eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.5هزار دنبال‌کننده
316 عکس
469 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
به نقل از نیویورک تایمز : از زمان جنگ جهانی دوم هیچ کشوری به اندازه ایران در نابودی امکانات نظامی آمریکا تا این حد موفق نبوده است! @Hamsadde
همه‌ی دنیا از جنگ میترسن ایرانیا از مذاکره! 🦦 @Hamsadde
معععععگ بل آبریکا معععععگ بل اسلائیل 😂 @Hamsadde
. مادری مثل شیر : در یکی از روزها منزل پدرم ناهار دعوت بودم و عدّه‌ای از علما هم آنجا مهمان بودند. من با مصطفی که در آن زمان چهار پنج ساله بود رفتم. مشغول صرف ناهار با مهمان‌ها بودیم که یکی از برادرانم آمد و گفت : ساواکی‌ها وارد خانه شده‌اند! من به طرف آنها رفتم تا وارد قسمت مهمان‌ها نشوند. دیدم مادرم در حیاط مقابل دو مأمور ساواک ایستاده و با آنها جرّوبحث میکند. او پوشیده در حجاب و روبسته مثل شیری در برابر آن دو نفر ایستاده بود. وقتی دیدند من در حال آمدن به حیاط هستم یکی از آنها به مادرم گفت : اینکه سیّد علی است ؛ چرا میگویید اینجا نیست ؟! امّا مادر عقب نشینی نکرد و با تندی پاسخ آنها را میداد. من خطاب به بازجوی ساواک گفتم : آیا میدانید این خانم کیست ؟ نام مادر را با تکریم بردم و بعد رو به مادر کردم و گفتم: مادرم اجازه بدهید من خودم با اینها حرف بزنم و شما با اینها حرف نزنید. در آخر آنها مرا به ساختمان ساواک بردند. @Hamsadde
. در اتاق بازجویی : مرا به اتاق رئیس بردند که اتاق مجلّل با مبلمانی شیک و مرتّب بود. او بنا به عادت برای جنگ روانی خود را سرگرم چند برگ کاغذ نشان میداد. من نیز طبق عادت خودم برای واکنش روی یک صندلی نرم در آن اتاق نشستم و خود را مشغول چیزهایی کردم که حاکی از بی‌توجّهی به رئیس باشد. وقتی چنین دید سرش را بلند کرد و گفت : شما کی هستید ؟ البتّه او مرا کاملاً می‌شناخت. پاسخش را دادم. گفت : عجب آقای خامنه‌ای شما کجا بودید ؟ با سرزنش و تشر شروع به سخن کرد. من گاهی با همان تندی پاسخش را میدادم و گاهی بدون اعتنا به حرف‌هایش خاموش میماندم ... بعد رئیس سرش را بلند کرد و با لحن خشمگینی گفت : ببریدش! مرا به اتاقی بردند که در آن عدّه‌ای از مأموران ساواک دایره‌وار ایستاده بودند. مرا در وسط دایره گذاشتند و به باد کلمات ناسزا و توهین آمیز گرفتند. من قبلاً تجربه‌ی مشابهی را گذرانده بودم و این بار برای رویارویی و دادن پاسخ شدید به آنها آماده‌تر بودم. هنوز در خاطر دارم یکی از ساواکی‌ها خطاب به من گفت : شما چه میخواهید ؟ فکر میکنید چه کاری میتوانید بکنید ؟ ببین ملک حسین چه کرد. با اینکه او ضعیف است و قدرت ندارد امّا در یک روز پنج هزار فلسطینی را کشت! در حالی که ما با قدرت و اقتدارمان براحتی میتوانیم پنج میلیون نفر را بکشیم !! ... آنها از اتاق خارج شدند. سرانجام مرا به زندانی بردند که فهمیدم همان زندانی است که سه سال پیش در آن بودم. مرا در یکی از سلّولها انداختند. در زندان گروهبان‌های پخته و سنجیده هم بودند. آنها در اطراف درِ سلّول جمع شدند و به ابراز احترام و عنایت نسبت به زندانیِ جدیدالورود پرداختند. پس از گذشت چند روز به فکر تکمیل ترجمه‌ی کتاب اسلام و مشکلات تمدّن سیّد قطب افتادم. از برادرم اوراق ترجمه‌ی کتاب را خواستم. بعد از حدود یک ماه کتاب تمام شد. در همان ایّام به من خبر دادند کتاب صلح امام حسن ( علیه‌السّلام ) که آن را ترجمه کرده بودم از چاپخانه بیرون آمده است. بعد هم نسخه‌ای از آن را برایم آوردند که بسیار خوشحال شدم. @Hamsadde
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچم جمهوری اسلامی ایران سقوط نخواهد کرد بلکه از دستی به دست دیگر منتقل می‌شود 🇮🇷 @Hamsadde
سلمان فارسی اونور چه پزی بده به بقیه‌ی اصحاب پیغمبر ، با این مردم :) 😅🦦 @Hamsadde
روزگار جالبی شده! سلبریتی‌های عرب‌نپرست شدن طرفدار امارات و سنگشو به سینه میزنن :| جمهوری اسلامی که میگفتن عرب‌پرسته! داره همه کشورهای عربی منطقه رو موشک میزنه! 🦦 @Hamsadde
. علاقه‌ی متضاد : دو هفته پس‌ از زندانی شدنم شنیدم یکی از گروهبان‌ها در زندان صدا میزند : مژده، مژده ... عبدالنّاصر مُرد! و این خبر تأثیر بسیار دردناکی بر من داشت. در اینجا باید به نکته‌ی جالبی اشاره کنم که من و اسلام‌گرایان مبارز ایران با آن رو به رو بودیم و آن اینکه ما ، هم به سیّد قطب شدیداً علاقه‌مند بودیم و هم از قاتل او جمال عبدالنّاصر طرفداری میکردیم! من وقتی خبر اعدام سیّد قطب را شنیدم گریه کردم و هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالنّاصر هم گریستم! علت دل‌بستگی ما به سیّد قطب این بود که این مرد به مدد قلم ادبیانه رنج‌ها و سختی‌های عملی و اندیشه‌ی پر فروغ قرآنی خود ، اسلام را با چهره‌ای پویا و انقلابی و برخوردار از چشم‌اندازهای گسترده به گونه‌ای معرّفی کرد که در نتیجه‌ی آن انسان مسلمان نسبت به دین خود احساس غرور و مباهات میکند ... امّا مباهات ما به عبدالنّاصر به این علت بود که در جوّ شکست‌آلود آن دوران ، ما به هر صدایی که با قدرت‌های مزبور به ستیز برمیخاست و در برابر آنها با صلابت و پایداری حرف میزد دل می‌بستیم. عبدالنّاصر از کسانی بود که اینگونه حرف میزد. ما وقتی می‌شنیدیم عبدالنّاصر رودرروی همه‌ی طاغوت‌های جهان می‌ایستد احساس سربلندی میکردیم. به یاد دارم هنگامی که خبر برپایی انقلاب لیبی را شنیدم فوراً در یکی از سخنرانی‌هایم از فراز منبر این انقلاب را تأیید کردم. دستگاه تبلیغاتی شاه برای ایجاد روحیّه‌ی دشمنی در ایران علیه عبدالنّاصر بسیج شده بود. آن فرد نظامی که خبر درگذشت او را با خوشحالی ابراز میکرد نه دقیقاً میدانست چرا باید خوشحال باشد و نه چیزی درباره‌ی عبدالنّاصر میدانست بلکه فقط و فقط مسحور دستگاه تبلیغاتی شاه بود! من یک رادیوی کوچک داشتم. پس از درگذشت عبدالناصر بزرگترین مایه‌ی تسلّی من در آن روزها تلاوت‌های قرآنی این رادیو بود که اکنون آنها را با جزئیات به خاطر دارم. از آغاز شب به تلاوت‌ها گوش میکردم تا وقتی تلاوت‌ها به آخر برسد و من به دنبال تلاوت‌های قرآنی به سراغ ایستگاه‌های رادیویی دیگر بروم. @Hamsadde
. به جدّت قسم میکشمت! در میان زندانیان این زندان ، گروهبانی ترک زبان از اهالی استان آذربایجان بود. به او اجازه داده شده بود که فضای کوچکی را در نزدیکی سرویس‌های بهداشتی برای چای درست کردن و فروختن به زندانیان در اختیار بگیرد! من با او ترکی صحبت میکردم و به همین خاطر نوعی انس و محبّت میان ما ایجاد شد. او برایم چای را به سلّول می‌آورد و من پول آن را نقداً به او می‌پرداختم. گاهی به ما اجازه‌ی استفاده از آفتاب داده میشد. من معمولاً در گوشه‌ای از حیاط زندان می‌نشستم ، ارتشی‌ها دور من می‌نشستند و من با صحبت‌های گوناگون اعمّ از داستان ، اخبار و نکات جالب سرشان را گرم میکردم. یک روز رشته‌ی سخن به کمونیست‌ها کشیده شد گروهبان یاد شده با اظهار تنفّر شدید خود از کمونیست‌ها در بحث ما شرکت میکرد. او ساواک را سرزنش میکرد که با کمونیست‌ها برخورد شدید نمیکند و با قاطعیّت میگفت : اگر ساواک به من اجازه بدهد من میتوانم کمونیست‌ها را یکی یکی بکُشم ... . به ذهنم گذشت که با این مرد شوخی کنم. به او گفتم : اگر ساواک به تو دستور قتل مرا بدهد چه ؟ فوراً با لحن قاطع گفت : به جدّت میکُشم! این نمونه‌ای از ثمرات مغزشویی در بین نظامیانِ آن زمان بود. در این مدّت گروهی از جوانان دانشگاهی وارد زندان شدند. این نخستین باری بود که رژیم به بازداشت جوانان دانشگاهی مشهد هم اقدام میکرد. از این پدیده متوجّه شدم که تحرّک تازه‌ای در جامعه هست و این مرا بسیار خوشحال کرد. @Hamsadde
همسادِه :| 🇮🇷
. به جدّت قسم میکشمت! در میان زندانیان این زندان ، گروهبانی ترک زبان از اهالی استان آذربایجان بود.
. قسمتی که الان میخوام بذارم در مورد ماه رمضانِ 🌱 یکم طولانیه ، تازه خیلی خلاصش کردم 😅 ولی خیلی قشنگه حتما بخونین :)