. پدری که استاد بود :
پدرم ما را عادت داده بود که هیچ فرصتی را از دست ندهیم و هیچ روزی را بدون بهره گیری از درس و مباحثه نگذاریم. ایشان از فرصت تعطیلی درس حوزه در ایام ماه محرم و همچنین ماههای تابستان هم بهره میگرفت. در هفت روز اول ماه محرم برای من درس میگفت و سه روز بعد از آن را به مجالس روضه امام حسین ( علیهالسلام ) میرفت. چیزی را به نام « تعطیلی تابستانی » قبول نداشت و میگفت : ما در نجف علی رغم هوای طاقت فرسا و گرمای سخت ، درسمان را ادامه میدادیم ؛ بنابراین تابستانها در مشهد چرا باید درس و تحصیل تعطیل شود ؟!
من مطوّل را در ماههای تابستان خواندم. شیخ فشارکی در تابستان از قم به مشهد میآمد و دو ماه میماند . من او را قبلاً دورادور میشناختم چون پیشتر در مشهد ادبیات عرب را تدریس میکرد و بعد هم که به قم میرفت ، به تدریس همین دروس در قم میپرداخت. از او خواستم در مشهد به من مطوّل درس بدهد که پاسخ مثبت داد و من ساعتهایی طولانی از روز را به درس خواندن نزد او میپرداختم. لذا بیان و مقداری از معانی و بدیع مطوّل را در خلال تابستان یعنی ظرف چهارماه بعد پایان رساندم. شیخ فشارکی بعداً فهمید که من مکاسب هم میخوانم و لذا از پیشرفت سریع من در فقه شگفت زده شد. او خود ، این کتاب را در قم تدریس میکرد.
پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت میکرد. ما را گاه با تشویق گاه با تندی به آن ترغیب میکرد. من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم. هرگاه در مورد درسی که میخواندم اظهارنظر میکردم پدرم خیلی خوشحال میشد و به من که چهارده پانزده ساله بودم میگفت : تو مجتهدی و قدرت استنباط داری. با برادرم مباحثه میکردم. پس از مباحثه پدر ما را به اتاق خود میخواند و از ما پرسش میکرد و آنچه را نتوانسته بودیم بفهمیم برایمان توضیح میداد.
به خاطر دارم که خانهی ما سه اتاق داشت. دو اتاق از آن پدر بود ، یک اتاق نسبتاً بزرگ برای میهمانها و یک اتاق هم برای مطالعه و غذا خوردن و استراحت ؛ شبیه حجرهی طلاب. ما هم همگی یک اتاق داشتیم ؛ چهار برادر و چهار خواهر، با مادر! در اتاق مخصوص پدر میزی بود که در زمستان با گذاشتن منقلب در زیر آن برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد که به آن کرسی میگویند. پدر در سمت طول میز چهار زانو مینشست ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن مینشستیم. به خاطر هیبت و جدیت پدر در اثنای درس و مذاکره من و برادرم بر سر اینکه کدام دورتر از پدر بنشینیم با هم کشمکش داشتیم!
بیشک این تندی و خشم پدر هر چند جنبههایی منفی داشت اما منکر جنبههای مثبت آن نمیتوانم بشوم! زیرا این سختگیری ما را منضبط بار آورد و از انحرافاتی که برای برخی فرزندان روحانیان به علت عدم توجه به آنها پیش میآمد به دور داشت. یکی دیگر از اثرات آن نیز این بود که من توانستم ادبیات عرب و دوری سطح فقه و اصول را در پنج سال و نیم به پایان برسانم.
@Hamsadde
. علاقهمندیهای من :
از شش سال تحصیل در حوزهی مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد از آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعهی کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همهی داستانهای « میشل زواگو » را که ده تاست خواندهام. داستانهای « الکساندر دوما » پدر و پسر را خواندم. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خواندهام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوه نگارش انسان دارد.
سال ۱۳۳۶ چندماه به عراق سفر کردم.
برخی کتابهایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم به همراه خود بردم. بعد به کتابخانهی شوشتریهی نجف اشرف رفتم که اتفاقا بسیاری از کتابهای عمویم - سید محمد - در این کتابخانه هست و موقوفهی آنجا است. در آنجا کتابهایی را استنساخ کردم. سپس به همراه خانواده از طریق بصره به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم. در تهران کتابها را به همراه چند شناسنامه گم کردم. همه جا را زیر و رو کردم و هر جایی را گشتم ، به انبارهای راه آهن رفتم و مدتها در آنجا جست و جو کردم اما نتیجهای نداشت. پریشان و اندوهگین به مشهد بازگشتم. دو سال بعد نامهای از یک رانندهی تاکسی به دستم رسید که نوشته بود : من بسته.ای را که در اتومبیلم جا مانده بود پیدا کردم ؛ آن را باز کردم اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود. دیدم صاحب شناسنامه معمم است لذا از فردی معمّم در تهران پرس و جو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد. به این ترتیب کتابها به من بازگشت!
@Hamsadde
📚 فصل دوّم ( در محضر اساتید )
. مدارس و مراحل تحصیل حوزوی
. پدری که استاد بود
. علاقهمندیهای من
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
چون اونجا مشغول توزیع و رنگآمیزی بودیم نشد خیلی عکس بگیریم 🌱
این پرچمهایی که گرفتیم ♥️🇮🇷
@Hamsadde
گواش و قلمو هم بردیم و رو دست و صورت بچهها پرچم ایران رو کشیدیم 🇮🇷
@Hamsadde
📚 فصل سوّم ( ساحل دجله )
. علاقه به زبان عربی :
مادرم در محیط عربی پرورش یافته بود. جدّ مادرم که از اصفهان به نجف مهاجرت کرد از خاندان « میردامادی » ساکن در نجف آباد اصفهان بود. شاخههایی از این خاندان در نجف اشرف هستند.
پدرِ مادرم از علمای فاضل و عرب زبان بود و لذا مادرم در خانهای پرورش یافت که به عربی تکلّم میکردند. ایشان پیش از بلوغ با خانوادهی خود به ایران آمد و لذا با عربی عامیانهی معمول در نجف آشنایی داشت.
مادرم با قرآن بخوبی آشنا بود و با احادیث شریف و کتب عربی نیز آشنایی داشت.
در مدرسهی ابتدایی قواعد زبان عربی را از طریق کتاب جامع المقدّمات نزد برخی از معلّمان معمّم مدرسه آموختم. در سنّ یازده یا دوازده سالگی مطالعهی علوم عربی را به صورت جدّی و پیگیر آغاز کردم. برادرانم همگی در این حال و هوا مانند من بودند ولی من به شکل ویژهای شیفتهی زبان عربی بودم.
عراقیها در قالب هیئتهایی برای زیارت به شهر مشهد میآمدند.
آنها در صحن حرم امام رضا (علیهالسلام ) تجمّع میکردند شعرها و قصایدی میخواندند. من ساعتهای طولانی میایستادم و دل به آنها میسپردم ؛ بادقّت فراوان به کلمات آنها گوش میدادم و به سخنانشان توجّه میکردم.
وقتی به زبان عربی گوش میسپارم احساس ویژهای به من دست میدهد. با شنیدن این زبان از اعماق وجود خود تحت تأثیر قرار میگیرم.
در واقع عموم ایرانیان بویژه متدیّنین آنها کم و بیش زبان عربی را دوست میدارند. روابط برادرانهای که در طول تاریخ اسلام میان ایرانیان و همسایگان عرب آنها برقرار بوده از جهت گستردگی ، عمق و فراگیری در میان هیچ یک از ملل جهان نظیر ندارد. از همینجاست که در مییابیم موضعگیری برخی اعراب تحت عنوان عربیّت ، در دفاع از تجاوز ظالمانه علیه نظام اسلامی ایران چه خسارت سنگین و چه جنایت بزرگی بوده است ؛ حال آنکه از روح تجاوزگرانهی متجاوز آگاهی داشتند و میدانستند موضعگیریشان چه اندازه موجب از بین رفتن این احساسات انسانیِ بینظیر خواهند شد.
@Hamsadde
. بیان فصیح و عامیانه :
در سفر به عراق میکوشیدم فقط به عربی حرف بزنم ولی گاه با مشکل تفاوت میان زبان فصیح و عامیانه مواجه میشدم.
از جمله اینکه مادرم مرا فرستاد که از بقّال محلّه برنج بخرم در بقّالی زنی فروشنده بود به عربی به او گفتم : شما برنج دارید ؟ ( برنج به عربی فصیح : رُزّ ، و در گویش محلّی عراق:تِمّن گفته میشود ) با تعجّب گفت : رُزّ ؟ رُزّ چیست ؟ شروع کردم با ایما و اشاره معنای «رُزّ» را برایش توضیح دادم ولی نفهمید. و برای آنکه خود را راحت کند گفت: ما «رُزّ» نداریم! به نزد مادر آمدم و جریان را به او گفتم.
ایشان خندید و گفت : باید بگویی « تِمّن » نه « رُزّ ». سپس ایشان خودش رفت و « تِمّن » خرید.
به خاطر علاقهی به زبان عربی در سفر به عراق به دنبال منطقهای میگشتم که به فارسی حرف نزنند. و از آنجا که ساکنان شهرهای مقدّس غالباً فارسی را خوب میدانند از کاظمین به بغداد میرفتم تا فقط عربی حرف بزنم.
یک روز در ساحل دجله قدم میزدم به یک قهوه خانه رسیدم و داخل شدم و نشستم. روزنامهای برداشتم ، سیگاری آتش زدم و سفارش چای دادم. قهوه خانه شلوغ نبود تعداد اندکی مشتری داشت.دیدم کارگر قهوه خانه درحالی که چای میریزد با تعجّب به من نگاه میکند و با رفیقش حرف میزند. بعد چای دیگری سفارش دادم. وقتی خواستم بیرون بروم و پول پرداخت کنم ، تصویری که در قهوه خانه آویخته بودند و نشان میداد صاحب قهوه خانه مسیحی است ، نظرم را جلب کرد. آنگاه علّت تعجّب کارگر قهوه خانه را که دیده بود یک مرد معمّم در قهوه خانهاش نشسته دریافتم.
یک بار هم در خیابانهای بغداد میگشتم و راه را گم کردم. از رهگذری سراغ شارع الرّشید را گرفتم چون اگر به آنجا میرسیدم دیگر میدانستم چگونه به کاظمین برگردم. از لهجهام فهمید ایرانیام. به فارسی گفت : شارع الرّشید را میخواهی ؟!
@Hamsadde
. ترجمه از عربی :
در سال ۱۳۳۸ یا ۱۳۳۹ هنگام اقامت در قم، به خانهی آقای شیخ محمّد کَرَمی که از علمای خوزستان است برای مطالعه.ی عربی معاصر رفت و آمد داشتم.
ما برخی از کتابهای جبران خلیل جبران را میخواندیم. در آن زمان کتاب اشک و لبخند جبران را ترجمه کردم، و هنوز آن ترجمه را که نخستین کار من در زمینهی ترجمه از عربی به فارسی است دارم.
پس از آن نوشتههایی از محمّد قطب و سیّد قطب را ترجمه کردم که بیشترِ آن ترجمهها در داخل سلولهای زندان صورت گرفت.
بیشتر کتاب شبهات حول الإسلام ( شبهههایی پیرامون اسلام ) نوشتهی محمّد قطب را ترجمه کردم ؛ بعداً مطّلع شدم این کتاب را پیش از من دو با ترجمه کردهاند لذا آن را رها کردم. کتاب المستقبل لهذاا الدّین ( آینده در قلمرو اسلام ) نوشتهی سیّد قطب را هم ترجمه کردم. این کتاب در ذهن من مطالب بسیاری را برای اندیشه و تحقیق برانگیخت که آنها را به کتاب افزودم. این افزودهها ساواک را بیشتر تحریک کرد. کتاب الإسلام و مشکلات الحضارة ( اسلام و مشکلات تمدّن ) نوشتهی سیّد قطب را نیز با مقدّمهای مهم ترجمه کردم.
از جمله ترجمههای دیگرم از عربی به فارسی بخش نخست تفسیر فی ظلال القرآن ( در سایه سار قرآن ) چاپ ششم بود. احمد آرام تمام چاپ اوّل کتاب را ترجمه کرده بود ولی مرحوم سیّد قطب در چاپ ششم مطالب زیادی به کتاب افزوده بود. یکی از آقایان به من پیشنهاد کرد که این کتاب را در ازای دریافت ۲۵۰۰ تومان ترجمه کنم. وضع مالی من هم در دههی ۵۰ سخت بود لذا این پیشنهاد را پذیرفتم. من بشدّت تحت تأثیر این کتاب بودم و آن را با تمام احساسات و عواطف خود ترجمه کردم. همچنین در جهت تلاش برای ارائهی نظریّهی امامت به امامت به جامعه در چهارچوب درست و اصیل اسلامی آن کتاب صلح امام حسن تألیف شیخ راضی آل یاسین را ترجمه کردم.
کمااینکه کتابهای دیگری نیز ترجمه نمودم.
@Hamsadde
. فراگیری ادبیات عرب :
پیش.تر گفتم که ادبیات عرب را در بالاترین سطوح آموختم. من شیفتهی این علوم بودم و از آن لذت میبردم به ویژه بیشتر شیفتهی کتاب مغنی در نحو و مطوّل در بلاغت بودم.
بخش بدیع در مطوّل از شیرینترین درسهای من بود. من با موضوعات این بخش زندگی میکردم و روحم از آن مالامال میشد. بسیاری از شواهد شعری آن را از بر کردم. علم بیان هم به همینگونه بود. تا الان هم گاهی برخی از آن ابیات را با خود زمزمه میکنم ؛ مانند این نمونه :
و کاءَنّ مُحمَرُّ الشقی قِ إذا تصوّب أو تصعّد
أعلام یاقوتٍ نُشر نَ علی رماحٍ من زَبَرجَد
( گویی آن شقایق سرخ فام که در باد بر ساقهها به فراز و فرودند، پرچمهایی از یاقوت سرخند که بر نیزههایی از زبرجد سبز در اهتزازند )
یا :
وَ کأن النجوم بین دجاها
سنن لاح بینهنّ ابتداع
( ستارگان در گستردهی تاریکی شب، سنتهایی را میمانند که بدعتی در میانشان ظهور یافته باشد )
که از شاهکارهای تشبیه است.
و از دیگر شاهکارهای تشبیه در بلاغت نیز این گفتهی شاعر است :
کأن مثارالنقع فوق رئوسنا
و أسیافنا لیل تهاوی کواکبه
( گرد و غبار برانگیخته بر سرِما و روی شمشیرهایمان به شبی میماند که ستارگانش فرو میافتند )
شگفتآور اینکه چنین تشبیه جالب و دقیقی کار یک فرد نابینا است که نه جنگ را میتواند ببیند و نه گرد و خاک آن را و نه شمشیرهای آن را !
همچنین از شاهد مثالهای بسیار جالب در بدیع سخن ابوتمّام است که میگوید :
یقول فی " قومس " قومی و قد أخذت
منا السُری و خطا المهریه القودِ
أمطلع الشمس تبغی أن تؤمّ بنا
فقلت کلّا، ولکن مطلع الجودِ
هیچ شاعری حتی متنبّی به پای ابوتمّام نرسیده ، بلکه متنبّی از ابوتمّام خیلی اخذ کرده است.
من تمام کتاب اغانی را خواندهام. از جمله عواملی که مرا به ادامهی خواندن این کتاب تشویق میکرد لذتی بود که از اشعار آن میبردم. چند جزوه دارم که حاوی مطالبی است که از اغانی گلچین کردهام. البته از خواندن این کتاب هدف دیگری هم داشتم که به جای خود گفته شده است.
دانشنامه بزرگ عربی را در زمینههای تاریخ و تاریخ ادبیات خواندهام و حاشیهها و ملاحظات خود را پشت جلد هر کتاب نوشتهام.
@Hamsadde
. ابوذیه :
در سال ۱۳۴۲ در زندان قزل قلعه به گروهی از زندانیان عرب خوزستانی برخوردم. تفصیل ارتباطم با آن برادران را هنگام صحبت از بازداشتهایم خواهم گفت. فعلاً به همین مقدار بسنده میکنم که درباره شدت علاقهام به پیشرفت در مکالمهی عربی هنگام دیدار با آن زندانیان عرب سخن بگویم.
همهی آنها چون ایرانی بودند فارسی میدانستند اما من بخاطر علاقهی ویژهای که به زبان عربی دارم با آنها به این زبان سخن میگفتم. در میان آنها مردی علاقهمند به ادبیات بود با شعر آشنایی داشت و اشعار بسیاری حفظ بود که من ابیات بسیاری از اشعاری که از او شنیدم بخاطر سپردم. او عاشق شعر " السیدالحبوبی " بود و دائماً شعر او را تکرار میکرد. این مرد " سید باقر نزاری " نام داشت. او این بیت را خیلی بر زبان جاری میکرد :
أنت و حیاض الموتو بینی و بینها
وجادت بوصل حین لا ینفع الوصل
و نیز این بیت :
سأصبرحتی یعلم الصّبر أنّنی
صبرتعلی شیءامر من الصبر
همچنین برادران عرب در زندان گونهای شعر عامیانه را که " ابوذیه " مینامند میخوانند .
از جمله این نوع شعرها که در حافظهام مانده یکی هم این است :
البدر شع بجبیک والله لیله
والبردبشفاک یاادعج و الله لیله
مضت لیله بوصالک اولله لیله
مضت لیله بوصابک والله لیله
عشربیهاالدهر و حواک لی
در میانشان جوانی روشنفکرو با سواد با لقب
" ناصرالکعبی " بود.
من با او خیلی به عربی صحبت میکردم. به او مقداری قواعد زبان عربی میآموختم. زیرا با اینکه عرب بود قواعد زبان عربی را نمیدانست. همچنین از من خواست تا زبان ترکی به او بیاموزم. من هم از او قدری زبان انگلیسی آموختم.
@Hamsadde