[ حنیفا ]
نیمه شب بود. ستارگان، پرفروغ و پرامید میدرخشیدند. مردم، در حال جنب و جوش بودند و محمد، درکنج غارحرا
امیدوارم،
بعد از مدت ها، نوشته کوچولوی من رو پذیرا باشید:))))
[ حنیفا ]
نیمه شب بود. ستارگان، پرفروغ و پرامید میدرخشیدند. مردم، در حال جنب و جوش بودند و محمد، درکنج غارحرا
جبرئیل به گوشه غار رسید.
و هر لحظه بیشتر به محمد نزدیک میشد.
محمد با چشمان گریان،
به جبرئیل نگاه میکرد و تنها
کلمه ای که به گوشش رسید،
این بود:
اقرا ...
ترس به جان محمد، آویخته شد؛
و دوباره ندا آمد؛
اقرا ...
محمد، چه باید میخواند؟
او که نمیدانست چگونه و چه باید بخواند ...
و دوباره آن نجوا آمد؛
اقرا ...
باسم ربک الذی خلق ...
بخوان ..؛
به نام خدایی که تو را خلق کرد ...؛
مگر خدا انسان را چگونه خلق کرده بود؟
خلق الانسان من علق ...
انسان را از خون بسته، آفرید ..؛
آرامش، کمی بر ترس محمد، غلبه کرد.
اقرا ...
بخوان ..؛
و وحی؛ برای آرامش جان محمد، گفت:
و ربک الاکرم ...
مترس ! خدای تو کریم کریمان است ...؛
پرسشی در ذهن محمد، بود ...
او که نمیتوانست بخواند ..؛
اما حبرئیل جوابش داد:
الذی علم بالقلم ...
همان خدایی که بوسیله قلم آموخت ... ؛
علم الانسان مالم یعلم
آنچه را که انسان نمی داند ... ؛
جبرئیل، بار پیامبری بر دوش محمد گذاشت.
محمد، برگزیده شده بود برای هدایت .
و خدا بر دستانش، فانوس رسالت را آویخت تا راه را روشن کرده و مردم را به سمت خدا بکشاند .. ؛
این لطفی بود که خداوند، در حق بنده و بندگان خویش کرده بود تا آن ها را از بیراهی نجات دهد ..
آری محمد،
مبعوث ، برگزیده و منجی شده بود . . .
[قسمت دوم]
#نوشته_قلبم
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماه فرو ماند از جمال ِمحمد؛
سرو نباشد به اعتدال ِمحمد؛
قدر ِفلک را کمال و منزلتی نیست؛
در نظر ِقدر با کمال ِمحمد . . . !