*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬134٬٬
ملیکا: هیچی هیچی فقط یاد عمو افتادم
چند روز دیگه قراره به جای عروسی عزا باشه تو این خونه
پارمیس: حالا امیدتو قطع نکن خدا رو چه دیدی، شاید عمرش به دنیا بود
مامان: اونجوری که خواهر شوهرم گفت کلا قطع امید شدم
آتنا: حالا به قول پارمیس شما امیدتون به خدا باشه
ملیکا: خب حالا از این بحث مرگ و میر بیایم بیرون خونه رو تزیین کنیم
مامان: دخترم تزیین چی؟! رومبلی ها رو برمیداریم و اتاق ها رو جمع و جور میکنیم فقط
سریع بگیریم تموم شه که به عروسی زودتر برسیم
ملیکا: نمیدونم والا
مامان: زندگی خودته به من مربوط نیست ولی دخترم منم نظرم رو گفتم
ملیکا: باشه قربونت برم من که چیزی نگفتم، راستی بابا کو؟!
بش گفتم خرید کنه بعد از اونور هم میخواد بره یه سر به شرکتش بزنه
ملیکا: حالا یه امشب نمیتونست نره؟! اون بره تا ۱۲ شب خونه نمیاد
مامان: نه گفت فقط ببینم کسی مشکلی براش پیش نیومده
ملیکا: هعی، بریم سراغ جمع و جور
...✨💕
خونه رو بعد از یک ساعت جمع و جور کردیم و منتظر موندیم تا هوا تاریک بشه
همین وسط ها هم چندباری لباس های بله برون مون رو پوشیدیم
دیگه ساعت حدود های شیش بعد ازظهر شده بود که گفتم؛
ملیکا: بچها، به تیرداد زنگ بزنم تا یه ساعت دیگه بیاد؟!
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
این پارت های جدید خدمت شما..✨
شنوای نظراتتون هستم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬135٬٬
آتنا: بگو، من مشکلی ندارم
داشتم شماره تیرداد رو میگرفتم که یه صدای آشنایی اومد
چقد..
چقد صداشون..
شبیه تینا و صبا بود!
با هین کشیدن پارمیس و آتنا سرمو از گوشی درآوردم و به اطراف نگاه کردم
ینی چی؟
اونا آزاد شدن؟!
ولی دستبندی که دستشون بود نشون دهنده آزادی نبود
چ..
چرا صورتشون قرمز بود؟!
کتک بود یا گریه؟!
صبا: ملیکا ما غلط کردیم ما رو ببخش😭
تینا: صبا راست میگه ملیکااا😭
کم کم داشتم عصبانی میشدم
ملیکا: اینجا چه خبرهههه؟؟!!! (با داد)
یه خانومی با مقنعه سبز یشمی و چادر مشکی و یه چیزی روی مقنعهش که به احتمال زیاد اسمش بود اومد داخل
خانوم پلیس: سلام، ملیکا شاه کرمی کیه؟!
ملیکا: سلام، منم
خانوم پلیس: این دونفر که تینا و صبا هستن تا چهار روز دیگه قراره اعدام بشن، اومدن رضایت بگیرن
ملیکا: اعدام؟؟!
خانوم پلیس: بله
صبا: ملیکا تو رو امام حسین رضایت بده😭
ملیکا: چرا دقیقا؟! الان با چه عذاب وجدانی زنده اید؟!
خبر دارید از ماهلین؟؟!
تینا اشک هاشو پاک کرد و گفت؛
تینا: نه مگه چی شده؟!
ملیکا: 😏 چیشدع؟! ملیکا خیلی وقته زیر خاکه
صبا:..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
عالییییی زینبیه خودمییی پر قدرت ادامه بده😭💘
.
فداتشم🎀
ناشناس که کویره من ذوقم کور شد
مممرررررررررسسسسسسسسییییییییییی ززززیییینننییی ججججوووننننمممممممم
پارت بدههههههههه
.
خواهش میکنم
نه اصن دیگه پارت نمیدم
هم کلی لف داشتیم هم ناشناس کویر بود
خخخیییلللییییی ععععااالللللیییی نننوووشششتی بازهم بنویس ترو خدااااااا
.
فداتشم
نه عشقم سه پارت دادم
قهر نکننن عب نداره چند روز دیگه بده ولی فقط بدهه
بهترین رمان دنیا رمان زینب جونمممم🥲💗
.
فردا پس فردا میدم ولی امروز دادم
قربونت🤍