شوما؛ https://eitaa.com/Hanifam128/1670
مبارکههههههه
حالا بپارت🩴
.....
من؛ چشم
سوما؛ https://eitaa.com/Hanifam128/1673
واا مگه چیگفتم🙂💔
.....
من؛ (سیسی ناراحت شدم خببب😭💔)
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬129٬٬
ملیکا: افرین پسر خوب
تیرداد: خب پس شد تو لباس بله برون بخری چند روز دیگه عروسی
ملیکا: اصن نمیدونم چیکار کنم، میگم بله برون و این چیز ها نگیریم چون عمو بابام داره میمیره ممکن زودتر اتفاق بیوفته
تیرداد: خب اینجوری ازدواج مون خیلی کوچیک میشه که
ملیکا: خب کاریش نمیشه کرد ولی عروسی رو اگه به موقع برسیم میتونیم خیلی با شکوه برگزار کنیمااا
تیرداد: اوکیع، ولی یه روز که بیشتر وقت نمیگیره، از این ور هم میتونیم تمرکز کنیم رو عروسی منظورم رو گرفتی؟!
ملیکا: حقیقتا نه
تیرداد: ینی بله برون که یه روز بیشتر وقت نمیخواد شما برید لباس بله برون رو بخرید بعد که برگشتی میتونی بیای باهم لیست کسایی که میخوای تو عروسی باشن رو بنویسیم
ملیکا: ایده خوبیه
تیرداد: با کی دوست داری بری؟!
ملیکا: مامانمو آتنا و پارمیس
تیرداد: پس بهشون زنگ بزن و آماده شو منم آماده میشم
ملیکا: اوکیه
سریع با مامانم تماس گرفتم و بش گفتم حاضر بشه
ولی بش نگفتم کجا بریم گفتم سوپرایزه
به آتنا و پارمیس هم زنگ زدم و گفتم مامانم نمیدونه میخوام سورپرایزش کنم
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]