eitaa logo
[ حنیفا ]
221 دنبال‌کننده
495 عکس
214 ویدیو
5 فایل
کنجی از ذهن ِمجنون گشته ِنوکر ِعلی، با عطر ِقلم و نویسندگی :))) کپی ؟ حلال ِحلال ارتباط با ادمین: @Hanifa_602 اهل گمنام حرف زدنی بفرما: https://daigo.ir/secret/9345738092
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجنون‌ ِحیدر .
در راه عشق، غیر علی در میانه نیست از ابـتـدا عـلـی‌سـت و تـا انـتـهـا عـلـی
هدایت شده از مجنون‌ ِحیدر .
_
مبارک است به خلق و خدا نبوت تو محمد، ای دو جهان زیر بار منت تو ... -عیدکم مبروک :))))
یه هشتگ نوشته‌ قلبمون نشه؟:)))
-
[ حنیفا ]
-
نیمه شب بود. ستارگان، پرفروغ و پرامید میدرخشیدند. مردم، در حال جنب و جوش بودند و محمد، درکنج غارحرا، تکیه به سنگی داده و مشغول زمزمه بندگی با خدای یکتای خود بود. در آرامشی بی نهایت، روحش را غرق کرده بود و تسبیح الله را بر زبان خود جاری کرده بود . ناگاه، رد اشک بر گونه‌هایش جاری شد، آرام آرام، قلت زد و از صورتش پایین آمد. دست خودش نبود، انگار در اثر عظمتی بی‌انتها،‌ اشک‌هایش جاری شده بودند. حسی در جان محمد، جریان یافت. حسی عمیق که هیچوقت آن را لمس نکرده بود .. ؛ حسی که آمیخته به آرامش، ترس، دلهره و خوشحالی بود ..؛ انگار خدا او را برگزیده بود ... جبرئیل، نوازش بال هایش را بر سر سنگهای فرورفته در آغاز غار، کشید. آرام آرام، وارد غار شد. غاری را که با نور خودش مانند آغاز روز، درخشان کرده بود. جبرئیل هم مانند ِمحمد، حسی عمیق آمیخته به ترس و خوشحالی داشت. پیام سنگین الهی را بر دوش خود حمل می‌کرد و قرار بود آن را بر محمد واگذارد ... [قسمت اول] این نوشته، ادامه دارد ...
[ حنیفا ]
نیمه شب بود. ستارگان، پرفروغ و پرامید میدرخشیدند. مردم، در حال جنب و جوش بودند و محمد، درکنج غارحرا
جبرئیل به گوشه غار رسید. و هر لحظه بیشتر به محمد نزدیک میشد. محمد با چشمان گریان، به جبرئیل نگاه می‌کرد و تنها کلمه ای که به گوشش رسید، این بود: اقرا ... ترس به جان محمد، آویخته شد؛ و دوباره ندا آمد؛ اقرا ... محمد، چه باید میخواند؟ او که نمیدانست چگونه و چه باید بخواند ... و دوباره آن نجوا آمد؛ اقرا ... باسم ربک الذی خلق ... بخوان ..؛ به نام خدایی که تو را خلق کرد ...؛ مگر خدا انسان را چگونه خلق کرده بود؟ خلق الانسان من علق ... انسان را از خون بسته، آفرید ..؛ آرامش، کمی بر ترس محمد، غلبه کرد. اقرا ... بخوان ..؛ و وحی؛ برای آرامش جان محمد، گفت: و ربک الاکرم ... مترس ! خدای تو کریم کریمان است ...؛ پرسشی در ذهن محمد، بود ... او که نمی‌توانست بخواند ..؛ اما حبرئیل جوابش داد: الذی علم بالقلم ... همان خدایی که بوسیله قلم آموخت ... ؛ علم الانسان مالم یعلم آنچه را که انسان نمی داند ... ؛ جبرئیل، بار پیامبری بر دوش محمد گذاشت. محمد، برگزیده شده بود برای هدایت . و خدا بر دستانش، فانوس رسالت را آویخت تا راه را روشن کرده و مردم را به سمت خدا بکشاند .. ؛ این لطفی بود که خداوند، در حق بنده و بندگان خویش کرده بود تا آن ها را از بیراهی نجات دهد .. آری محمد، مبعوث ، برگزیده و منجی شده بود . . . [قسمت دوم]
[ حنیفا ]
قلوبنا توحدت علی حب نبی . . . !
هدایت شده از [ حنیفا ]
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا محمد، سلام بر تو . . .