. بیان فصیح و عامیانه :
در سفر به عراق میکوشیدم فقط به عربی حرف بزنم ولی گاه با مشکل تفاوت میان زبان فصیح و عامیانه مواجه میشدم.
از جمله اینکه مادرم مرا فرستاد که از بقّال محلّه برنج بخرم در بقّالی زنی فروشنده بود به عربی به او گفتم : شما برنج دارید ؟ ( برنج به عربی فصیح : رُزّ ، و در گویش محلّی عراق:تِمّن گفته میشود ) با تعجّب گفت : رُزّ ؟ رُزّ چیست ؟ شروع کردم با ایما و اشاره معنای «رُزّ» را برایش توضیح دادم ولی نفهمید. و برای آنکه خود را راحت کند گفت: ما «رُزّ» نداریم! به نزد مادر آمدم و جریان را به او گفتم.
ایشان خندید و گفت : باید بگویی « تِمّن » نه « رُزّ ». سپس ایشان خودش رفت و « تِمّن » خرید.
به خاطر علاقهی به زبان عربی در سفر به عراق به دنبال منطقهای میگشتم که به فارسی حرف نزنند. و از آنجا که ساکنان شهرهای مقدّس غالباً فارسی را خوب میدانند از کاظمین به بغداد میرفتم تا فقط عربی حرف بزنم.
یک روز در ساحل دجله قدم میزدم به یک قهوه خانه رسیدم و داخل شدم و نشستم. روزنامهای برداشتم ، سیگاری آتش زدم و سفارش چای دادم. قهوه خانه شلوغ نبود تعداد اندکی مشتری داشت.دیدم کارگر قهوه خانه درحالی که چای میریزد با تعجّب به من نگاه میکند و با رفیقش حرف میزند. بعد چای دیگری سفارش دادم. وقتی خواستم بیرون بروم و پول پرداخت کنم ، تصویری که در قهوه خانه آویخته بودند و نشان میداد صاحب قهوه خانه مسیحی است ، نظرم را جلب کرد. آنگاه علّت تعجّب کارگر قهوه خانه را که دیده بود یک مرد معمّم در قهوه خانهاش نشسته دریافتم.
یک بار هم در خیابانهای بغداد میگشتم و راه را گم کردم. از رهگذری سراغ شارع الرّشید را گرفتم چون اگر به آنجا میرسیدم دیگر میدانستم چگونه به کاظمین برگردم. از لهجهام فهمید ایرانیام. به فارسی گفت : شارع الرّشید را میخواهی ؟!
@Hamsadde
. ترجمه از عربی :
در سال ۱۳۳۸ یا ۱۳۳۹ هنگام اقامت در قم، به خانهی آقای شیخ محمّد کَرَمی که از علمای خوزستان است برای مطالعه.ی عربی معاصر رفت و آمد داشتم.
ما برخی از کتابهای جبران خلیل جبران را میخواندیم. در آن زمان کتاب اشک و لبخند جبران را ترجمه کردم، و هنوز آن ترجمه را که نخستین کار من در زمینهی ترجمه از عربی به فارسی است دارم.
پس از آن نوشتههایی از محمّد قطب و سیّد قطب را ترجمه کردم که بیشترِ آن ترجمهها در داخل سلولهای زندان صورت گرفت.
بیشتر کتاب شبهات حول الإسلام ( شبهههایی پیرامون اسلام ) نوشتهی محمّد قطب را ترجمه کردم ؛ بعداً مطّلع شدم این کتاب را پیش از من دو با ترجمه کردهاند لذا آن را رها کردم. کتاب المستقبل لهذاا الدّین ( آینده در قلمرو اسلام ) نوشتهی سیّد قطب را هم ترجمه کردم. این کتاب در ذهن من مطالب بسیاری را برای اندیشه و تحقیق برانگیخت که آنها را به کتاب افزودم. این افزودهها ساواک را بیشتر تحریک کرد. کتاب الإسلام و مشکلات الحضارة ( اسلام و مشکلات تمدّن ) نوشتهی سیّد قطب را نیز با مقدّمهای مهم ترجمه کردم.
از جمله ترجمههای دیگرم از عربی به فارسی بخش نخست تفسیر فی ظلال القرآن ( در سایه سار قرآن ) چاپ ششم بود. احمد آرام تمام چاپ اوّل کتاب را ترجمه کرده بود ولی مرحوم سیّد قطب در چاپ ششم مطالب زیادی به کتاب افزوده بود. یکی از آقایان به من پیشنهاد کرد که این کتاب را در ازای دریافت ۲۵۰۰ تومان ترجمه کنم. وضع مالی من هم در دههی ۵۰ سخت بود لذا این پیشنهاد را پذیرفتم. من بشدّت تحت تأثیر این کتاب بودم و آن را با تمام احساسات و عواطف خود ترجمه کردم. همچنین در جهت تلاش برای ارائهی نظریّهی امامت به امامت به جامعه در چهارچوب درست و اصیل اسلامی آن کتاب صلح امام حسن تألیف شیخ راضی آل یاسین را ترجمه کردم.
کمااینکه کتابهای دیگری نیز ترجمه نمودم.
@Hamsadde
. فراگیری ادبیات عرب :
پیش.تر گفتم که ادبیات عرب را در بالاترین سطوح آموختم. من شیفتهی این علوم بودم و از آن لذت میبردم به ویژه بیشتر شیفتهی کتاب مغنی در نحو و مطوّل در بلاغت بودم.
بخش بدیع در مطوّل از شیرینترین درسهای من بود. من با موضوعات این بخش زندگی میکردم و روحم از آن مالامال میشد. بسیاری از شواهد شعری آن را از بر کردم. علم بیان هم به همینگونه بود. تا الان هم گاهی برخی از آن ابیات را با خود زمزمه میکنم ؛ مانند این نمونه :
و کاءَنّ مُحمَرُّ الشقی قِ إذا تصوّب أو تصعّد
أعلام یاقوتٍ نُشر نَ علی رماحٍ من زَبَرجَد
( گویی آن شقایق سرخ فام که در باد بر ساقهها به فراز و فرودند، پرچمهایی از یاقوت سرخند که بر نیزههایی از زبرجد سبز در اهتزازند )
یا :
وَ کأن النجوم بین دجاها
سنن لاح بینهنّ ابتداع
( ستارگان در گستردهی تاریکی شب، سنتهایی را میمانند که بدعتی در میانشان ظهور یافته باشد )
که از شاهکارهای تشبیه است.
و از دیگر شاهکارهای تشبیه در بلاغت نیز این گفتهی شاعر است :
کأن مثارالنقع فوق رئوسنا
و أسیافنا لیل تهاوی کواکبه
( گرد و غبار برانگیخته بر سرِما و روی شمشیرهایمان به شبی میماند که ستارگانش فرو میافتند )
شگفتآور اینکه چنین تشبیه جالب و دقیقی کار یک فرد نابینا است که نه جنگ را میتواند ببیند و نه گرد و خاک آن را و نه شمشیرهای آن را !
همچنین از شاهد مثالهای بسیار جالب در بدیع سخن ابوتمّام است که میگوید :
یقول فی " قومس " قومی و قد أخذت
منا السُری و خطا المهریه القودِ
أمطلع الشمس تبغی أن تؤمّ بنا
فقلت کلّا، ولکن مطلع الجودِ
هیچ شاعری حتی متنبّی به پای ابوتمّام نرسیده ، بلکه متنبّی از ابوتمّام خیلی اخذ کرده است.
من تمام کتاب اغانی را خواندهام. از جمله عواملی که مرا به ادامهی خواندن این کتاب تشویق میکرد لذتی بود که از اشعار آن میبردم. چند جزوه دارم که حاوی مطالبی است که از اغانی گلچین کردهام. البته از خواندن این کتاب هدف دیگری هم داشتم که به جای خود گفته شده است.
دانشنامه بزرگ عربی را در زمینههای تاریخ و تاریخ ادبیات خواندهام و حاشیهها و ملاحظات خود را پشت جلد هر کتاب نوشتهام.
@Hamsadde
. ابوذیه :
در سال ۱۳۴۲ در زندان قزل قلعه به گروهی از زندانیان عرب خوزستانی برخوردم. تفصیل ارتباطم با آن برادران را هنگام صحبت از بازداشتهایم خواهم گفت. فعلاً به همین مقدار بسنده میکنم که درباره شدت علاقهام به پیشرفت در مکالمهی عربی هنگام دیدار با آن زندانیان عرب سخن بگویم.
همهی آنها چون ایرانی بودند فارسی میدانستند اما من بخاطر علاقهی ویژهای که به زبان عربی دارم با آنها به این زبان سخن میگفتم. در میان آنها مردی علاقهمند به ادبیات بود با شعر آشنایی داشت و اشعار بسیاری حفظ بود که من ابیات بسیاری از اشعاری که از او شنیدم بخاطر سپردم. او عاشق شعر " السیدالحبوبی " بود و دائماً شعر او را تکرار میکرد. این مرد " سید باقر نزاری " نام داشت. او این بیت را خیلی بر زبان جاری میکرد :
أنت و حیاض الموتو بینی و بینها
وجادت بوصل حین لا ینفع الوصل
و نیز این بیت :
سأصبرحتی یعلم الصّبر أنّنی
صبرتعلی شیءامر من الصبر
همچنین برادران عرب در زندان گونهای شعر عامیانه را که " ابوذیه " مینامند میخوانند .
از جمله این نوع شعرها که در حافظهام مانده یکی هم این است :
البدر شع بجبیک والله لیله
والبردبشفاک یاادعج و الله لیله
مضت لیله بوصالک اولله لیله
مضت لیله بوصابک والله لیله
عشربیهاالدهر و حواک لی
در میانشان جوانی روشنفکرو با سواد با لقب
" ناصرالکعبی " بود.
من با او خیلی به عربی صحبت میکردم. به او مقداری قواعد زبان عربی میآموختم. زیرا با اینکه عرب بود قواعد زبان عربی را نمیدانست. همچنین از من خواست تا زبان ترکی به او بیاموزم. من هم از او قدری زبان انگلیسی آموختم.
@Hamsadde
. جواهری شاعر :
ادبیات معاصر عرب در مجموع نتوانسته علاقهام را جلب کند چون در قسمتهایی از آن چیزهایی یافتهام که مُنافی ذائقهی عربی و زبان عربی است. بویژه باید از سبکِ متأثر از سبک و محتوای ادبیات اروپایی یاد کنم که نه ادبیات عربی است و نه ادبیات اروپایی بلکه چهرهی مسخ شدهای است که هر طبع سالم و ذوق سلیمی آن را پس میزند.
لذا در جست و جوی آن ادبیاتی برآمدم که با زبان عربیِ لذّتبخشی که با آن خود گرفتهام ، سازگار بوده و زبان و سبک آن از اصالت برخوردار باشد.
من آثار نویسندگان و شعرای بزرگ معاصر مصری ، شامی و عراقی را خواندهام اما گمشدهی خود را در سرودههای محمد مهدی جواهری شاعر عراقی یافتم. جواهری به دلیل پرورش ادبی و دینی اصیل خود در خانواده معروف جواهری و محیط دینی نجف ، زبان و بیان عربی اصیلی دارد. کما اینکه توجه به رنجها و آرزوهای مردم و تاثیرپذیری از آن از ویژگیهای برجسته شعر اوست. ویژگی دیگرش مواضع شجاعانهی او در مقابله با حاکمان ستمگر است که به خاطر آن بارها بازداشت و زندانی شد.
وقتی دوست لبنانی ادیب و فاضلم ، مرحوم سید محمد جواد فضلالله از انقلابیگری و مواضع با صلابت جواهری برایم گفت.گ به این شاعر بیشتر علاقهمند شدم. او همچنین از قصیدهای که جواهری در برابر مرحوم محمد حسین کاشف الغطاء انشاد کرده بود برایم گفت که این قصیده کاشف الغطاء را عمیقا تکان داد و از بس از آن خوشش آمد زمام اختیار از کف داد و فریاد کشید : به خدا قسم تو متنبّی این عصری! و جواهری بلافاصله پاسخ داد :
شیخنا! متنبّی شاعر سیف الدوله بود و من سیف الاسلامم! مقصودش از سیف الاسلام ( شمشیر اسلام ) همان خود کاشف الغطاء بود.
از شما چه پنهان من هنگامی که برخی قصاید جواهری را خواندم گریستم. قصیدهی « لالایی گرسنگان » از آن جمله است :
نامی جباع الشعب نامی
حستک آلهة الطعام
نامی فان لم تشیعی
من بقعه فمن المنام
اما وقتی در این قصیده ابیاتی را خواندم که حاکی از برداشت نادرست از دین و وظیفه علمای دین است متأثر شدم. وی میگوید :
نامی علی تلک العظات
الغرّ من ذاک الامام
یوصیک أن تدعی المباهج
و اللذائذ الئام
و تعوّضی عن کلّ ذلک
بالسجود و بالقیام
من در همان وقت در حاشیهی صفحهی کتاب ملاحظهام را نوشتم و از اینکه حقیقت رسالت انقلابی اسلام از فکر شاعر دور مانده تعجب خود را ابراز داشتم. ولی به راستی این سخن شاعر درباره وعّاظ الشیاطین است که ماموریت تخدیر مردمان را به نام دین دارند ؟! اگر مقصود او این واعظان بوده شایسته میبود که آنها را در این سخن خود مشخص میکرد.
همچنین از جمله قصاید جواهری که مرا عمیقا تکان داد « روز شهید » است که در آن میگوید :
تبّاً لدولة عاجزین توهّموا
أن « الحکومة» بالسیاط تُدام
و إذا تفجّرت الصدور بغیظها
حنقاً ، کما تنفجّر الألغام
فاذا بهم عصفا أکیلا یرتمی
و إذا بما رکنوا إلیه رکام
هرگاه شوق ادبیات معاصر عرب در دلم میافتد دیوان جواهری را میگشایم و خود به تنهایی یا به همراه کسانی که علاقه به ادبیات عرب را در آنها سراغ دارم به خواندن اشعار او میپردازم. شاعر و غربت او را به یاد میآورم و آرزو میکنم تا به میهن خود بازگردد و ببیند چنانکه خواسته است سیاهی شبِ دراز دامن از میهن رخت بربسته است. در سال ۱۳۷۱ کتابی از خواهری به دستم رسید با عنوان ذکریاتی ( خاطرات من ) که آن را با شوق بسیار خواندم و با وجود تراکم کارها و اشتغالات آن را ظرف چند روز تمام کردم. بسیاری از صفحات آن را حاشیهنویسی کردم.
گاه که میدیدم به رخدادی اشاره دارد به دیوان مراجعه میکردم تا ببینم آن رخداد را در شعر خود چگونه بیان کرده است.
بعداً شنیدم علاقهمند است به اتّفاق همسرش به زیارت امام رضا ( علیهالسلام ) مشرف شود. من از دوستام خواستم تسهیلات لازم را برای زیارت آنها فراهم کنند. امّا همسرش پیش از آنکه به آرزوی خود برسد ، درگذشت.
البته دستور دادم به احترام خاندان جواهری و شاعر این خانواده مجلس فاتحهای برای آن مرحومه در خرم رضوی برگزار شود. سپس فردی از دفترم برای تسلیتگویی به جواهری و دعوت از او برای سفر به ایران اعزام شد. وی بلافاصله دعوت را پذیرفت و رهسپار ایران گردید.
@Hamsadde
ما دوست داشتیم شاعر ، روزهایی را در سایهی اسلام و انقلاب اسلامی به سر بَرد تا وجود امّتی سربلند و باعزّت و عصیانگر علیه ستم و ستمگران و در تلاش برای تحقّق پیروزی در عرصههای مختلفِ سازندگی را کم آرزوی قلبیاش بوده به چشم ببیند ؛ دوست داشتیم او اسلام را همچنان که آرزو میکرد زنده ، پویا ، پرحرکت و انقلابی ببیند تا خاطرش بدان بیاساید و دلش در کنار آن آرام بگیرد ؛ و بدین سان مسیر طولانی زندگی خود را به خوشی به پایان ببرد امّا روح متلاطم و ناآرام و ملتهب شاعر که بیش از هشتاد سال با یک زندگی پرخروشِ سرشار از کشاکش و درگیری و دشمنی و خصومت خو گرفته کجا میتواند آرام و قرار یابد و چگونه میتواند به آرامش برسد ؟
او مدتی اینجا ماند ، با من دیدار کرد و نسبت به من و نظام جمهوری اسلامی ایران احساسات خوبی را ابراز داشت. نسخهای از کتاب ذکریاتی را نیز به من هدیه کرد ، به همراه ابیاتی با مطلع زیر :
سیّدی أیّها الأعزّ الأجلُّ
أنت رو منّة و أنت المدلّ
سپس در روز عید غدیر قصیدهای برایم فرستاد با مطلع زیر :
أبا الحسین تحیّات معطرة
فی یوم عید ( غدیر ) رُحت ترعاه
کأن الولیّ ( أمیرالمؤمنین ) به
و الیوم أنت ( ولیّ الأمر ) مولاه
همچنین قصیدهی دیگری برایم فرستاد با این مطلع :
ایران ، عاد الصبح من أفراح
حذرَ الفوات فآذنی بصباح
در این قصیده در پاسخ برخی برادران که ظاهراً او را به خاطر سکوتش سرزنش کرده اند میگوید :
قالو سکتّ و انت أفظع ملهب
وعی الجموع الزندها القداح
امّا او سکوت کرده چون دیده یارانش سکوت کردهاند :
لکن وجدت سلاحهم فی عطله
فرمیت فی قعر الجحیم سلاحی
مقصودم از این یادآوری کوتاه از جواهری این بود که گوشهای از عشق و علاقه چام را نسبت به نوع خوب شعر معاصر عربی بیان کنم. امیدوارم این نوع شعر، مسئولیت خود را در بیان صادقانهی آرمانهای تودههای امت در جهت زندگی بهتر ادا کند.
@Hamsadde
📚 فصل سوّم ( ساحل دجله )
. علاقه به زبان عربی
. بیان فصیح و عامیانه
. ترجمه از عربی
. فراگیری از ادبیات عرب
. ابوذیه
. جواهری شاعر
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
📚 فصل چهارم ( شرارهی نخستین )
. پیشاهنگ جهاد :
از خردسالی یکی از دورانهای مهم بیداری اسلامی را شاهد بودهام که از آغاز حرکت نوّاب صفوی (رحمهاللهعلیه) تا نهضت امام خمینی (قدّسسرّه) و انقلاب اسلامی و برپایی نظام مبارک اسلامی امتداد داشت.
مرحوم شهید نوّاب صفوی نخستین جرقّهای بود که راه اسلام را به معنای فراگیر انقلابی و پویایی آن در برابرم روشن ساخت. این مرد در جامعهی ایرانی آن چنان جنبشی برانگیخت که وجدان مسلمانها را از خواب غفلت بیدار کرد ، عزمها رو جزم کرد و در دلها غیرت و حمیّتی نسبت به اسلام و مقدسات اسلانی ایجاد نمود.
اثرگذاری او محدود به ایران نبود بلکه به برخی نقاط جهان عرب سفر کرد و آتش شور و حماسه را در دل مجاهدان برافروخت.به برخی زمامداران عرب نیز نصیحت میکرد که در دام فریب استعمارگران نیفتند.
@Hamsadde
. شوق دیدار نوّاب :
نوّاب در سال ۱۳۳۲ به مشهد سفر کرد و در محلّی به نان ــ مهدیّه شِبهمدرسهای که با هدف یاد حضرت مهدی منتظر ( عجّلاللهتعالیفرجه ) که موسس آن حاجی عابدزاده توجه وافری به برگزاری مراسم جشن نیمهی شعبان داشت ــ اقامت گزید.
نوّاب به خانهی هیچکس نرفت بلکه این مرکز مهم دینی را انتخاب کرد.
من آن زمان جزو طلاب مدرسهی سلیمانخان بودم و چهارده سال داشتم. با وجود اشتیاق شدیدم به دیدن نوّاب نتواستم به مهدیه بروم؛گ زیرا پدرم اجازه نمیداد.
در یکی از روزها نوّاب تصمیم گرفت برای بازدید آن عده از طلاب مدرسهی سلیمانخان که به دیدنش رفته بودند از آن مدرسه دیدن کند.
من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم نوّاب در چشم ما نماد قهرمانی و مقاوت اسلامی بود. وقتی خبر کشته شدن رزم آرا به دست خلیل طهماسبی یکی از فدائیان اسلام منتشر شد و میشنیدم که آقای کاشانی این اقدام قهرمانانه را طهماسبی تبریک گفته ، احساس عزت و افتخار میکردیم. ما میدانستیم که نوّاب برای خود یاران و تشکیلاتی دارد که دژخیمان و گردنکشان حکومت را به وحشت انداخته است.
در مدرسه حجرهی بزرگی بود که به آن مَدرَس میگفتند ؛ آن را رُفت و روب و مرتب کردیم و برای آمدن این مهمان و همراهانش آماده ساختیم و در انتظار ساعت موعود ماندیم.
درِ ورودی مدرسه باز شد و عدهای میهمان وارد شدند. چشم من در میان آنان در جست وجوی نوّاب بود که در ذهن خود از او تصویر مردی تنومند و بلند قامت داشتم ؛ امّا به جای چنان مردی که در تخیلم بود مردی لاغر و قد کوتاه را دیدم که عمامهای سیاه بر سر داشت و چهرهاش بشّاش بود و هر که را میدید با گشادهرویی برخورد میکرد و به او سلام میداد. اگر هم به یک نفر « سیّد » برمیخورد میگفت : پسرعمو! سلام علیکم.
با خود گفتم : عجب! نوّاب صفوی که رژیم شاه راه گیج و حیران کرده این است ؟!
در واقع از وقتی چشمم به این مرد افتاد دیدم با تمام احساسم مجذوب اویم و از ژرفنای قلبم او را دوست میدارم.
در این سفر گروهی از فدائیان اسلام نّواب را همراهی میکردند که بیشترشان جوان بودند و کلاه پوستیهای خاصی به سر داشتند و در میانشان سه نفر معمّم بودند.
مَدرَس پر از جمعیت شد. نوّاب آنجا ایستاد و سخنرانی کرد ؛ دربارهی اهدافش صحبت کرد و مردم را به شهادتطلبی در راه یاری اسلام و اعتلاء آن ترغیب نمود. سخنانش در روحم موج میزد و احساساتم را شعلهور میساخت و مرا به سوی چشماندازهای قدرت و عزّت اسلام میکشاند.
@Hamsadde
. شعلهی فروزان :
دو روز بعد شنیدم نوّاب میخواهد به مدرسهی نوّاب برود. با آنکه من در کسب اجازه از پدرم محدودیت داشتم به آن مدرسه رفتم. دیدم مردم منتظر اویند. مَدرَس و ایوان این مدرسه را برای استقبال از او مفروش کرده بودند.
من هم همراه با آنان مدتی در انتظار ماندم امّا دیدم از فرط شوق ، قدرت ماندن و انتظار کشیدن ندارم لذا به استقبال شتافتم. بیرون آمدم و مسیر منتهی به مهدیه را در پیش گرفتم.
دیدم نوّاب میآید و مردم از پس او روانند. او در حین راه رفتن به چپ و راست رو میکرد و به مردم سلام میداد و با آنها به گرمیِ فراوان حرف میزد. رهگذران را مخاطب قرار میداد ، گاه عزمشان را جزم میکرد و گاه نصیحتشان میکرد. هنگام سخن گفتن همه جسمش حرکت داشت و وقتی میخواست سخنی را برساند وجودش میلرزید. من خود به چشم دیدم وقتی نوّاب در مذّمت تشبّه به لباس غربیان سخن میگفت ، مردی چنان تحت تاثیر قرار گرفت که کلاه شاپوی خود را از سربرداشت در دست مچاله کرد و در جیب گذاشت!
با عجله خود را به نخستین صف کسانی رساندم که در مدرسه برابر نوّاب نشسته بودند. هم اکنون آن صحنه با تمام جزئیاتش در نظرم مجسّم میشود. نوّاب در جایی ایستاد که بر ایوان و حیاط مدرسه اشراف داشت.
من دربرابر او و جلوی پایش نشسته بودم و مجذوب یکایک حرکات و کلمات او شده بودم. به یاد دارم طلاب را وعظ میکرد و از آنها میخواست به ورع و تقوا پایبند باشند. هنوز این صدا در گوشم طنین انداز است که میخواند: یا ابن آدم! وفّر الزاد فانّ الطریق بعید بعید ... و جدّد السیفنه فاءن البحرعمیق عمیق.
( ای آدمیزاد! توشه بیندوز که راه دور است دور؛ و کشتی از نوبساز که دریا ژرفناک است ژرفناک )
در واقع نوّاب به صورت شعلهی فروزانی درآمد که همواره اهتمام به امر اسلام و جامعه و اندیشیدن به آیندهی اسلام را در اعماق وجودم برمیانگیخت. شایان ذکر است که در زمان آیتالله کاشانی و یک سال پیش از آمدن نوّاب یعنی سال ۱۳۳۱ برخی از سخنرانهای آگاه به مشهد آمدند و من بسیار مشتاق بودم مجالس آنها را دریابم و از آن روحیّهی حماسی که القا میکردند لبریز شوم.
@Hamsadde
. با فرزندان رسول خدا چنین میکنید ؟!
دو سال پس از آن سفر در سال ۱۳۳۴ نوّاب اعدام شد و به شهادت رسید. من در آن زمان در مدرسهی نوّاب نزد حاج شیخ هاشم قزوینی درس میخواندم. با اعدام نوّاب سراسر کشور به ویژه حوزههای علمیه را جوّ رعب و وحشت فراگرفت. استاد ما حاج شیخ هاشم قزوینی تنها روحانی مشهد بود که در آن زمان سدّ رعب و وحشت را شکست و در مقدمهی جلسهی درس خود در رثای نوّاب سخنرانی کرد ؛ به اعدام او شدید اعتراض کرد و با صدای پرشور و مهیج گفت : آیا با فرزندان پیامبر خدا چنین باید بکنند ؟!
ما طلاب جوان هم به تشکیل جلسات میپرداختیم و در آن ، فضایل نوّاب و یارانش و خطّ مشی و اهداف آنها را بیان میکردیم و اعتراض خود را به اعدام این مجاهدان اعلام میداشتیم.
سال بعد از شهادت نوّاب، ما به شخصی برخوردیم که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به مشهد آمده بود. اسمش عباس غلّه زاری و از اعضای فدائیان اسلام بود ؛ اما به علت نبود مدرکی دالّ بر محکومیتش تحت پیگرد قرار نداشت. ما با او آشنا و مانوس شدیم. او دربارهی شخصیت و منش و دیدگاههای فکری نوّاب برایمان گفت و من بیشتر شیفتهی نوّاب شدم و ایمانم به اخلاص و ازخودگذشتگی و اهداف او بیشتر شد. ما گروهی از جوانها بودیم که با هم پیوند فکری و عاطفی داشتیم.
غلّه زاری تقریبا ده سالی از ما بزرگتر بود ولی ما با او رابطهی محکمی برقرار کردیم و او در سالهای بعد هر تابستان به مشهد میآمد.
@Hamsadde
. نخستین اقدام سیاسی :
گروه ما در انتظار فرصتی بود تا عملاً شور و شوق سرشار خود را نشان دهد. در محرّم سال ۱۳۳۴ این فرصت به دست آمد استاندار خراسان دستور داده بود سینماهای مشهد فقط از اول تا دوازدهم محرم تعطیل شود ؛ در حالی که پیش از آن معمولاً به احترام عاشورا و اربعین در هر محرم و صفر تعطیل میشد. همین کافی بود تا انگیزهی ما برای اقدامی مخالفت آمیز شود. ما با دوستان جمع شدیم بیانیّهای نوشتیم و این تصمیم را محکوم کردیم. در این بیانیّه علما و مردم را ترغیب کردینم که به وظیفهی امربهمعروف و نهیازمنکر عمل کنند و در مورد عواقب سکوت در برابر منکرات هشدار دادیم. دستگاه چاپ در اختیار نداشتیم. همه نسخههای بیانیّه را با دست نوشتیم. من الان هم یک نسخه از آنها را دارم. این بیانیّه در چهار صفحه بود و نوشتن هر نسخه حدود دو ساعت وقت میبرد. این نخستین گام عملی در عرصه فعالیت سیاسی بود.
@Hamsadde