eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
1.8هزار دنبال‌کننده
156 عکس
367 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_30 _عمو اینارو ازم میخری اشاره ایی به گل ها کرد الکس رو به دختر نوجوون
لبخند ملیحی بهم زد دستمو از شیشه بردم بیرون و گذاشتم رو صورتش +تو هم خیلی ناز و زیبا هستی دختر مو فرفری موهاش ریخته بود دور و برش و خیس شده بود زیر بارون و یه حالت خواص و جذابی داشت _ممنونم خاله نظر لطفتون عه _خاله اسم شما چیه.! +کاترینا. _چه اسم قشنگ و نازی ، تاحالا نشنیدم. منم اسمم جانا هست . + چه اسم قشنگی دلبر لبخندی زدم ، گل هارو عطرش رو بو کردم . الکس گفت + خب دخترم دیگه برو دیر وقت شده نمون تو خیابون دختر روبه الکس گفت _چشم الان میرم فقط .... من و الکس به صورت سوال نگاهش کردیم آروم سرشو اورد داخل ماشین و روبه الکس گفت _ مواظب همسرتون باشید اخه این خانوم خیلی ناز و دوست داشتنی عه . شیرین گفت ولی من میخواستم زمین از وسط باز بشه و برم درون زمین و اب بشم الکس خندید که دختر ام خندش گرفت از خجالت تیکه ایی از موهام که جلوی صورت ام بود رو پشت گوشم دادم . و دوباره گل هارو بو کردم . + چشم قول میدم مواظب این خانوم جذاب و زیبا باشم و نمیزارم خم به ابروش بیاد . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
_ اره این شد . ممنونم عمو لطف بزرگی به من کردی شب خوش . +خواهش می‌کنم نوگلم. چراغ سبز شد و دختر نوجوون رفت من موندم و الکس داخل اتاقک آهنی ، سکوت از دفعه قبلی سنگین تر بود برام . +چرا هیچی نگفتی ؟! متعجب بودم _درمورد چی صحبت میکنی؟! لبخندی زد ، ضربه آرومی به نوک بینی ام زد +دختر گل فروش گفت همسر من هستی ؟! روی همسر من تاکید کرد و با انگشت اشاره اش به سینه اش زد . نمیدونستم چی بگم ... _خب ..... تو شک و تعجب بودم و نمیدونستم چی بگم ...... میدونی ......هضم کردنش برام سخت بود . همه رو خجالت زده و آروم آروم میگفتم +منم فک میکردم یه چیزی میگی ولی سکوتت رو دیدم چیزی نگفتم . داشتم اب میشدم دیگه .... + خجالت زده میشی لپات گل میندازه، ناز میشی و خوشگل تر .... وای خدایا تک تک کلماتش به دلم می‌شست و قند تو دلم اب می‌شد و ته دلم ضعف می‌رفت فقط میتونستم در جوابش لبخند بزنم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
سکوت مو دید دوباره کفت + به قول دختر گل فروش اسم خیلی قشنکی داری بهت ام میاد مطمئن ام کم‌ یاب عه ،اولین بار بود شنیدم لبخندی زدم از تعریفش _متچکرم ، اسمم رو مادربزرگ ام انتخاب کرده مامانم میگفت اون زمان برای انتخاب اسمت هرکسی یه چیزی میگفته چون نوه اول بودی و دخترو به به .... بیا و ببین آقاجونت چه کار هایی میکرد برای تو بعد مادربزرگ ام میگفته بزاریم کاترینا پدر بزرگ ام میگفته بزاریم ناستیا بابام میگفته بزارین نازنین مامانم میگفته بزارین ناستنکا بقیه ام با این اسم ها مخالفت و موافقت میکردن ، بعد دیکه دیدن به توافق نمی‌رسند اسم هارو نوشتن و گذاشتن لای صفحات قرآن و مامانم یک صفحه ایی رو باز کرد و دیده روی برگه نوشته کاترینا الکس خندید و مهروبن گفت +چقدر جالبه ، حتی پشت اسم ادم ها ام یه داستانی هست _ اره درست می‌گی، قطعااا راستی اسم شما چیه ؟! اصن تو این مدت ایی که همو می‌دیدیم وقت نشده بیشتر باهم اشنا شیم + اهوم راست میگی الان که دقت میکنم اره من اسمم الکساندرو هست چهره ام از اسمش که انقدر سخت بود عوض شد نگاهی بهم انداخت چهره مو که دید قهقه ایی جذاب زد که صداش تو اتاقک آهنی پیچیده شذه بود دروغ چرا جذاب می‌خندید، دلبر بود برای خودش اونم برای یه دختر خب قشنگه مگه نه؟! +لازم نیست حتما بگی الکساندرو بگو همون الکس خب ! _باشه ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_33 سکوت مو دید دوباره کفت + به قول دختر گل فروش اسم خیلی قشنکی داری بهت ام
بارون نم نم می‌بارید از فکر اینکه الان بیرون چقدر هوا خوبه شیشه ماشین رو دادم پایین سرم رو از پنجره بردم بیرون و.... به به اصن حس بهتر از این پیدا می‌شد مگه اونم واسه منی که عاشق بارون ریز بودم ، قطره های کوچیک بارون به صورت ام میخورد و حس خیلی خوبی بهم دست می‌داد حس زنده بودن ، دوباره زندگی کردن از نو شروع کردن و.... الکس از این کارم تعجب کرد ولی خوشش ام اومده بود خیابون خلوت بود انگاری ساعت 2و3 صبح بود ولی ساعت 9 شب بودش. از حال خوب ایی که بهم دست می‌داد هوووو بلندی کشیدم و پشت بندش گفتم بلند خدایاااااااااااا شکرررررتتت الکس خندید و اونم شیشه رو داده بود پایین و دستش رو آورده بود بیرون و با یم دستش ام رانندگی میکرد +بیا تو سرما میخوری فسقلی ... وای این به من گفت فسقلی ، هرکی دیکه بود قطعا الان یک چک خورده بود هاا ولی الکس فرق داشت حتی لحن فسقلی گفتنش . ایجاااانم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
اینم 6 پارت قشنگ تقدیم به شما ، دخترا ✨🦋 فردا ام غیر از ساعت 00:00 دیقه ، دوپارت در طی روز قرار میگیرد. فقط از اونجایی که من دوست دارم واضح‌تر باشه و قشنک تر تک تک پارت هارو سعی میکنم با ویدئو یا عکس نشون بدم . ولی الان دسترسی نیست ، و تا این مشکل حل بشه زمان میبره و نمیشه اینکارو کرد ولی بعد از حل شدن این موضوع حتما انجام می‌شود. و الان فعالیت کردن سخت شده ازتون میخوام بمونین برام . متچرکم 🌑✨ "مــحزونِ شــاعر" ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_34 بارون نم نم می‌بارید از فکر اینکه الان بیرون چقدر هوا خوبه شیشه ماشین رو
بعد از بدست آوردن حس و حال خوب نشستم سر جام و تکیه دادم به صندلی چشام و بستم . _وای حس خیلی خوبی بود کیف کردم ، کاش باشه از این حس های خوب و عالی . مگه نه ؟! از اینکه جواب نداد گوشه ایی از چشمم و باز کردم و دیدم داره بیرون رو نگاه میکنه و تو فکره تیکه ام رو از صندلی گرفتم و رفتم جلو دستمو جلو چشماش تکون دادم . از نگاه زل زده اش برداشت و به من داد +جانم عزیزم.... چیزی گفتی متوجه نشدم؟! _اره ، ولی انگاری تو فکر بودی هاا؟! گفتم حس خوبی داره بارون ، کاش باشه از این حس و حال های خوب ؟! +اره عزیزم ، درست می‌گی کاش باشه همیشه باشه . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
+بارون و دوست داری؟! بلافاصله‌ جواب دادم با ذوق و شوق _ارع کیه که از بارون بدش بیاد دقت کردی یه حال تازه و عجیبی داره انگار میاد با خودش همه چیو میشوره و میبره حتی بوی نم بارون بعد از تموم شدن باران حال عجیب و خوبی داره ! +اره درست می‌گی ولی من خاطره‌ای خوبی ندارم ازش . ناراحت شدم ، ذوق و خوشحالی چند دیقه قبل از بین رفت _مگه چه اتفاقی افتاده برات که انقدر رو دلت سنگینی کرده؟! ببخشید که فضولی میکنم ولی اگر دوست دارید جواب بدید! نکاهی بهم انداخت و چهره غم ناک مو دید +نه این چه حرفیه .... راستش چند سال پیش من پدرم برای اینکه بیاد شمال پیش عموم (برادرش) که به مشکلی خورده بود بابام رفته بود کمک اش کنه توراه بابام تو جاده چالوس بارون می‌باره و اونم چه بارونی سیل راه میندازه یه کامیونی خلاف جهت بابام میاد و نور چراغ های کامیون میخوره به چشم های بابام باعث میشه جلو شو نبینه وکنترل از دستش در میره ...... و با ماشین میره ته دره و چپ میکنه اضطراب و نگرانی بهم منتقل شد +وای .... بعدش چی شد؟ _ عموم بهمون زنک زد و گفت که پدرم کی راه افتاده چرا الان نرسیده و من منتظرش هستم و خبری ازش ندارم هرجی ام زنگ میزنم در دسترس نیست و جواب نمیده ماهم خبری از پدرم نداشتیم و می‌خواستیم راه بیوفتیم تو جاده که به سمت شمال بریم که متوجه شدیم که سیل راه افتاده و دیکه نرفتیم صبح شد دیدیم پدرم هنوز نیومده که از حلال اهمر باهامون تماس گرفتن و گفتن پدرم تو روستا ایی نزدیک جاده چالوس بستری عه و باید زودتر ببریمش شهر دیگه رفتیم به همون روستا و جریان و برامون تعریف کردن _ خب اون راننده کامیون چی اون بود یا رفته بوده؟! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_36 +بارون و دوست داری؟! بلافاصله‌ جواب دادم با ذوق و شوق _ارع کیه که از
+نه ، نرفته اون اصن بابام رو نجات داده _ خب ادامش رو بگو....! + وقتی رفتیم پدر ام وضیعت ش خوب بود و اصن باهامون صحبت کرد چشاشو باز کرد و راه افتادیم به سمت شهر و تو راه حالش بد شد و رفتیم بیمارستان و بابام رو بستری کردن ، و 5 شبانه روز پدرم رو تخت بیمارستان بود حال خانواده و مادرم رو ام نگم برات ..... حتی بابام یک لحظه تا اون دنیا رفت و اومد و بعد بردنش آیسیو و یک ماه ام اونحا بود تو این یک ماه گفتن قلبش ضعیف شده و یکی از ریه هاش داره بسته میشه باید عمل کنیم ، عمل کردن و یک هفته پدرم تحت نظر بیمارستان بود و با دستگاه نفس می‌کشید و یک شب تماس گرفتن که پدرم ، از پیش ما رفته . همه این صحبت هارو هرچی جلوتر پیش می‌رفت ناراحت تر و غمگین تر تعریف میکرد هین آرومی کشیدم +وای .... الهی بگردم عزیزم چقدر شما اون شب درد کشیدی ، عزیز ترین ادم زندگیت رو از دست دادی ..... _با انگشتش اشک هاشو پاک کرد +میدونم ، میدونم .... سخته یه پسر پدرش و از دست بده همه پشتیبانش اونه و بعد از رفتنش تو شدی مرد خانواده و سخت ترین کار دنیا مراقبت کردن از عزیزانت هست ، ولی تو مرد خیلی قوی هستی خیلی خیلی و من اینو تحسین میکنم . با صدای بغض دار گفت ؛ ممنونم .... آه سوز ناکی کشیدم و گفتم +خدا بیامرزتشون، انشالله جاش تو بهشت باشه . زیر لب یه چیزی گفت ولی متوجه اش نشدم. _براهمون از بارون خاطره‌ خوبی ندارم . ولی بازم دوسش دارم . + خب خداروشکر بازم حس دوست داشتن در دلتون هست . دیگه بارون نمیبارید _ولی من عاشق بارون ام ، زاده پاییزم ابان به دنیا اومدم ، فصل غمگین و فصلی که کسی دردی نداشته باشه بازم براش دلگیره سنگینی میکنه رو قلبش و سینه اش ولی من با دل جون دوسش دارم پوزخندی زدم شاید الان با خودت بگی این دختر دیوااانه است ولی نه یه دوست داشتن عه قشنگترین حس تو این جهان دوست داشتن عه .... سکوت کرد ، سکوتش برام از همه چیز با ارزش تر بود نمیدونم چرا؟! ........ سر چهار راه پیرمردی بود که یه گاری گذاشته بود و داشت لبو و باقالی می‌فروخت که ناخودآگاه مث بچه ها ذوق زده و خوشحال حرکات ام دست خودم نبود +وای اون پیرمرد عه رو ببین روی گاری اش باقالی و لبو گذاشته رو به الکس کردم و با صدای بچه گانه که نیمدونم از کجا یهو پیداش شد سرمو کج کردم لب برچیده _ باقالی میخلی برام ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
سیلاممم🥹🧘🏻‍♀
پارت داریم قلبام...🤓📖