به احترام سارینای عزیزم
چنلو مشکی میکنیم
کاش خدا آنقد آدمای خوب رو ازمون نمیگرفت 💔
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵¹. . .
(( عصر حامی به دنبال آهو رفت، وقتی به دم کافه رسید آهو منتظرش بود ...))
حامی : سلااامممم چطوری قشنگم ؟
آهو : خوبم ! تو چطوری آقا معلم ؟
(( قند در دل حامی آب شد ...))
+ خوبم ، اماده ای واسه اولین کلاس ؟
- بعلههه
+ آفرین ! پس بپر بالا 😉
(( آهو سوار موتور میشود و حامی گاز میدهد ، به خیابانی خلوت که میرسند حامی توقف میکند و ...))
حامی : خب آهو ، پیاده شو ببینم !
((حامی از موتور پیاده میشود
آهو هم پیاده میشود و با تعجب به اطراف نگاه میکند ))
آهو : واسه چی اومدیم اینجا ؟
+ مگه نمیخوای موتور سواری یاد بگیری ؟
- خب چرا !
+ خب نمیشه که وسط یجای شلوغ یادت بدم که ! باید بجای خلوت باشه واسه اول کار 😉
- آها اوکی 😅
+ خب آهو خوب گوش بده من چی میگم ، اول سوار موتور شو
(( آهو سوار موتور میشود و حامی خودش موتور را نگه میدارد ))
+ ببین آهو ، اولین شرط موتور سواری ، نترسیدنه ، تو نباید بترسی ، اگه همش بخوای بترسی و هول کنی هیچوقت نمیتونی موتور سوار خوبی بشی ، اوکی ؟
- اوکی 😊
+ خب ، شرط دوم چیه ؟ اینه که تو بتونی خوب تعادل موتورو حفظ کنی ، حالا البته این موتور یکم سنگینه واسه اولین بار ، اما خب اشکال ندارد ، داشتم میگفتم تو اگه بتونی خوب تعادل حفظ کنی ، دیگه مشکلی نیس ، واسه حفظ تعادل هم فقط باید جلوتو نگا کنی به پاهات و آسمون و درخت و ... نگا نکن
فقط به جلو ...
(( ناگهان بغضی خفه کننده گلو حامی را گرفت و او نتوانست حرف را ادامه دهد ، او این لحظه ها را فقط کنار نازنین تصور میکرد ، اما حالا ...
آهو که متوجه لرزشی در صدای حامی بود با نگرانی پرسید ...))
- چیشد ؟ خوبی ؟
(( حامی به سختی شروع به حرف زدن کرد ...))
+ آره خوبم ، چیزی نیس ...
خب ، اوکیه ؟
- آره ، اوکیه ...
+ خب ...
(( حامی همه چیز هایی که از موتور بلد بود را برای آهو توضیح داد ، از چگونه روشن کردن موتور تا چگونه دنده دادن و خیلی چیز های دیگر ، اما با هر کلمه ای که میگفت بغض بیشتر گلویش را فشار میداد ، او به قولش به آهو عمل کرده بود اما حسرت این را میخورد که هیچوقت نتوانسته بود این این کار را برای نازنین بکند ...))
ادآمه دآرد.