"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_217 گونه ام رنگ گرفت بی ادب لبم و گاز گرفتم تا خودم و کنترل کنم چیزی نگفتم
#شب_های_قدیمی
#PART_218
بلند شدم
جلوی آینه وایسادم
یهو نگاهم افتاد به گردنم
لب گزیدم
پسره ی بی حیا
میخواست همه ببینن؟
سرخ شده بودم
سریع درست کردم لباسمو
کشیدم بالا
گردنم و بپوشونه
گونه ام رنگی شده بود
پوفی کشیدم
سالم و مرتب کردم
رفتم داخل اتاق
که با آبات رو به رو شدم
از کی من ندیده بودمش یعنی فهمیده بود
با ذوق نگاهش کردم
لباس پیراهن و شومیز سفید و گلبهی تنش کرده بود
+ آبان
برگشت سمتم دوباره گفتن
+دختر تو چرا انقدر خوشگل شدی مث ماه شدی قشنگم
د با شیطنت و مرموز ایی گفتم
+کجا میخوای بری که انقدر خوشگل کردی بچه؟!
دستشو گرفتم
دستش و گذاشت روی دستام
- میخوام برم پیش بچه ها دلم براشون تنگ شده
این و گفت
و من تازه یادم اومد
میخواست بره پرورشگاه پیش بچه ها
آبان داخل پرورشگاه کار میکرد چون عاشق بچه ها بود دوسشون داشت
اون اویل که رفته بود میرفت اونحا برمیگشت
زانو غم بغل میکرد برای اونا گریه میکرد و غصه میخورد ...
دل خیلی نازک و مهروبنی داشت این دختر
قلب پاک و سفید ..
بغلش کردم
_آخ من قربون دل تنگت برم نفسم برو عزیزم ، مراقب خودت باش
بو..سی برام فرستاد رو هوا گرفتمش
لب زدم
_میخوای برسونمت؟!
بلند داد زد
+نه نیازی نیست با تاکسی میرم
_باشه خواستی بیای زنگ بزن بیام دنبالت از اونطرف بااااشههه
باشه ایی گفت و رفت ، تصمیم گرفتم صبحانه بخورم ولحاف هارو جمع کنم خونه رو مرتب کنم
تا الکس بیاد دنبالم ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_218 بلند شدم جلوی آینه وایسادم یهو نگاهم افتاد به گردنم لب گزیدم پسره ی بی
#شب_های_قدیمی
#PART_219
اگر رفتم اونجا حرفی بیخود زد سلیطه میشم منم.
آروم نمیمونم
اونجا آبروریزی میکنم...
بشکنی زدم و خود خودش بود .
سمت کمد نوی اتاقم رفتم و درشو باز کردم
به لباسام خیره شدم..
آبی کاربنی
زیرش یه تاپ دوبنده سفید ...
با کیف و شال سفید
عالی میشد.
سریع آماده شدم
آرایشی جزئی کردم ، بخوام رک بگم خوودمم دلم میخواست
یه هیجانی رخ بده.
خیلی کلیشه ای شده بود زندگیم ....
منتظر بودم
گوشی رو برداشتم
اول خواستم پیام بدم ولی پشیمون شدم
شمارشو گرفتم
بعد چند ثانیه مکث با صدای خمار گفت
+جانم؟!
لب زدم
_سلام
با صدای مردونه گفت
_سلام عزیزمن
_کجایی الکس...
بعد چند ثانیه صداش اومد
_تو راه ام دارم میام دنبال یه فرشته ای ، خانوومم زیبای من ..
زبون باز بود
نیشم نا خودآگاه باز شد..... چشمام برقی زد
_کی بیام پایین؟
ندیده ام میتونستم به ساعتش نگاه کرد
_صبحونه خوردی ؟
با کلافگی گفتم ؛
_اره خوردم..
_خوبه ده مین دیگه بیا پایین جلو در آپارتمان واستا...
به هر حال من اماده بودم تا دور خودم گشتم و... بعد 10 دیقه رفتم پایین
سرم تو گوشی بود یکی بوق میزد اوردم بالا دیدم ماشین الکس عه.
شیشه رو داد پایین و بلند گفت؛
_سوار شو که دیر شده خانوم خوشگلم
بدون هیچ حرفی سوار شدم .
بوی عطرش توی ماشین پیچیده بود
بوی خوبی میداد...
ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم
که احساس کردم نیشخندی زد ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سقف خونمون🤌🥲
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه میگذره آدم از اونی که زندگیشه:)؟
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من کاری به کسی نداشتم ، داشتم زندگیمو میکردم . تا تو رسیدی!🥺🤍
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موبراش دریا شدم:)🤍🌊
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تونستی فراموش کنی؟!
+آره تونستم:)
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon