"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_187 سریع گفتم؛ +اما ... اما نه بهم نامحرمی الکس ... حتی ، حتی بدون اجازه بغل
#شب_های_قدیمی
#PART_188
الکس گفت؛
_حالا میتونی چشمات و باز کنی دخترم...
چشمام و باز کردم و با دیدن روبروم جا خوردم!
اتاق به شکل عجیب و قشنگی با گل رز صورتی تزئین شده بود
و یه دسته گل بزرگ که هم قدِ خودم بود ، انتهای اتاق بود!
شمع های نازی که با پاپیون صورتی تزئین شده بودند
کل اتاق پیچیده بود!
با بغض و تعجب به الکس زل زدم و گفتم
+ اینجا چه خبره الکس ؟ اینا برای چیه؟
الکس سرم و آروم بوسید و گفت
– اون روز من تورو ناراحت کردم و برای بخشیدن من اینارو برات گرفتم ...
ولی خب نشد بهت بگم ....
امروز گفتم بهت نشونش بدم ، خوشگل من .
هاج و واج مونده بودم نمیدونستم چی نشون بدم از خودم ....
دستش و دور کم.....م حلقه کرد و آروم بو.....ه أی به روی شـ.....ونم زد و گفت ؛
_منو ببخش من اون موقع نميتونستم خودمو تحمل کنم ببینم کسی جز من بهت نزدیک شده ...
غیرت م اینو بهم اجازه نمیده ....
بعد بینیش و به بینیم مالوند و گفت؛
_ آخ ... آخ اگر میتونستم همونجا حساب اون یارو میزاشتم کف دستش
با گریه ایی که از خوشحالی بود گفتم
+تو ام کم نزاشتی بمونه از حساب کف دستش..
خندید و گفت؛
+اره ... ولی کم اش بود باید بیشتر میخورد ...
هرچی میگفتم حرف خودش بود ول کن نبود مطمئن ام هرجا دیگه حتی 2 سال دیگه اونو ببینی دوباره باهاش درگیر میشه ....
_اصلا از همون روز اول که اومده بودی کافه کتابخونه ، برق نگاهت من و گرفت ...
من و گرفت و به این روز انداخت !
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_188 الکس گفت؛ _حالا میتونی چشمات و باز کنی دخترم... چشمام و باز کردم و با دید
#شب_های_قدیمی
#PART_189
دستم و دور شونش حلقه کردم ؛
+تو واقعن منو دوست داری ...؟!
لبخندی زد و با مهربونی گفت؛
_اره خیلی دوست دارم قدر تموم زمین و اسمون تورو دوست دارم ....
اصن به خاطرت زمان و زمین و بهم میدوزم ....
نمیدونستم چیکار کنم منطق نداشتم فقط احساس بود قلب ام فقط کار میکرد
مغز ام خاموش بود ....
به این معتقد بودم که ؛
برای داشتن عشق باید احساس قوی داشت ، چون اون موقع منطق و عقل نداری گوش شنوا نداری و .....
میترسیدم مارتینو رفت و تنهان گذاشت بعد چند سال برگشت دید کسی مث من نمیشه ....
ولی منم بچه نیستم عقل اون موقع رو ندارم ...
تو این چند سال تجربه های جدیدی کسب کردم .
+منم دوست دارم تو ....
خجالت میکشیدم حرف دلم رو بهش بگم معذب بودم ....
ولی اون مشتاق شنیدنش بود
با من...من گفتم؛
+....تو اولین و آخرین مرد زندگی من باشی .
انقذر با خودم کلنجار رفتم تا بتونم همین یک جمله کوتاه رو بگم ....
از نگاهش برق و آتیش همزمان رد میشد. ...
دییووونه وار گفت ؛
_ لعنتی تو در حالت عادیم دلبری ...
ناز و عشوه ام قاطی اش میکنی ؟!
نمیگی من طاقت نمیارم؟!!!
با ناز خندیدم
دندون قروچه ایی کرد و سرشو خم کرد ...
بـ..ـوسه طولانی و آبـ..ـداری رو گونم نشوند..
- اوفیش..
دختر تو چقدر شیرینی آخه..
چقـدررر!!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی میدونه؟!❤️🩹🙃
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثروت ایی که دلمون میخواد؛🤍✨
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
به قول شیرین ؛
تو فک کردی من یه تار موی گندیده بابام که تموم عمر و جونیشو گذاشته پای من میدم به تووووو🥺❤️🩹