"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_105 انقدر هول کرده بودم متوجه نمیشدم دارم چیکار میکنم تا وسط محوطه دانشگاه ر
#شب_های_قدیمی
#PART_106
بعد از اینکه حضور غیاب کرد تموم شد ؛...
_خب اماده این! میخوام امتحان بگیرم
حرف شو تایید کردیم و گفتیم اره
در حال پخش توزیع ورقه ها شد .
رسید به من ؛...
+شما اسم تون چی بود ؟!
سرم و اوردم بالا بهش نکاه کردم
_کاترینا ....
لبخند ملیحی زد ورقه رو سمتم گرفت اروم گفت ؛
_موفق باشی
+ممنونم ....
شروع کردم به پاسخ دادن سوال ها
اکثر سوال ها برام آسون بود و جواب دادم
اول آسون هارو جواب دادم و بعد اونایی که برام سخت بود ....
_پیس پیس...
صدا از پشت سرم میومد ، سرم و اوردم بالا نکاهی به اطراف کردم
استاد اون طرف سالن بود
دوباره گفت؛
_پیس ..پپیسس
اروم برگشتم به سمتش که با اشاره متوجه شدم میخواد بهش کمک کنم
منم به صورت علامت سوال گفتم "کدووم"
کف دستش برام نوشت 5
دیدم جواب دادم و منم برگه مو جوری گرفتم که بتونه ببینه
_یکم بده اینور تر ....
برگه واضح دیده میشد و مشخص بود که داره از روش مینویسه ....
.......
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_106 بعد از اینکه حضور غیاب کرد تموم شد ؛... _خب اماده این! میخوام امتحان بگی
#شب_های_قدیمی
#PART_107
احساس کردم یکی پشت سرم هست خیلی نزدیک عه بهم شک داشتم
نکاهی به اطراف انداختم استاد و ندیدم
برگشتم با دیدنش
جیغ خفه ایی کشیدم
عصبانی بود اینو از صدای نفس کشیدنش مشخص بود
چهره مو مظلوم کردم
+است....
پرید تو حرفم بلند با داد گفت ؛
_بییرووووننن
بغض ام گرفته بود بدون هیچ حرفی رفتم بیرون
داخل سالن نشستم روی یکی از صندلی ها
فقط خیره شده بودم به یک نقطه نا مشخص
فکر میکردم نمیدونم فکر هایی که از کجا به کجا میرفت....
_کاترینا خوبی..!؟
سرم و اوردم بالا دیدم همون پسری عه که بهش کمک کردم
اونم ناراحت بود مث من ولی نه در حد من
نشست روی دوتا زانو هاش مقابل من
از این نزدیکی زیاد معذب میشدم
+حالت خوبه. ...
اگر حرف میزدم بغض ام میشکست، سرم و تکون دادم به حالت اره خوبم
یکم نگام کرد مچ دستمو گرفت و گفت ؛
_نچ ، خوب نیستی پاشو بیا بریم خودم همه چیز و میگم
دستم و از دستش کشیدم بیرون گفتم؛
+نمیخوام برووو
از کی من آنقدر حساس بودم و دل نازک
کلافه دستشو برد تو موهاش
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_107 احساس کردم یکی پشت سرم هست خیلی نزدیک عه بهم شک داشتم نکاهی به اطراف ان
#شب_های_قدیمی
#PART_108
+لج نکن پاشو بیا بریم تو به خاطر من این حال و داری پاشو !
هیچی نگفتم و فقط سکوت کردم
این دفعه با عصبانیت زیاد گفت؛
+پاشو بریم !
مچ دستمو گرفت کشید انقدر محکم کشیده بود که دستم درد گرفت
_اخ دستمو ووول کن
با داد میگفتم اینارو دق و دلیم رو سرش داشتم خالی میکردم ...
سعی میکردم مچ دستمو از دستش بیارم بیرون
ولی ؛....
یه دفعه نمیدونم چیشد که،
یکی یقه پیراهن شو گرفت ، دستش از دور مچ دشتم آزاد شد
سرم و اوردم بالا با دیدن ؛.....
الکس ، چشام گرد شده بود دهنم باز مونده بود
این اینجا چیکار میکرد.!
از بین فک قفل شده اش محکم غرید ....
+حر.._و./..م زاده تو به چه حقی مزاحم کسی میشی !؟ هاااااااا!
ها اخرش رو با داد گفت ؛
هیچ جوابی نگرفت ، یک مشت محکم زد تو صورت طرف که پخش زمین شد افتاد روی زمین
گوشه لبش خونی شده بود ، زورش زیاد بود .
خون جلو چشماش رو گرفته بود .....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_108 +لج نکن پاشو بیا بریم تو به خاطر من این حال و داری پاشو ! هیچی نگفتم و فق
#شب_های_قدیمی
#PART_109
دوباره سمتش هجوم برد ، روش خیمه زد
یکی دوتا مشت دیکه زدش
گوشه لبش ابروش دماغش خون میومد
همونجور که میزد فو...ش ام میداد
دیکه داشت از حال میرفت حتی اجازه نمیداد اون حرف بزنه
بقیه سعی میکردند جدا شون کنن
ولی چشم و گوشش بسته شده بود
توان اینو نداشتم برم جلو بهش بگم بس کنه تموم اش کنه .
داشتم از حال میرفتم ....
تعادل نداشتم زیر پام خالی شد و چشام سیاهی رفت
که یک خانومی گفت ؛....
+این خانوووم داره داره بیهوش میشه زنگ بزنین اورژانس
صدا های اطراف ام برام واضح نبود ، میشنیدم ولی متوجه نمیشدم
کنترل مو از دست دادم خواستم بیوفتم که ؛...
فرو رفتم تو آغوش بزرگ یک نفر
عطر اش برام اشنا بود
عطر تلخ و سرد رو میشناختم مال الکس بودش
فقط احساس میکردم روی هوا معلق ام
یکی بغل ام کرده داره منو میبیره
خوابم برد ، بیهوش شدم ؛......
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_109 دوباره سمتش هجوم برد ، روش خیمه زد یکی دوتا مشت دیکه زدش گوشه لبش اب
عمل به قولم ✨🤍
پازت جدید خشگل خانوم🦋
زیبارویان 🥲✨
+چنل "محزون شاعر |محافظ " عضو شین!
اینجا ام فعالیت میشهه ولی به دلیل محدودیت ها نمیشه و حتی بعضی وقتا پارت های رمان داخل این چنل گذاشته میشهه، تشکر سپاس ویژه از شما زیبارویان 🤝🤍🤌
https://eitaa.com/Hamimooon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" عزیز ترین سوغاتیه ، غُبآرِ پیراهنِ تو ؛
عُمرِ دوبآرهیِ منه ، دیدنُ بوییدنِ تو🩵! . ›
_دلت رفته هاااا...
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_109 دوباره سمتش هجوم برد ، روش خیمه زد یکی دوتا مشت دیکه زدش گوشه لبش اب
#شب_های_قدیمی
#PART_110
#الکس
خشم جلو چشمام و گرفته بود
این مرتیکه چه جوری به خودش اجازه اینو داده بود که اینجوری با کاترینا رفتار کنه ؟!
عصبانی بودم سعی میکردند مارو از هم جدا کنن
اون هیج توانی نداشت کف سالن افتاده بود روی زمین ....
منم تاجایی که میخورد زدم اش ، دیگه باید از من میترسید و هیج وقت هیج وقت نزدیک کاترینا نیمشد پشت گوشش رو دیده کاترینا رو ام دیده فقط کافیه نگاه چپ بهش بندازه ببین باهاش چیکار میکنم پوف_یوز
خونی شده بود صورتش داشت از حال میرفت
ولی من هنوز اروم نشده بودم اون صحنه میومد جلو چشام ، دست کاترینا رو بزور گرفته بود و فشار میداد دنبال خودش میکشید
اصن بدون اجازه این کارو کرده بود که داشت تقلا میکرد و میگفت ول کن دستموو...
خواستم دوباره بزنم اش با حرفی که یک خانومی زد دست نگه داشتم ؛....
+این خانوووم داره ، داره از حال میره زنگ بزنین آمبولانس(اورژانس )
برگشتم ببینم کدوم خانووم و میگه ؛ ....
با دیدن کاترینا که دستشو گذاشته بود روی سرش
چشاش بسته بود
تعادل نداشت به خودش مسلط نبود
خواست بیوفته سریع به سمتش رفتم ، افتاد بغلم بی حال شد
سفت و محکم بغلش کردم که نیوفته
آروم از بین لب هام گفتم؛
_کاترینااا
هیچی نگفت ، استرس افتاد به جونم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_110 #الکس خشم جلو چشمام و گرفته بود این مرتیکه چه جوری به خودش اجازه اینو
#شب_های_قدیمی
#PART_111
تن بی جونش رو بلند کردم
هیچ جا برام معنی نداشت فقط الان برام کاترینا مهم بود ....
بدون توجه به بقیه که داشتن سر صدا میکردن
اروم در گوشش گفنم
_جان دلم .... چشات و نبند باز کن چشاتو
هیچ حرفی از بین لب های سفید شده اش خارج نشد
_خدایااااااا
به سمت ماشین رفتم در عقب و باز کردم
گذاشتم تن بی جون شو روی صندلی در و بستم
ماشین و دور زدم ، نشستم پشت رول و حرکت کردم
........
جلو در بیمارستان نگه داشتم
بغلش کردم
وسط سالن بیمارستان عربده کشیدم
_پرررسستتتااااارر .....
همشون اومدن سمتم یکی از پرستار ها گفت ؛
+اروم باشیدد... برانکارد بیارینن
دوتا از خدمه های دیکه سریع برانکارد اوردن
و تن بی جونش رو گذاشتم روش....
به سمت اتاق معاینه بردن
دکتر اومد بالا سرش ، دکتر میانسالی بود
بعد اینکه معاینه کزد رو به یکی از پرستار ها گفت ؛
+بهش سرم وصل کنید ، مراقب باشید فشارش نیاد پایین .....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
اینم دو پارت جدید تقدیم تون ، شب ساعت 00:00 دقیقه دو پارت جدید میزارم . ✨🤍
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو انگار تو بهشتم:)🌱
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon