یبار بچه بودم رفتیم کربلا..
بعد دبستانی بودم با ستایشم بود..
بعد اینقدر راه رفتیم ک موکب رو پیدا کنیم موکبه پیدا نمیشد
شب ساعت دو ابنطوریا بود و از صبحش بیدار بودیم..
جوری ک وقتی موکب رو پیدا کردیم جوری خوابمون برد که نفهمیدم اصلا.. فقط یچیز گذاشتیم و خوابیدیم.. ولی لذت بخش ترین خستگی بود که میشد تجربه کرد
کلبه هآنیل کوچولو🌱
همچنین🫱🏻🫲🏻
خوشحالم نیومدم تجربی..
فکر کردن به اینکه درساییو بخونم که ازشون خوشم نمیاد عذابم میدهد