[ حنیفا ]
-
باد، خاک بقیع را به تلاطم انداخته بود.
خورشید، انوارش را بر زمین پهن کرده و
با تمام وجود میتابید و نظاره گر تدفین خورشید بود.
جمعیت، گریه کنان و بر سرزنان، به سمت خاک پدربزرگم، سجاد ابن علی، میرفتند.
ابوحمزه، جابر، زراره، حمران، ابن مسلم و بسیاری از شاگردان پدرم، که همگی استادانی نامدار و عارف بودند،
با قلب و رخساری محزون، پدرم را بدرقه میکردند.
جعفر، آرام پیکر پدرم را بر دستانش گذاشت. خاک کنار قبر جدم را، کنار زد و
پیکر پاک پدر را جای داد.
هرلحظه بر غم جمع، افزوده میشد. باورم نمیشد که پدر عزیزتر از جانم را داشتند دفن میکردند.
چه سالها که گوشهی در، گوش به حرفهای پدرم سپرده بودم، چه سالها که علم بینهایتش را به قلبم و جانم آموخت، چه روزهایی که کنارم مینشست و از خاطرات جانسوز کربلا برایم میگفت، چه سالها که زیبنش بودم و زینت او.
.
شاگردان پدرم، همگی شانههایشان میلرزید و به گریه افتاده بودند..
از دست دادن استاد، مصیبت کوچکی نیست که بتوان از آن براحتی گذر کرد.
سالها در محضر خورشید نشسته بودند و سالها روضهی کربلا را از زبان شاهد عاشورا شنیده بودند، مگر میتوانست قلبشان آرام بگیرد و در غم این شهادت، نسوزد؟
فرشتهای دور پیکر پدرم میچرخید و میگفت:
ایها الناس! گریه کنید که علم را به زیر خاک دفن کردند....
#نوشته_قلبم
[ حنیفا ]
-
- یااباعبداالله! عمرو بن سعید با لشکری بزرگ، قصد قتل شما را دارد و
در بیرون مکه اتراق کرده است. چه کنیم؟
+ ابن کعب! من نمیخواهم کسی باشم که حرمت کعبه را رعایت نکند و خونش در این شهر، ریخته شود. هرچه سریعتر کاروان را جمع کنید. حج را عمره به جا میآوریم و روز ترویه به کوفه میرویم.
+ به روی چشمم آقاجان!
.
میدانستم مردمان دیار کوفه، در کربلا غوغایی به پا میکنند و سرم را بالای نیزهها میبرند، اما نامه مسلم مرا خوانده بود.
.
غبار لشکری عظیم در جلوی راه،
پریشانی را به حال دختران و خواهرانم انداخته بود.
+ سرور و سالارم! سپاهی پرشور، با اسبان تندرویشان به سمتمان میآیند.
- برادرم! جانم فدایت، مراقب زنان و کودکان باش. آن سپاهیان، کسانیاند که ما را به جایی میکشانند که شاهد مصیبت اعظم اسلام خواهد بود.
و من خوب میدانستم آنجا، سرزمین خاک و خون، سرزمین کربلاست.
#نوشته_قلبم