eitaa logo
'𝐋𝐢𝐥𝐢𝐞𝐬 𝐦𝐨𝐨𝐧'
339 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
277 ویدیو
6 فایل
به نآم زلفانش💙 . . ) شروع ما ¿از اولین روز موزیک مثلا سال هزار سیصد و نود و نه! Me? @NixlNixl ᝯׁσσ∂: . ֗𝟹𝟹𝟼⭑ ⏝࣭֯︶‌‌˳ ೀ⏝֯‌︶‌ 𓈒ㅤׂ  .   ೀ  𝂅 
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تایم⁴ سشنبه|TB nava
هدایت شده از تایم⁴ سشنبه|TB nava
هدایت شده از تایم⁴ سشنبه|TB nava
یِهـ چَنِل پر از بیوٌ هايِ گآد🖤。 ࣪⊹ تِکساشوُ هر شب میفرستم برا اِکــ/سم ʝσเɳ ؛https://eitaa.com/joinchat/4053403226Cfa95a9ecff𓏲 ִֶָ 𖤐˚. ...ღــــــــــ٨ـﮩـ۸ـﮩ...
هدایت شده از تایم⁴ سشنبه|TB nava
تکست و بیو دونی ایتا🖤🙂 https://eitaa.com/joinchat/4053403226Cfa95a9ecff
هدایت شده از تایم⁴ سشنبه|TB nava
ارادتتتت داریممممم کاربردیییی برا ایتایونننن🔥👀 ●کد فیلtری چنل ●کد فیلtری ●کد رفع فیلtری ●کد ضد ریp ●کد ریp ●کد برداشتن ریp ●کد محدوd کردن ●و... همششش باهممم؟ ■خیلی واجبو نیازه برای ایتاییون👀🔥 ☆ آمآر 368 𝒖𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒔𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 @roman_yekta_va_hosna ☆ آمآر 258 𝐇𝐚𝐚𝐦𝐢 𝐦𝐚𝐡 @Haamimah0000 گذاشته میشه این کد های واجبو ضروریو از دست نده که هیجا گیرت نمیاد بعدا نیازت میشه🔥🙌🏻
در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام همچون آتشی زبانه‌کش است که نه تنها دیگران را، که خودت را در شعله‌های سوزانش خاکستر می‌کند؛ آری، هیچ‌گاه جبران‌کننده‌ی هیچ دردی نیست، جز آنکه زخمی تازه بر قلب خودت بگذارد. قدرِ بودنِ کسی را بدان، پیش از آنکه «نبودن»ش تمام دنیایت را در هم بکوبد و تو را در ویرانه‌های تنهایی رها کند. چرا باید منتظر بمانی تا سکوتِ او، فریادِ حسرتت شود؟ چرا باید اجازه دهی که لحظه‌ها از میان انگشتانت بلغزند و تنها خاطره‌ای تلخ از آنچه می‌توانست باشد، باقی بماند؟ زود قضاوت نکن؛ گاهی یک «توضیح» ساده، می‌تواند مرگِ یک رابطه را به زندگی دوباره تبدیل کند، و پلی از امید بر روی رودخانه‌ی اشک‌ها بسازد. زندگی، بازیِ «اگر»های بی‌پایان نیست؛ بازیِ «همین حالا»هاست، جایی که هر ثانیه فرصتی است برای در آغوش کشیدن آنچه دوستش داری، پیش از آنکه زمان آن را از تو برباید. عزیزانت را دریاب، پیش از آنکه خاک، رازِ رفتنشان را برای همیشه دفن کند. پیش از آنکه صدای خنده‌شان در باد گم شود و تنها سایه‌ای از حضورشان بر دیوارهای خالی ذهنت بماند. چون خاکِ سردِ قبر، دیگر هیچ‌چیز را پس نمی‌دهد؛ نه یک لبخند، نه یک بوسه، نه حتی یک «دوستت دارم» که حالا دیگر دیر شده است. در این سکوتِ ابدی، تنها حسرت باقی می‌مانند، و تو را در چنگال غمی می‌فشارند که تا ابد سوزان خواهد بود. ادامه‌ای رمان در چنل زیر https://eitaa.com/romanentgam
هدایت شده از تبادلات گسترده نوا
🔸پایان تبادلات گسترده نوا ⭕️بنرها ۱۵ دقیقه بمونن ⭕️فعالیت بین تب انجام نشه @Tb_nava7 https://eitaa.com/tb_nava
هدایت شده از تضمینی|۱۵ دقیقه بمونه
🖤 𝑻𝒊𝒌𝑻𝒐𝒌 𝑽𝒊𝒃𝒆𝒔 🖤 یه چنل برای کسایی که از محتوای تکراری خسته شدن! 😮‍💨✨ اینجا قراره هر بار با یه چیز جدید سورپرایز شی 👀🔥 📍 اگه اهل تیک‌تاکی، جای تو اینجاست: https://eitaa.com/joinchat/4249880298C9c908fd314
هدایت شده از تضمینی|۱۵ دقیقه بمونه
🚨 این چنلو از دست نده! یه بار بیا، خودت می‌فهمی چرا همه می‌مونن 👀🖤 https://eitaa.com/joinchat/4249880298C9c908fd314
هدایت شده از تضمینی|۱۵ دقیقه بمونه
فکر می‌کنی خودتو خوب می‌شناسی؟ پس ماه تولدت رو بگو... ببینیم پارادوکس چقدر ازت می‌دونه. 👀 https://eitaa.com/joinchat/3014592234C859688e9fb
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 75 علی زانو زد روی زمین سرد و خیس. دست‌هایش می‌لرزید، انگار که خودش هم در حال مردن بود. صدایش شکست، ترک خورد، و بعد مثل شیشه‌ای که از بلندی سقوط کرده باشد، خرد شد: صمانه... صمانه عزیزم... چشماتو باز کن... صمانهههه... صدایش در سکوت سنگین اتاق پیچید و به دیوارها خورد و برگشت، اما هیچ جوابی نبود. فقط سکوت. سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی بود. هانا آرام ایستاده بود. نه عجله‌ای داشت، نه تردیدی. لبخندی روی صورتش نشسته بود اما نه لبخندِ یک آدم. لبخندِ یک شکارچی که طعمه‌اش را در دام انداخته. خنده‌اش هیستریک بود، تیز، مثل تیغی که روی شیشه کشیده باشند: انقدر داد و بیداد کردی... آخرش همین شد. نگران نباش عزیزم... تو رو هم می‌فرستم کنارش. قول می‌دم. اسلحه را بالا آورد. سرد و بی‌رحم، مثل خودش. انگشتش روی ماشه لرزید نه از ترس، از لذت. یک لحظه مکث کرد، فقط یک لحظه، تا طعم این لحظه را بچشد. بعد، بدون هیچ رحمی، ماشه را کشید. صدای شلیک مثل رعد در اتاق پیچید. خون همه‌جا را گرفت؛ روی دیوار، روی زمین، روی صورتِ بی‌جانِ علی. اما هانا حتی پلک نزد. فقط ایستاد و تماشا کرد. تماشای آخرین لحظه‌های یک زندگی که با یک گلوله تمام شد. بعد، لبخندش باز شد. بازتر. تا جایی که به قهقهه تبدیل شد. قهقهه‌ای که از ته وجودش می‌آمد از جایی تاریک و عمیق که سال‌ها در آن انتقام را پرورش داده بود. او انتقام خانواده‌اش را گرفته بود. دارا، نرگس، آیماه همه را با یک حرکت ساده به اون دنیا فرستاده بود. با بریدن ترمز ماشین‌شان، حکم مرگشان را امضا کرده بود. همان‌طور که آن‌ها روزی حکم مرگ خانواده‌اش را امضا کرده بودند. حالا همه‌چیز سر جایش بود. عدالتِ خودش، با دست‌های خودش. هانا به اطراف نگاه کرد. به صحنه‌ای که خودش ساخته بود. به اجسادی که خودش خلق کرده بود. و برای اولین بار بعد از سال‌ها، احساس کرد چیزی درونش آرام گرفت. او بازی را کیش و مات کرده بود. و در تاریکیِ آن شب، در میان خون و سکوت، هانا احساس می‌کرد که برنده‌ی این بازی است. برنده‌ی تنها بازی‌ای که برایش معنا داشت: بازیِ انتقام. ادامه دارد... کپی؟هرگز