eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.8هزار دنبال‌کننده
156 عکس
367 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
317.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ریسک ؟! انگار همین دیروز بود که 333 نفر عضو کانال ام بودن . و امروز 444 نفر 🥹🤍 بازم از همتون ممنونم که کنارم بودید . بمونین برامون . از تمام همسایه ها ام متچکرم ، در کنار هم امیدوارم موفق باشیم و موفقیت های هم دیگر رو ببینیم .🫂🤝 منم تازه کارم،یه روزی منم 40 نفر داخل چنل ام بودن و الان 444 نفر ، وقتی به این تعداد رسیده حتما بیشتر تر از اینم میشه . ❤️‍🩹🙃 ریسک ، اره ریسک کردم که الان انقدر شده . فقط کافیه به خودت باور داشته باشی که می‌تونی. وجود تک تک تون برام با ارزش عه خیلی خیلی خیلی .... 🫂✨ "درمــحزونِ شــاعر"
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_54 نیمدونم کار درستی کردم یا نه ولی وقتی خودش اومد با اختیار خودش اومد بغلم ی
وای رسما کر شده بود هرچی صداش میکردم نمیفهمید وای خدایاااااااااااا +الکس عزیزم ... جوابی نشنیدم این دفعه دستشو تکون دادم +الکس ... الکس با توام میشنوی انقدر بلند گفتم که فک کنم هیچ وقت دیگه زل نزنه به یک جا الهی ... یک کنار نگه داشت و بعد رو به من گفت _ ... چیزی لازم داری ، حالت بد شده ، چی میخوای خانومی ... +هیچی نیمخوام خوبم ، خوبم هرچی صدات زدم دیدم جواب مو نمیدی نگران شدم خجالت زده سرمو انداخت ام پاین آروم گفتم +ببخشید ... ببخشید صدامو بردم بالامجبور شدم _به خاطر این خجالت کشیدی خانوووم کوچولو ..! لبخندی زدم و هیچی نگفتم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_55 #کاترینا وای رسما کر شده بود هرچی صداش میکردم نمیفهمید وای خدایااااا
+کاترینا.. _جون دلم وای الان بهش گفتم جانم خدایا دلم میخواد سرمو بزنم به دیوار و بمیرم .اهههه انگاری خوشش اومده بود که چشاشو بست و لبخند شو پنهون کرد +آدرس خونتون کجاست بگو تا برسونمت دیر شد . _امم ... خب راستش مونده بودم میگفتم یا نع وای خدایا خب بگو دیکه دیوونه از اول همین بود که تورو بیاره خونه هوش از سرم رفته بود ادرس رو بهش گفتم و به سمت خونه حرکت کرد . رسیدیم به خونه
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_56 +کاترینا.. _جون دلم وای الان بهش گفتم جانم خدایا دلم میخواد سرمو بزنم ب
تشکر کردم و خواستم پیاده شم محکم غرید _وایساا. برگشتم سمتش علامت سوال نگاهش کردم +کاترینا.. ببین تو واسه من بازم نگفتی که مارتینو الان چی میخواسته ازت و چرا میگفته دست از سرت بر نمیدارم و تو مال منی ! خب ... و من الان میخوام بدونم امشب این قضیه رو کامل برام توضیح بده ، خواهش میکنم ازت . کلافه دستی تو موهاش کشید زیر لب یه چیزی گفت که متوجه نشدم از لای دندون های قفل شده اش غرید _.... منتظرم هوووف ول کن نبودش مجبور ام کرد بهش بگم +باشه میگم بعد از اینکه فهمیده من داهل یه شهر دیگه زندکی میکنم و تنهام اومده سر وقت ام خانوادم فهمیدن موضوع رو بابام ام کلی تهدید کرد اش الان اومده پشیمون شده و میخواد دل منو بدست بیاره با اون همه کتک ایی که زد و من از اون شب از رعد و برق میترسم ، از اب میترسم ، کابوس شده بود برام کابوسی که تموم ایی نداشت و بعد ام رفته اون طرف عشق و حال کرده اومده اینجا به من میگه هیچکس شبیه تو نیست حتی زن های اون طرف ... سرمو انداختم پایین آروم گفتم : _هرشبم با یکی بوده .... الکس دستش روی فرمون بود جوری سفت اینو گرفته بود و فشار میداد که ترسیدم وای خدایا دستم به دامن ات بمیری مارتینو ، که یک روز خوش نزاشتی اهههه +الکس ... _هوووم! چشاشو بسته بود صورت اش قرمز بود ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
واقعا نیاز دارم از خواب بیدار بشم و بگن سال ۱۴۰۴‌ مبارک و همه‌ی این اتفاقات یه خواب بوده باشه و قراره ۱۴۰۴ سال قشنگی باشه...
نــاز من سلامم🥹🌸🫧
حالت چطوره قشنگمم؟ 🥺🍐..
خستتون نمیکنم و زودی بریم سراغ پارت😌🔥🥐
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_57 تشکر کردم و خواستم پیاده شم محکم غرید _وایساا. برگشتم سمتش علامت سوال
نگران شده پرسیدم: +خوبی؟! چشاشو باز کرد نگاهی به صورت ام انداخت _اره خوبم ... پاشو برو خسته شدی برو بخواب فردا میام دنبالت ناهار بریم بیرون . +اما... سریع پرید تو حرفم ، رسما داد میزد بلند بود صداش _اما و نه نداریم خب هیمن ایی که گفتم فردا میام دنبالت بغض ام گرفته بود نیمدونم چرا نازک نارنجی شده بودم چرا فک کنم دوران PMS بود نیمدونم ولی دیگه کار از کار کذشته بود بغض کرده گفتم + شبت بخیر فهمید تا درو باز کردم دستش روی دستم نشست خم شده بود به سمتم وقتی دیقاا حضورش رو پشت سرم حس میکردم نفسش گرم و داغ بود گرمم شده بود واییییی _ببینمت .. برنگشتم چون مطمئن بودم بغض ام میترکه _کاترینا .. گفتم ببینمت برگرد منو نگاه کن خواهش نبود ، دستور بودش سعی کردم به خودم مسلط باشم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
پارت بخونیم ناناز بلام؟🥺🧡🐾
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_58 نگران شده پرسیدم: +خوبی؟! چشاشو باز کرد نگاهی به صورت ام انداخت _اره خ
چشامو بستم و برگشتم به سمتش هیچ چیزی حس نکردم اروم گوشه ی از چشمم رو باز کردم که دیدم داره بهم نگاه میکنه ، با عشق ام نکاه میکرد یه نگاه خاصی بود نیمدونم خمار بود _چرا بغض کردی .. ؟! وای خجالت داشتم اب میشدم کاش با حرفات اب ام نکنی با حرکاتت بس نبود یواش و اروم گفتم جوری که خودمم بزور متوجه میشدم که چی میگم _هیچی .... میخوام برم تو ام برو +چونه ام رو گرفت روبه صورت خودش گرفت که خواستم سرم رو برگردون ام محکم تر گرفتش . _نکاهت رو از من ندزد خب ... منو ببین کلافه گفتش نگاهش کردم +خب ..! _چرا بغض کردی ناراحت شدی از اینکه اینجوری بهت گفتم ..؟! لبم و گزید ام محکم تر چونه مو فشرد متوجه شدم چش شده یک بار ام بهم گفت این کارو نکنم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]