ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
اینم عکسش کیف کنیننننننن ✨
۵۵ تا بازدید خورده بعد چجوری هیچکس هیچ نظری نمیده ؟🥺😢
از دستت دلخوریم چون پارت نمیدی
ولی عکستم گشنگه
🖤🩸
الی : قربونت بشم من بخاطر سارینا دیروز پارت ندادم وگرنه امشب میدم ❤️
ماچ بهت 🥺
فدات بشم من
درسته به خاطر سارینا نمیدی ولی خب امروز بده
ما نظری هم نمیدهیم چون قبلا بهت گفتیم رمانت عالیه دیگه برای هر پارت لازم نیست که بهت بگیم عالی بوده همیشه عالی هستی هم خودت و هم کانالت و هم رمانت
🖤🩸
الی : یکی منو بگیره من الان غشششش میکنممممم
من فدای شما ممبرا بشمممم
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵². . .
((حامیا و کمی با هم تمرین میکنند بعد از دو ساعت بالاخره آهو خسته میشود...))
آهو : وایییی بسه دیگه ! بقیشو بزاریم واسه یه روز دیگه ...
حامی : به همین زودی خسته شدی ؟
+ به همین زودی چیه ؟ دو ساعته داریم تمرین میکنیم !
(( حامی به تعجب به ساعتش نگاه میکند ، آهو راست میگفت !
عجیب بود ، او هروقت کنار آهو بود اصلا ؟
متوجه گذر زمان نمیشد ...))
- راست میگیا ! من اصلا متوجه گذر زمان نشدم 😅
+ اوممم ، اشکال نداره ، خب حالا کجا بریم؟
- دوست داری کجا بریم ؟
+ نمیدونم ، هرجا تو بگی !
- اومممم
((حامی کمی فکر میکند ، فکری به سرش زد و لبخند زد ... ))
- آهو ؟
+ جانم ؟
- دوست داری بریم جاده چالوس ؟
+ جاده چالوس؟
-آره اونجا یه رستوران خوبم هست که بعد میتونیم بریم ، اتفاقاً با موتور خیلیم کیف میده !
+باشه بریم 🥺 میدونی چند ساله جاده چالوس نرفتم ؟
-اشکال نداره ، حالا با هم میریم !
+باشه پس بریم🥺
-بپر بالا !
((آهو سوار موتور میشود و حامی موتور را روشن میکند ، بعد از چند دقیقه وارد جاده چالوس میشوند و آهو محو مناظر سرسبز و زیبای آنجا میشود ، خورشید در حال غروب بود و جلوه زیبا از آنجا ساخته بود آهو در گوش حامی داد میزند : ))
+ خیلیییی قشنگههههه
- ارههه ، من که بهت گفتم بیایم اینجا کیف میده !
حالا هرچی جلو بریم قشنگ تر هم میشه !
((حامی راست میگفت ،هرچه جلوتر میرفتند مناظر زیباتر و رویاییتر میشد ، حامی هم در آینه موتور به آن نگاه میکرد و عاشقتر میشد ...
بالاخره غروب به پایان رسید و شب شد حامی آهو را به رستوران در جاده چالوس بود آهو میزی را انتخاب کرد و هر دو نشستند غذا سفارش دادند و مشغول حرف زدن شدند ...))
-آهو ؟ آخرین باری که اومدی اینجا کی بود؟
+خیلی ساله ،فکر کنم وقتی بچه بودم اون موقع که بابام زنده بود ...
یه بار بابام من و مامانمو آورد جاده چالوس ، فکر کنم روز تولد مامانم بود بابام چون میدونست مامانم اینجا رو خیلی دوست داره آوردمون اینجا !
-یه دقیقه وایسا ببینم من نفهمیدم !
گفتی اون موقع که بابام زنده بود ؟ مگه بابات الان ...
+حواسم نبود بهت بگم نه بابای من الان زنده نیست...
وقتی بچه بودم فوت کرد !
+ آخی ! چرا ؟
+مریض شد سرطان گرفت خیلی هم دیر متوجه شد ...
واسه همین دکتر نتونستن درمانش کنن و ...
((آهو حرفش را قطع کرد و سرش را پایین انداخت دوست نداشت حامی اشکانش را ببیند او هیچ وقت دوست نداشت درباره مرگ پدرش با کسی حرف بزند اما حالا ...
حامیها متوجه ناراحتی آهو شد دیگر هیچ نگفت ، با ناراحتی به آهو زل زد و بعد ...
ناگهان آهو حس کرد کسی دستش را گرفته با تعجب سرش را بالا آورد و دست حامی را روی دستش دید که انگشتانش دور دست آهو قفل شده بود وقتی به صورت حامی نگاه کرد حامی با نگاه دلسوزانه و لبخندی ملیح به او نگاه میکرد ، دست حامی گرم بود و به آهو دلگرمی میداد، آهو شروع به حرف زدن کرد ...))
+ ببین آرتین من چه جوری بگم...
از وقتی ۵ سالم بود پدر نداشتم یعنی از همون موقع بزرگترین حامی زندگیمو از دست دادم از اون موقع فقط مامانمو داشتم و فقط به اون اعتماد کردم
چجوری بگم...
تو ، تو اولین پسری هستی که تو زندگیم بهش اعتماد کردم و یه جورایی دوسش دارم من تنها چیزی که ازت میخوام اینه که کاری نکنی که از اعتمادم پشیمون بشم ...
اذیتم نکن ، باشه ؟
-قربونت برم مگه من تا حالا اذیتت کردم ؟
+هیچ وقت نکن ! من نه تو رو خیلی دوست دارم و تحمل اینکه یه روزی بخوای بهم ضربه بزنی رو ندارم ...
-آهو آخه این چه حرفیه تو میزنی ؟ ها ؟
من تورو بیشتر از هر کس دیگهای توی این دنیا دوست دارم مگه میشه بخوام به عزیزترین کسم ضربه بزنم ؟
+ قول میدی ؟
- قول میدم !
((دست حامی دور دست آهو محکمتر شد هر دو با نگاهی عاشقانه به یکدیگر زل زدن و گرمای نگاهشان مثل آفتابی ملایم ، یخهای تنهاهییشان را آب کرد ، آن ها در عمق چشمان هم آیندهای روشن و قولی ماندگار دیدند ، پیمانی نانوشته که با هر تپش قلب محکمتر میشد ، در آن لحظه فهمیدند خانه جایی نیست ، بلکه کسی است که نگاهش پناهگاه توست ...))
ادآمه دآرد.