eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.8هزار دنبال‌کننده
126 عکس
584 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_133 یک نخ سیگار در اوردم از پاکت روشن کردم شروع کردم به کشیدن .... بعد چند
+خب بگو ادامه شو مشتاق ام بدونم بگو بگو....! به این حال اش خنده ام گرفته بود _باشه بابا اروم باش میگم ..... لپاش مثل لبو شده بود قرمز بود از خجالت منم ازش خواستم بیاد بشینه جای میز من باهم یک چیزی بخوریم و صحبت کنیم بعد همین طوری به حرف زدن ادامه دادیم و..... کاترینا رفت تا اینکه بعد یک هفته دوباره دیدمش داخل کافه کتابخونه باهم دیکه گرم صحبت و حرف زدن بودیم ... پسر عموی کاترینا اومد و آرامش و فضا اونجا رو همه چی رو بهم زد و بعدش ام خواست بره که گفتم من میرسونمت ...... بعد اون شب من تصادف کردم وقتی بیدار شدم بیمارستان بودم دیدم کاترینا ام بالا سرم هست +جدی اهورا بهم هیچی نکفت حتی خودت ام نگفتی برای چی تصادف کردی چیشد ؟! _اروم باش میگم واستا .... +بگو _پسر عموی کاترینا اومد یه سری چیز ها گفت و تو راه داشتیم میرفتیم ازش پرسیدم قضیه چی به چیه! برام تعریف کرد و میدونی منم که جنون دارم اون لحظه ام اومده بود به جونم توراه برگشت بودم داشتم میومد خونه نمیدونم چی شد که تصادف کردم و..... بعد ام بیدار شدم دیدم کاترینا بالا سرم عه .... +کاترینا چه جوری فهمیده که تو تصادف کردی؟ اومده سراغت!؟ یکم فکر کردم راست میگفت و من هنوز نپرسیده بودم ازش یادم رفته بود ... _نمیدونم .... +مگه درباره پسر عموش چی گفت؟! _توضیح اش مفصله بعدا برات میگم .... فقط اینو بدون که خاطرخواه کاترینا بوده ولی بهش خیانت کرده .... چهره دیار با هر کلمه ایی که میرفتم جلو تغییر میکرد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_134 +خب بگو ادامه شو مشتاق ام بدونم بگو بگو....! به این حال اش خنده ام گرفته
+یعنی چی..؟! حوصله نداشتم عصبانی بودم نميتونستم جواب سوال هاشو بدم .... بلند گفتم؛ _نمیددووونم بس کن گفتم برات سر فرصت تعریف میکنم من الان حالم خوب نیست ولم کن ..... تسلیم بار دستاشو گرفت بالا خودش و عقب کشید +باشه داداش اروم باش خیله خب باااشه از تراس اومدم بیرون کلافه بودم دور خودم میگشتم نیمدونستم چیکار کنم اصن کجا برم تا اروم بگیرم ..... و این حالم و دیار می‌دید و متوجه میشد +الکس چیکار کنم تا حالت خوب شه؟!چی باعث میشه از این حال بیای بیرون ؟! خودمم نمیدونم ولی ؛.... تنها کسی که بودنش یه جون به جونام اضافه میکرد کاترینا بود سرم و برگردونم سمت دیارگفتم ؛.... _کاتریناا سمتم اومد بغلم کرد و گفت؛ +برو داداش برو پیش کاترینا منم اینجا حواسم به اهورا هست بعد ام اگر اومد بیارش اینجا شام باهم بخوریم با شیطنت گفت؛ +میخوام زن داداش مو ببینم ، میخوام ببینم کی دل این سنگ تو رو عاشق خودش کرده .... با حرفی که گفت زن داداش ام خنده ام گرفت . _باشه میرم ، شب ام شام سفارش بده بیارن ... به سمت در خونه رفتم تا برم بیرون بلند گفت ؛ +بااااشهعع ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_135 +یعنی چی..؟! حوصله نداشتم عصبانی بودم نميتونستم جواب سوال هاشو بدم ....
داخل آسانسور بودم خواستم به کاترینا زنک بزنم که دارم میام پیشت ولی ..... یه حسی بهم گفت بهش چیزی نگم و برم پیشش سوار ماشین شدم به سمت خونه کاترینا رفتم سر راه از گل فروشی براش چند شاخه گل خریدم تا از دلش در بیارم ..... ماشین و پارک کردم رفتم بالا ، زنک خونه رو زدم بعد چند دقیقه در خونه باز شد سرمو اوردم بالا دیدم ؛..... کاتریناا با موهای پریشون و چهره ی خواب‌آلودگی جلو من واستاده بود لباساش یه پاچه شلوارش بالا بود تا خورده بود یکی بلند بود و.... با این وضع جلو من واستاده بود دلت میخواست بری سفت و محکم بغلش کنی و دلم طاقت نیاورد و همین کار رو کردم هنوز تو خواب و بیداری گیج میزد سمتش رفتم محکم بغلش کردم .... وقتی بغل اش کردم انکار به تک تک سلول های بدنم جون اضافه کردم . بعد از چند دیقه دیدم هیچ حرفی نمیزنه ترسیدم از بغل ام جداش کردم دیدم مات و مبهوت مونده _سلااااام عشق من .! بازم جواب نداد دستمو جلو چشماش تکون دادم بالاخره به خودش اومد +عااا.... الکس تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اومدی؟ برای چی اومدی اینجا؟! سوال ها رو پشت سر هم میپرسید بابا نفس بگیر الان میگم بچه لبخندی زدم _بچه ... ببین منو توضیح اش طولانیه الان میرم سر اصل مطلب برو حاظر شو میخوایم بریم +کجا...؟! صاف ایستادم با انگشت اشاره ام به خودم اشاره کردم _خونه ی من ، بدو برو حاظر شو منتظرشون نداریم.! گیج گفت؛ +کی منتظر مون هست؟! ........ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_136 داخل آسانسور بودم خواستم به کاترینا زنک بزنم که دارم میام پیشت ولی .....
با دوتا دستام صورتش و قاب گرفتم تو چشماش زل زدم گفتم؛ _دیار و اهورا خواست دوباره سوال بپرسه ، اجازه ندادم حرف بزنه گفتم ؛ +هییشش برو حاظر شو من پایین منتظرتم اروم تر گفتم؛ +بیشتر از این اینجا بمونم یه بلایی سر خودم و خودت میارم بچه رو سر صبحی البته ظهر بود ولی واسه اون که تازه از خواب بیدار شده بود صبح بود تو هپروت قرارش دادم دوباره اون چهره ایی که خواب آلود بود یادم اومد نیش ام باز شد .... تو ماشین نشسته بودم منتظر بودم تا خانومی بیاد .... بعد 20 دقیقه دیدم اومد نشست جلو کنار من ، خودمو کج کردم تا ببینمش نگاهی بهش انداختم خوشگل بود ، الان خوشگلتر ام شده بود لباس های سفید و کرم تنش کرده بود مث ماه می‌درخشید ماه من بود ، نور شب هام . برگشت منو دید که دارم نگاش میکنم گفت؛ +چر....چرا حرکت نیمکنی بریم ، مگه نگفتی منتظر مون هستن بریم دیکه !.... بازم هیچی نگفتم که دوباره گفت ؛ _الکس ... به چی زل زدی برو دیکه ..! بالاخره لب باز کردم و گفتم؛ +دلبر خودتی! تو صدم ثانیه صورتش گل انداخت آخ من قربون اون خجالت کشیدنت برم از اخر من از دست این دیییووونههه میشم .:) ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
شـــبتون بخیر ماه ترینا.. 🥹🌸🌙"
سلام روز همه گی بخیر خواستم بگم امروز من یکم دیر تر فعالیت میکنم ، ببخشید 😔😔😭❤️‍🩹
درخواستی از سریال تاسیان 🤌🥲
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باتو میچسبه همه‌چی یه جور دیگه....🫴🏻❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق قباد به شهرزاد ❤️‍🔥🙃 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]