"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_221 جلوی در آسانسور منتظر بودیم تا بیاد ... اول من وارد آسانسور شدم و بعد ال
#شب_های_قدیمی
#PART_222
پامو کوبیدم زمین
آخ دلم میخواست الان جیغ بکشم
کل آدمای توی سالن که جمع شده بودن نگاهاشونو دوخته بودن به من
ار خجالت داشتم آب میشدم ...
نمیخواستم حتی نگاهاشونو ببینم
حتما داشتم با خودشون میگفتن این دختره چقدر ح.رابه
نيومده رفت شد معشوقه رئیس شرکت
دیگه حتی خجالت میکشیدم توی چشمای اعضای هتل نگاه کنم ...
اصلا... اصلا برای چی همه رو صدا کرده بود الکس؟
دندون روی هم فشار دادم
کثا....فت.
آبروم رفت
وقتی کامل همه جمع شدن
یه صد صد و پنجاه نفری بودن
منو از بغلش جدا کرد
دستمو گرفت
هرچقدر میخواستم نامحسوس دستمو جدا کنم نمیشد.
به تک تک شون نگاه جدی انداخت
با صدای بلند گفت
_از این به بعد حرف ایشون
به من اشاره کرد
_ حرفش حرف منه....
شوکه موندم
چیشد؟!یعنی چی؟!
همه مثل من بودن مات و مبهوت تو شک بودن به ما نگاه میکردند
بالاخره یکی از دخترا به حرف اومد
+آقا هتل و خریدن خانوم ؟
حسادت از صداش میبارید ، نکنه دوسش داره
بیخود ...
الکس سری تکون داد
_حرف خانوم حرف منه...
و بوم تیر آخر و زد
با اینکه هیچ خبری نبود
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon