[ حنیفا ]
-
[کار قلب]
چهارمین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
-مامان! دردم گرفت!
+بلندشو حلماجونم، بگو یا علی!
-یاعلی!
.
اسمت را از همان کودکی
مادرم بارها و بارها برایم گفته بود.
هردم،
با سر به زمین میخوردم،
درجا به من میگفت: بگو یاعلی!
نام تو بود که به زانوان ناتوانم
جان میداد.
نام تو بود که موقع افتادگیهای بچگی،
برزبانم میآمد.
این دستان و پاهایم نبودند که مرا بلند میکردند،
این نام تو بود که امید میداد و مرا از
چاه بیرون میکشید.
نامت چه میخواستم، چه نمیخواستم بر
زبانم جاری بود
دست من نبود،
کار قلبم بود...
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[حلالزاده]
پنجمین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
وقتی
پشت ِاین نیمکتهای کلاس ِاول نشستم،
و نگاهم به تخته سیاه افتاد،
یاد گرفتم که چگونه نامت را
که در تمام عمرم بر زبانم بود،
بر برگه بنویسم...
مداد را با عشق در دست جای میدادم و
با قلبم نامت را
بر کاغذ ِسفید حک میکردم:
علی...
.
مادر،
چه با شیر حلالت عجین شده بود که
وقتی جرعه جرعهاش را مینوشیدم،
جرعه جرعه به عشق علی و اولادش در دلم افزوده میشد؟
پدر،
چه نانی بر سفرهمان گذاشتی که هروقت تکهتکهاش را میخوردم،
پارهپاره قلبم برای علی میتپید؟
چه خوب مرا پروراندید!
چه خوب مُهر ِعلی را
بر قلبم،
حک کردید...!
#نوشته_قلبم
#مولای_من
[ حنیفا ]
-
[شیرینی قبل خواب ۱]
ششمین قسمت از مجموعه نوشتههای #آسمان_غدیر
دستان لطیف و نازک مادرم،
بر گونههایم کشیده میشد و لابلای تارهای مویم را نوازش میداد.
صدای زیبایش، به گوشم میرسید:
- آفتاب بیش از پیش باشدت میتاپید. مردمان همگی در بهت و تعجب،
مانده بودند این خبر چیست که
اینگونه کاروانی چندصدهزارنفری را معطل ِخود کرده است...
جهاز شتران بر هم انباشته و
چند درخت انگشتشمار در برهوت،
سایبانی برای مردم شده بودند.
کودکان،
شاد و خندان دور و بر برکهی زلال غدیر،
در جنب و جوش بودند.
باد، میوزید و بر صورت مردم، شلاق میزد.
به امر ِرسول، تمامی حاضران
در گوشهای روبه تپهی جهازان جمع شده بودند.
رسول،
آهسته و استوار از سکو بالا رفت و بر قلهی آن ایستاد.
نظری به جمعیت کرد.
به یاد زحمات ۲۳ سالهاش افتاد که اگر آن خبر مهم را به گوش عالمین نمیرساند،
تمامی آن ۲۳ سال خون ِدل خوردنش به باد میرفت.
اضطراب هرلحظه،
بر قلبش چیره میشد.
ادامه دارد...
#نوشته_قلبم
#مولای_من