*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬127٬٬
که یهو با یه قیافه ای که عین مومو بود روبرو شدم
یلحظه شک شدم و عقب کشیدم و دستمو رو قلبم گذاشتم
یهو صدای خنده بلند شد
با نفس نفسی که میزدم هر چی از دهنم در اومد به تیرداد گفتن
بله اون فرد بیشعور تیرداد بود🎀
ملیکا: خیلی کثافتی بیشعور، سکته کردم عنتر
تیرداد: 🤣🤣🤣🤣 قربون فحش دادنت 🤣
با عصبانیت پتوی تختش رو پرت کردم سمتش و رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم
اومدم بیرون و همچنان تیرداد از شدت خنده پا.ره شده بود
محل ندادم و رفتم داخل اشپز خونه
میز صبحانه چیده شده شده بود، در صورتی که نمیدونستم ساعت چنده🎀
به ساعت دیواری که نگاه کردم دیدم ۹:۲۵ دقیقه رو نشون میده
نزدیک تر که رفتم دیدم یه باکس اونجاهه که قرمز رنگه و یه ربان پاپیونی روش زده شده
از شدت ذوق دستمو جلو دهنم گرفتم و جیغ زدم
کلی بالا و پایین پریدم که تیرداد اومد
تیرداد: آرومتر پایینی ها خوا..
بغ.لش کردم و گفتم: وایییی مرسیییی ذوق صگییییی
تیرداد: خواهش میکنم وظیفه بود، حالا اصن تو بازش کن
وقتی باکس رو باز کردم یه دلقکی که زیرش فنر بود پرید بیرون
فقط هی کشیدم و همونو پرت کردم تو صورت تیرداد
بماند که جای فنر رو صورتش موند😂
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ عالییی زینب جون بهترین رمان دنیا همینه😭🩷
.....
من؛ فدااااااااااااااتتتتتتتتتتتت😭🎀💘
شوما؛ زینب خیلیییییی خوبییییییی عاشقتممم خودت که ماه رمانت عالییی چجوری انقدر خوبی تو دختر؟؟😭💫🛐
....
من؛ عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
ذوووووووووووووققققققققققققق
جیییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغ
غشششششششششششششش
😭🛐💞💘✨
فداتشممممممممم
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... | بُخٰآرِ سَردا
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬128٬٬
ملیکا: حقته یزید، از صبح تا حالا دوبار ترسوندی منووو
تیرداد: ببخشیییددد که قراره پولمو آب بزنیییی!
ملیکا: منت سر من میزاری دلقککک؟؟؟!
تیرداد: نه عشقم شوخی کردم من که هرچی دارم مال توعه
مخصوصاً یه چیزی
ملیکا: چی؟!
تیرداد: قلبم💘
ملیکا: فداتشم💕
[نویسنده؛ عوووققق]
تیرداد: خب پاشو حاضر شو بریم لباس بگیریم
ملیکا: با..
گوشی تیرداد زنگ خورد
تیرداد: بله؟!
خانومِ پرستار: سلام آقا تیرداد ممنون میشم بیاید بیمارستان مریض اورژانسی داریم
تیرداد: نمیدونم، بهتون پیام میدم اگه اوکی شد
خانومِ پرستار: باشه چشم
تلفن رو قطع کرد و گفت: ملیکا جونمم ناراحت نمیشی لباس عروس که میخوای بخری نباشم؟؟!
ملیکا: چطور؟!
تیرداد: باید برم بیمارستان
ملیکا: ای بابا
تیرداد: خب اگه دوست داری میتونیم یه کاری بکنیم
امروز لباس بله برون بخریم فردا پس فردا عروسی
اوکیع؟!
ملیکا: نمیدونم، ایده خوبیه،بزا از آتنا بپرسم
تیرداد: شوهر خودتو ول کردی میری سراغ خواهر شوهر؟!😂😐🗿
ملیکا: اره داااشش مشکل داری؟!!
تیرداد: نه نه عزیزم من غلط بکنم😬
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
شوما؛ میشه قربون ذوقت برممممم؟؟؟😭💘
ذوقتم قشنگهههه تو فقط همیشه همینجوری باش باشه؟😭✨️🫂
....
من؛ خدانکنههههه
خدااااااااااااااااااااا گریهههههههههه😭😭😭✨