"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_426 هنوز سرم روی شونهی الکس بود... چشمام بسته بود و سعی میکردم دوباره آروم ب
#شب_های_قدیمی
#PART_427
دو روز بود که از اون اتفاق میگذشت از سفر شمال از کابوسی که دیدم ....
سرمو روی بالیشت گذاشتم
چشمای خسته ام به زور از خواب باز میموند خسته بودم
ولی دردی که داشتم نمیذاشت بخوابم...
پای شکسته ام از درد داشت دیوونه ام میکرد
تحمل کردنش خیلی سخت بود دلم میخواست سرمو به دیوار
بکوبونم.
کل ایم دو روز حتی یه زنگم نزد فقط با یک پیام خشک و خالی حالمو پرسید !
پوزخندی زدم
واقعا براش متاسفم انقدذ براش مهم بودم؟! فکر نکنم
ازجام بلند شدم خوابی که به چشمام میومد
اما درد پام نمیذاشت بخوابم
بعد خوردن چندتا مسکن و خواب آور دوباره به سمت اتاق رفتم
آبان تو خواب ناز بود
گوشیم و رو خاموش کردم علاقه ای به تماس و پیامک هایی که اذیتم میکردم
نداشتم...
ولی همین که دارو خوردم سرمو روی بالیشت گذاشتم خوابم برد.
.....
نمیدونم چندیدن ساعت گذشته که خواب بودم
حتی نمیدونم شب هست یا روز
بین بیداری و خواب بودم که صدای کوبیده شدم در میومد
اول فکر کردم اشبتاه شنیدم و در خونه ی ما نیست
اما وقتی ضربه زدن به در بیشتر شد گیج لای چشمام و باز کردم
چشمام میسوخت و درد میکرد قرمز بود
کمی پلکمو مال_یدم تا بلکه شایذ بتونم بهتر ببینم!
کل اتاق تاریک بود تاریک تاریک ختی تو خونه ام همین جوری بود
فقط یه نور کوچیک از لبمو داخل تراس باعث شده بود روشن باشه خونه و جلوی پاتو ببینی ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon