eitaa logo
کلبه هآنیل کوچولو🌱
91 دنبال‌کننده
282 عکس
576 ویدیو
50 فایل
یه کلبه کوچیک با طعم جنگل و روزمرگی🌱✨ کپی؟ پست ها موردی نیست (با یه صلوات برای سلامتی امام زمان) ولی روزمرگی و دست نوشته ها (رمان و روایت) خیر! لینک ناشناس👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6v8hmx&btn=هآنیل🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
وسط امتحانات زندگیم بوی جام جهانی گرفته...
از من شب بخیر✨
هدایت شده از یه دنیای رندوم؛☫🏴
ولادت امام موسی کاظم(ع) رو خدمت آقا صاحب الزمان(عج) و همه ممبرای جیگرم تبریک میگممم✨✨✨✨
خب سلام صبح بخیر✨🌱
"پارت دو" من نتونستم خودمو کنترل کنم بعد چند دقیقه پیاده شدم تا ببینم چخبره رفتم داخل بیمارستان از خانم منشی پرسیدم:خاله مامان منو ندیدی؟ خانم منشی: گلم اینجا خیلیا میان مامانت چه شکلی بود بیمار بود یا اومده بود ملاقات آیلار: نمیدونم براچی اومده بود اما اسمش آیماهه و دقیقاا شکل ماهه خیلی خوشگله و یه چادر مشکی سرشه با روسری گل گلی که سفیده اما روش گل داره. خانم منشی: آها عزیزم رفت سالن... اتاق شماره... تشکر کردم و دویدم سمت همون ادرسی که داد وقتی رسیدم بابامو دیدم روی تخت که دارن روی سرش پارچه سفید میزارن و مامانم افتاده زمین وقتی اینو دیدم پاهام سست شد و نشستم زمین چشام از شدت گریه تار میدید اونجا بود که فهمیدم یتیم شدم. سولماز وقتی دید بغض کردم بغلم کرد تا ارومم کنه.. منم ی دل سیر گریه کردم خدا واقعا به من لطف داشته که یه مادر و یه دوست خوب بهم داده. پدرم هم امانتی بود که بهم داد و بعد هم پس گرفت سعی میکنم همیشه داشته هامو ببینم و لطف هایی که خدا بهم داده نه نداشته هامو. از سولماز پرسیدم که داستان تو چی بود؟ آیلار: داستان تو چی بود؟ سولماز: یه خانواده سه نفره بودیم قرار بود که با کل اقوام بجز خاله ایلیم و بی بی بریم مشهد. من خیلی بچه بودم اینارو بی بی تاج ماه برام تعریف کرده.با اتوبوس رفته بودیم. راننده خوابش میگیره و چپ میکنه مادرم منو محکم توی بغلش گرفته بود. هنین باعث شده بود شیشه خورده ها به من زیاد اسیب نزنه و فشار کمتری به من وارد بشه. اینهارو از اونجایی فهمیدن که وقتی میخواستن مارو در بیارن دیدن من توی بغل مادرم هستم.مادرم شده بود سپر بلای من. خیلی از اقواممون همونجا تموم کردن ولی چند نفری توی بیمارستان تموم کردن. من و دو نفر دیگه زنده موندیم. یه مادر بود که بچش مرده بود اما بچه خواهرش زنده مونده بود. باهم زندگی کردن ولی از شهرشون رفتن یه شهر دیگه نمیتونستن اون شهرو با خاطراتش تحمل کنن اما بی بی تاج ماه منو بزرگ کرد چند سال پیش اون بودم بی بی خیلیی مهربون بود. بعد بی بی تاج ماه ناتوان شد و منو به خاله سپرد. اما خاله از من خوشش نمیومد چون با خانواده پدری من مشکل داشت. منو گذاشت تو خاک و میخواست زنده به گورم کنه،اون نتونست اینکارو کنه چون یادگار خواهرش بودم. با تمام نفرتی که داشت اما نمیتونست اینکارو با من کنه. وقتی بی بی متوجه این موضوع شد منو ازش گرفت. تا وقتی زنده بود پیشش بودم وقتی از دنیا رفت مجبور شدم برم پیش خاله. و این وضعیتمه پول زندگیمو خودم میدم.با فروختن اون وسیله ها.کسب و کارم رو هم که با پول بیمه مامان بابام شروع کردم.بی بی تاج ماه به اون پول دست نزده بود. بعد من تونستم ازش استفاده کنم و خرج زندگیمو خودم بدم.و بعدم کسب و کار بزنم. داستان هردومون غمگین بود.هر دو مون زندگی سختی داشتیم و خیلی شبیه هم شاید به این خاطره که دل هامون اینقدر بهم نزدیکه. اما یه تفاوت داره که من مادر دارم اما اون نداره. سه روز گذشت مامان خیلی دیر کرده بود روز سوم ساعت 11صبح یه خانمی در خونه رو زد عمه درو وا کرد اون خانم به عمه گفت اینجا دختری به اسم آیلار زندگی میکنه؟ عمه ایلیم: بله بفرمایید امرتون؟ اون خانم گفت: من از طرف مادرش اومدم و باید خبریو بهش برسونم من داشتم یواشکی گوش میکردم تا گفت مامانم سریع رفتم دم در و گفتم: خاله مامانم چی؟ کجاست؟ حالش خوبه؟ اون خانم با بغض گفت شرمنده دخترم ولی مادرت گغت که برنمیگرده منتظرش نمون.. آیلار: خاله مامانم قول داده خودش گفت برمیگرده مامانم زیر قولش نمیزنه من نمیتونم... اون خانم بهم گفت: مامانت میخواست برگرده اما.... آیلار: اما چی... اما چی... اون خانم: نمیتونه برگرده آیلار: اتفاقی براش افتاده؟ خانمه نتونست جلوی بغضشو بگیره شروع کرد گریه کردن و بعدش گفت متاسفم عزیزم مامانت رفت جایی که دیگه درد نمیکشه وقتی اینو گفت پاهام سست شد گفتم شاید منظورشو اشتباه فهمیدم ازش پرسیدم تا مطمئن بشم آیلار: همونجایی که آدم خوبا میرن؟مامانم رفت؟ یعنی دیگه نفس نمیکشه؟ سرشو تکون داد و با سرش سوال منو تایید کرد. و دوباره جان از تنم خارج شد و پاهام سست شد و زمین نشستم و به پهنای صورت گریه کردم کم کم داشتم مصیبت های اهل بیت رو بیشتر درک میکردم مثل رقیه سه ساله امام حسین یا حضرت زینب که تو بچگی بی مادر شدن و بعدم بی پدر... اما هنوز دلیلی برای زندگی داشتم و آن خدایم بود به امید اینکه خدایی دارم ک بالای سرم هست و تنهایم نمیگذارد زندگی میکنم. از اون خانم پرسیدم که جسم مادرم کجاست میخوام با مادرم وداع کنم خانم: مادرت در بیمارستان مونده کسی رو داری که کارهای تدفینش را انجام بده؟ آیلار: نه هیچکس رو ندارم خانم: من کمکت میکنم فردا خوبه؟ آیلار: نمیتونم تحمل کنم میشه امروز باشه؟ خانم: سعی میکنم کارای اداریشو تا ظهر انجام بدم ولی بعید میدونم..
اینم پارت دو:)
یا علی:)🌱