eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
1.7هزار دنبال‌کننده
42 عکس
564 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
کیا پارت میخوان؟ دستا بالا 😍😂✋🏻
ناز نازیام ، بیاین پارت بخونید 🥺🩷🎀
این شما و اینم پارتِ جدید 🫢🩵🫂
"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
#شب_های_قدیمی #PART_219 اگر رفتم اونجا حرفی بیخود زد سلیطه میشم منم. آروم نمیمونم اونجا آبروری
پنج دقیقه ایی میشد که سوار شده بودم لب زد؛ _رفتیم اونجا هرچی گفتم مثل دختر خوب گوش کن ، نبینم لجبازی کنی دختر ، باش دختر خوب؟ نچی کردم +نمیشه که هرچی تو گفتی بگم چشم! یکم اخم کرد +می خوام تو اتاق من باشی ! شوکه شدم _چی؟ برگشت سمتم _مگه چیز بدی گفتم میخوام کل روز کاریم تو ، تو اتاق من باشی نمیخوام که مهماندار هتل باشی...! دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم **** به جلوی وردی یک هتل بزرگی رسیدیم که گفتم +اینجا کجاست الکس؟ سوال ام یکم بی خود بود ولی از روی کنجکاوی و هیجان گفتم.... _هتلی که توش اقامت میکنم ، پیاده شو قربونت برم شونه ای بالا انداختم و پیاده شدم از ماشین... ماشین و پارک کرد و گفت _بیا... دستمو گرفت چشمام گرد شد ، میخواست جلوی همه اینجوری منو ببره. داخل هتل؟ دستمو گذاشتم روی دستاش صداش کردم +االلککسسس اخماش هنوزم تو هم بود منتظر موند تا بگم لب زدم +داریم میریم تو هتل بچه ها میبینن منو و تو رو باهم ، ولم کن! _به درک اینو گفت و کشید بچم ورزش کار بود ، قدرت اون کجا قدرت من کجا! +ووللمم ککننن.... اشاره ای به بازوش کرد و گفت؛ _نزار بغلت کنم با خودم ببرمت داخل .. به ناچار ... دستمو دور بازوش حلقه کردم و باهم وارد لابی هتل شدیم این هتل یکی از بزرگترین هتل های توی تهران بود . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده گل
#شب_های_قدیمی #PART_220 پنج دقیقه ایی میشد که سوار شده بودم لب زد؛ _رفتیم اونجا هرچی گفتم مثل د
جلوی در آسانسور منتظر بودیم تا بیاد ... اول من وارد آسانسور شدم و بعد الکس دلم می‌پیچید نمیدونم چرا حالت تهوع گرفته بودم ، ولی صبر کردم و چیزی به زبون نیاوردم.... رسیدیم به میز پذیرش رو به یک خانومی که پشت میز بود گفت؛ _همه رو جمع کن توی سالن اون خانم سلام کرد و بعدش چشم گفت سمت سالن رفت +میخوای چی بگی؟ بهش نگاه کردم لب زد؛ _میفهمی .... حس میکردم یه چیزی در مورد من میخواد بگه استرس داشتم . کاش نمیومدم ، میگفتم بریم یه جای دیگه... لبمو تر کردم لب زدم +میشه من برم ! جدی و قاطع حرف میزد جوری که نمیتونستی مخالفت کنی _نه!.... نفسم و بیرون فرستادم.... همه جمع شده بودن پچ پچ میکردن ، میدونستم راجب من حرف میزنن که دستم تو دستش قفل بود هی میخواستم دستمو بکشم بیرون نمیزاشت زیر لب غر زدم هعی دستمو ول کن ، نمیبینی دارن راجب ما صحبت میکنن محکم دستمو کشیدم که یهو ول کرد ، تا به خودم بیام کمرمو گرفت منو کشید داخل بغلش.... چشمای گشادمو دوختم بهش ... تا روی سینه اش بودم ، سرم روی سینه اش بود نه مثل اینکه این جدی تصمیم گرفته بود آبرو منو ببره ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
زندگیو بردی دختر🤍🦢🌱
لغت نامه دخترا🤌😅
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من بودم که واقعا بهت اهمیت میدادم:)🙂 ✨ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon