شوما؛ یه سوال اینکه گفته مهران دیوونه شد که ملیکا گم شده خب لابد دوسش داره😍
....
من؛ لابد که نه واقعا دوسش داره😐
نخوندی داستانو از اول؟!
مهران برادر شوهرِ خواهرِ ملیکاعه
وقتی ملیکا در شرف آشنایی با تیرداد بود مهران دوسش داشت و کلی بلا سرش اورد
شوما؛ استرس دارم بیخودی
نمدونم چرا
چمه؟؟
دلم میخواد برم مشهد گریه کنم😭
.....
من: الهی فداتشم بیا بغلمم🫂🫂
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬126٬٬
مامان: اما..
ملیکا: مامان تو رو خداا
مامان: باشه
تلفن رو قطع کردم
ملیکا: وای خدا مشکلات ما تمومی نداره، دارم بات ازدواج میکنم هنوز مهران دنبالمههههع (عصبی و کلافه)
تیرداد: باشه آروم باش، فقط کافیه کوچک ترین اذیتی بکنه خودم میک.شمش
ملیکا: هوفففف
تیرداد: آروم باش بیا بریم بخوابیم دیگه دیر وقته ساعت ۳ شبه هاا
ملیکا: بریم بخوابیم، فقط قبلش فردااا میریم لباس عروس بگیریم؟!!🥹
تیرداد: میگیریم عشقم ولی فردا نه، با مامانت صحبت کن ببین کی اوکیه برای بله برون
ملیکا: جدی میگیییییی😭🤍
تیرداد: بعلههه
ملیکا: مرسیییی😭💕
همو یه بغ.ل کردیم و رفتیم خوابیدیم
هنوز هم اتاق هامون مث اون اوایل جدا از هم بود
برای توصیف اتاق تیرداد باید بگم که..
تخت دو نفره بود ولی ما جدا میخوابیدیم
اتاق توی حالت عادی نور بنفش داره
دستگاه گیمینگ داره
و یه فرش خوشگل داره
انقدر تختش نرم بود که نگم برات
اتاقش پرده داشت و خوشگل بود
[فردا صبح..]
از خواب بلند شدم و یهو با..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ عالییی ادامه بده
نمیخوای بهمون شیرینی بدی عضوات زیاد شده هااااااا پارت زیاد بده دیگه🙄😒
....
من؛ قربونت🤍
بیاید شیرینی؛ 🥐🧇🥯🍰🧁🍭🍬🍩🍪
(اینا رو هم کنارش بخورید خَف نکنید
🥛🧋🧃🥤)
شوما؛ نخیر باید پارت بدی من از این شیرینی ها دوست ندارم🥴لطفاً پارت بدهههه
....
من؛ چشم فردا🤍✨