*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬133٬٬
نویسنده:[ عکسیکهگرفتهروبراتوناپلودمیکنم ]
ملیکا: خوب افتادم؟!
آتنا: عالی✨
مامان: خب ملیکا جون در بیار تا ماهم انتخاب کنیم
ملیکا: چشم
رفتم داخل اتاق پرو و لباس خودمو پوشیدم..
از زبون تیرداد؛
خدایا منو ببخش که موقع خریدن لباسش پیشش نیستم
ملیکا انقدر خوشحال بود که یادش رفت ازم خداحافظی جانانه بکنه
منم رفتم داخل اتاقم و لباس کت شلوارم رو پوشیدم
با اینکه سر صبح بود ولی خیلی خسته بودم
اگه ولم میکردن غش میکردم و میخوابیدم
از خونه اومدم بیرون و قفل کردم در رو
من برای ملیکا جبران میکنم
سوار ماشین شدمو زود خودمو رسوندم بیمارستان...
از زبان ملیکا؛
وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون مامانم صدام کرد که بهش لباس پیشنهاد بدم
همینطور آتنا و پارمیس
به آتنا یه کت و شلوار شیری رنگ پیشنهاد دادم که خیلی خوشش اومد
به مامانم یه لباس سبز ملیح برداشت
پارمیس هم یه صورتی ملیح
لباس مامانم دامنی بود
لباس پارمیس هم الحمدلله اسمشو نمیدونم
وقتی لباس ها رو انتخاب کردیم سریع رفتیم خونه تا اونجا رو اگه تونستیم واسه امشب مرتب کنیم اگه نشد هم فردا
با آتنا و پارمیس وارد خونه مامانم شدیم و خونه خیلی نامرتب نبود
چون..
ماهلینی نبود که عروسک هاش وسط خونه باشه
ماهلینی نبود که خونه رو ریخت و پاش کنه
چرا پیشم نیستی؟
چرا مامانتو تنها گذاشتی؟!
کاش..
بودی تا واقعیت رو بت میگفتم
میگفتم که من مادرت نیستم..
با صداهای ممتد مامان و آتنا به خودم اومدم
آتنا: ملی چی شده؟!
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
[𝑩𝒐𝒌𝒉𝒂𝒓 𝒔𝒂𝒓𝒅..]
•لباس ملیکا و آتنا https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6
نمیدونم شبیه ملیکا هست یا نه
دادم هوش مصنوعی😂
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬134٬٬
ملیکا: هیچی هیچی فقط یاد عمو افتادم
چند روز دیگه قراره به جای عروسی عزا باشه تو این خونه
پارمیس: حالا امیدتو قطع نکن خدا رو چه دیدی، شاید عمرش به دنیا بود
مامان: اونجوری که خواهر شوهرم گفت کلا قطع امید شدم
آتنا: حالا به قول پارمیس شما امیدتون به خدا باشه
ملیکا: خب حالا از این بحث مرگ و میر بیایم بیرون خونه رو تزیین کنیم
مامان: دخترم تزیین چی؟! رومبلی ها رو برمیداریم و اتاق ها رو جمع و جور میکنیم فقط
سریع بگیریم تموم شه که به عروسی زودتر برسیم
ملیکا: نمیدونم والا
مامان: زندگی خودته به من مربوط نیست ولی دخترم منم نظرم رو گفتم
ملیکا: باشه قربونت برم من که چیزی نگفتم، راستی بابا کو؟!
بش گفتم خرید کنه بعد از اونور هم میخواد بره یه سر به شرکتش بزنه
ملیکا: حالا یه امشب نمیتونست نره؟! اون بره تا ۱۲ شب خونه نمیاد
مامان: نه گفت فقط ببینم کسی مشکلی براش پیش نیومده
ملیکا: هعی، بریم سراغ جمع و جور
...✨💕
خونه رو بعد از یک ساعت جمع و جور کردیم و منتظر موندیم تا هوا تاریک بشه
همین وسط ها هم چندباری لباس های بله برون مون رو پوشیدیم
دیگه ساعت حدود های شیش بعد ازظهر شده بود که گفتم؛
ملیکا: بچها، به تیرداد زنگ بزنم تا یه ساعت دیگه بیاد؟!
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
این پارت های جدید خدمت شما..✨
شنوای نظراتتون هستم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!