هدایت شده از مجنون ِحیدر .
در راه عشق، غیر علی در میانه نیست
از ابـتـدا عـلـیسـت و تـا انـتـهـا عـلـی
مبارک است به خلق و خدا نبوت تو
محمد، ای دو جهان زیر بار منت تو ...
-عیدکم مبروک :))))
[ حنیفا ]
-
نیمه شب بود.
ستارگان، پرفروغ و پرامید میدرخشیدند.
مردم، در حال جنب و جوش بودند
و محمد،
درکنج غارحرا،
تکیه به سنگی داده و مشغول زمزمه بندگی با خدای یکتای خود بود.
در آرامشی بی نهایت، روحش را غرق کرده بود و تسبیح الله را بر زبان خود جاری کرده بود .
ناگاه، رد اشک بر گونههایش جاری شد،
آرام آرام، قلت زد و از صورتش پایین آمد.
دست خودش نبود،
انگار در اثر عظمتی بیانتها، اشکهایش جاری شده بودند.
حسی در جان محمد، جریان یافت.
حسی عمیق که هیچوقت آن را لمس نکرده بود .. ؛
حسی که آمیخته به آرامش، ترس، دلهره و خوشحالی بود ..؛
انگار خدا او را برگزیده بود ...
جبرئیل،
نوازش بال هایش را بر سر سنگهای فرورفته
در آغاز غار، کشید.
آرام آرام، وارد غار شد.
غاری را که با نور خودش مانند آغاز روز، درخشان کرده بود.
جبرئیل هم مانند ِمحمد، حسی عمیق آمیخته به ترس و خوشحالی داشت.
پیام سنگین الهی را بر دوش خود حمل میکرد و قرار بود آن را بر محمد واگذارد ...
[قسمت اول]
این نوشته، ادامه دارد ...
#نوشته_قلبم
[ حنیفا ]
نیمه شب بود. ستارگان، پرفروغ و پرامید میدرخشیدند. مردم، در حال جنب و جوش بودند و محمد، درکنج غارحرا
امیدوارم،
بعد از مدت ها، نوشته کوچولوی من رو پذیرا باشید:))))