"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_139 خانومی و بیارم براش اشپزی کنه ؟! چشمممممم عباس اقا میارم برات تو راه ع
#شب_های_قدیمی
#PART_140
_نخیر زشت اینه که داری با کارهات دیییووونه ام میکنی ....
دیگه تحمل نکرد عصبانی شده بود حالا چرا عصبانی میشی بچه غصه نخووور
مشت محکمی به بازوم زد و گفت؛
+من چیکار کردم که تو دیییوووونه شدی ؟!
پشت چشمی براش نازک کردم از فک قفل شده ام گفتم؛
_هییشششش هیچی نگووو ....
با قهر روشو ازم گرفت ، ناز میومد
اخماش تو هم بود چشماش خشم و نشون میداد......
ادامه راه رو با سکوت گذروندیم ....
به جلو در خونه رسیدیم ، ماشین و پارک کردم
ولی کاترینا هنوز حال اون موقع رو داشت باید از دلش در بیارم.....
خم شدم سمتش تو چشماش زل زدم و کفتم؛
_خانومی از من ناراحت شده..... ؟!.
هیچ چیزی نگفت و پیاده شد بدون اینکه منتظر من باشه راهو خودش رفت
پشت گوشش رو دید منم دید ......
بعد چند لحظه رفتم بالا خیال میکردم رفته باشه داخل خونه.....
ولی جلو در واحد آپارتمان واستاده بود ، تعجب کردم چرا نرفته بود داخل؟!
سمتش رفتم یه نگاهی به در بسته انداختم و روبه کاترینا گفتم؛
_چرا نرفتی داخل ، نیستن خونه؟!
بالاخره لب باز کرد و گفت؛
+نه منتظر بودم تا بیای باهم بریم ...
ته دلم از این حرفش ضعف رفت" باهم بریم "
و منتظر من بوده تا من بیام بدون من نرفته دختر خودم بود .
مثل اینکه متوجه شده بود من چی دارم فمر میکنم که کفت؛
+باخودت خیال نکن من روم نمیشد برم داخل گفتم بیای بریم باهم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_140 _نخیر زشت اینه که داری با کارهات دیییووونه ام میکنی .... دیگه تحمل نکرد
#شب_های_قدیمی
#PART_141
توجه ایی به حرفش نکردم ...
در خونه رو با کلید ایی که داشتم باز کردم
اومدم پشت سرش واستادم ، اشاره کردم بره داخل .....
خواست از کنارم رد شه اروم گفتم؛....
_ نازت ام خریدارم ، دختر کوچولو ....
بروبابا ایی گفت و رفت داخل .
ولی من دوست داشتم لجباز بودنش رو
رفتم داخل دیدم وسط حال واستاده و دور و برش و نگاه میکنه ....
پشت سرش واستادم بلند داد زدم .؛
_اهورااا، دیااااار بیاین مهمون مون اومد
یهو تو صدم ثانیه برگشت سمتم حرصی نگام میکرد
قشنک تو چشماش میشد خوند که ؛
+من میدونم با تو چیکار کننننمممم
با صدای اهورا این نگاهی سنگینمون برداشته شد
_به به سلللااااامممم بیبیند کی اومده
به سمت کاترینا میومد این حرف هارو ام میزد کنارش واستاد
دیار از اتاق پایینی اومد بیرون ....
بلند تر داد زد ؛
_دییااارر بیا ببین کی اومده خانووم این خونه
خانوم این خونه رو کشید
کاترینا خجالت میکشید ولی خیلی دختر خجالتی بود باید عادت کنه اهورا همین شکلی عه ....
البته منم دست کمی از اهورا ندارم ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوام ببینم تا تهش چیشد...
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
دلم میخواد یه بار دیگه از اول تا اخر بشینم شهرزاد و ببینم .... 🥲💗🤌