوان هایش را خرد میکند ! ))
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
اینم دادم ذوققق مرگ بشیننننن😂❤️
حاجی قدو ببین یییا خدا
« ادامه بدین تو ناشناس 😂 »