هدایت شده از حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خدا بزرگتر است✨
بزرگتر از هر کس و هر چیزی
تنها خدا بزرگ است و دیگر همه کوچکاند و حقیر!
- صَلَّیاللّٰهُعَلَیکَیَااَبَاعَبدِاللّٰهِالحُسَین‹ع› (:
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
برخیز که فجر ِ انقلاب است امروز؛
بیگانهصفت، خانهخراب است امروز!
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد،
از لطف ِ خدا، نقش بر آب است امروز!
#دهه_فجر | #ایران_جان🇮🇷♥️
#نوازشروح
KHAMENEI.IRQuran-page-484.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
صفحه چهارصد و هشتاد و چهار قرآن کریم، سوره مبارکه الشورى
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
﷽
" بہ سوۍ ِ قتلگاھ ! "
#مهدیار
شهاب نقشه را بزرگتر میکند.
- طبق بررسیهای ما، هدف، مسیر منتهی به میدون و بازارچه و اطرافشه!
با اخم لب میگزم.
+ همهی این مسیر الان غلغلهست! یه جشن بزرگ واسه تولد آقا گرفتن.
آقایونس، پیشکسوت جمع و فرمانده و استادمان، با لبخند آرامشبخش و همیشگیاش میگوید: باباجان، یادت نره تو سرباز همین آقایی هستی که برای تولدش جشن گرفتن! پس اول به خدا، بعد به خودش بسپار. کِی شده هوامون رو نداشته باشه که این بار دوم باشه؟
ناخودآگاه لبهایم به طرفین کشیده میشوند. لطف حضرت، همیشه شامل حالمان شده است!
سری به تأیید تکان میدهم و آرام لب میزنم: حق با شماست!
بعد از پایان جلسه، با نیم نگاهی به ساعتم از بچههای تیم میپرسم: سوالی نیست؟
با سکوتشان، نفسی عمیق میکشم. میایستم و ادامه میدهم: پس یاعلی!
بچهها هم بلند میشوند.
حاجیونس، به رسم هر عملیات و به یاد جوانی و خاطرات جنگ و جبهه، با آرزوی موفقیت، از زیر قرآن ردمان میکند.
بعد از برداشتن تجهیزات لازم و چک کردن دوبارهٔ همهچیز، به راه میافتیم.
در طی نیمساعتی که روی موتور و پشت سر سبحان نشستهام، مدام آیتالکرسی میخوانم و نذر صلوات میکنم که اینبار هم بخیر بگذرد و مردم سرزمین مادریام، در امنیت کامل به سر ببرند!
مردمی که عدهای از آنها دعایمان میکنند و عدهای دیگر نفرین! بعضیهایشان دوستمان دارند و بعضی دیگر، حتی از شنیدن ناممان نفرت دارند...
با این وجود، ما تا آخرین قطرهی خون، پشتیبان تکتکشان هستیم!
همهی عشق من و دیگر همکارانم این است که بالاخره مولایمان میآید و عدالت را در سراسر این کرهی خاکی برقرار میکند؛ و تا آن زمان و حتی بعد از آن، اگر بودیم، وظیفهٔ ما " سربازان گمنام " این است که در رکابش باشیم و هر لحظه آمادهٔ خدمت!
با برخورد قطرهی باران به صورتم، رشتهی افکارم پاره میشود.
سرم را رو به آسمان میگیرم و آرام زمزمه میکنم: أَلَابِذِكْرِاللَّهِتَطْمَئِنُّالْقُلُوبُ!
به نزدیکی میدان که میرسیم، ضربهای به شانهی سبحان میزنم و توقف میکند.
از موتور پیاده میشوم و دستم را کنار گوشم میگذارم.
+ شهاب ما رو داری؟
- بله آقا!
+ خیلیخب خوبه، بقیهی پرندهها پریدن؟
- بله، طبق دستور همون حوالی دارن چرخ میزنن. فقط بخاطر بارون ممکنه کارمون سخت بشه!
نفس عمیقی میکشم.
+ آره، میدونم. ولی فعلاً چارهای نیست! از سوژهها چه خبر؟
- خبری نیست آقا، فعلاً که خودشون رو نشون ندادن!
ناامید لب میگزم.
+ هر مورد مشکوکی بود بگو شهاب!
- چشم آقا، خیالتون راحت...
رو به سبحان میگویم: من میرم یه سری به بازارچه و موکبها بزنم. تو حواست به رفت و آمدها باشه! موردی بود، خبرم کن.
«چشم»ی میگوید. کلاه کاپشن را روی سرم میکشم و دست به جیب، به سمت میدان میروم.
باران کمکم در حال شدت گرفتن است. اغلب مردم به سمت بازارچهی بزرگ و سرپوشیده و برخی نیز به طرف موکبهایی که سایهبان دارند میروند.
در بین مردم، ناگهان چشمم به چهرهای آشنا میخورد! بیدرنگ نگاهم را برمیگردانم. خودش است! خودِ نامردش...
دستم کنار گوشم مینشیند.
+ سوژهی A رویت شد!
صدای جدی و پر ابهت حاجیونس در گوشم میپیچید.
- مهدیار حواست باشه، باید زنده دستگیر بشه! از سوژهی B هم غافل نشو. شک ندارم اونم همین حوالی، منتظر فرصت مناسبه!
بیحرف سر تکان داده و به طرف سوژه میروم.
در بازارچه میچرخد و هر از گاهی به اطرافش نگاه میکند.
با دیدن ساکی که در دست دارد، ناخودآگاه میایستم و زیر لب میگویم: یاحسین!
آرام و مضطرب لب میزنم: سوژه به احتمال قوی مجهزه!
حاجیونس با نگرانی میگوید: خیلی احتیاط کن مهدیار! حتماً مسلح هم هست. با بچهها هماهنگ باش.
کلاه کاپشن را کنار زده و دستی به موهایم میکشم.
آرام زمزمه میکنم: آقاجان، خودت کمک کن!
سوژه وارد یکی از غرفههای خالی انتهای بازارچه میشود. گوشهای ایستاده و به اطراف نگاه میکند.
وقت نیست. باید قبل از اینکه باز قاطی جمعیت شود و فرار کند، دستگیرش کنم.
آرام آرام به طرفش گام برمیدارم. بهترین راه این است که از پشت سر به او نزدیک شوم و غافلگیرش کنم!
دور از چشم مردم، اسلحهام را از نیام بیرون کشیده و مسلح میکنم.
قدمهایم آرام است. حالا دقیقاً پشت سرش هستم!
خم میشود تا ساک را زمین بگذارد که اسلحهام را روی سرش میگذارم.
+ تکون نخور!
خشکش میزند! اینبار میگویم: دستهات رو بذار روی سرت و زانو بزن!
هنوز همانطور نیمه خمیده ایستاده که فریاد میکشم: زانو بزن!
× هی آقا شما کی هستین؟
با صدای فریادی که از پشت سر میشنوم، برای لحظهای حواسم پرت میشود!
سوژه از فرصت استفاده کرده، میچرخد و ناغافل لگدی به دستم میزند. اسلحه میافتد و تنها ثانیهای بعد، با صدای شلیک گلوله، پهلویم آتش میگیرد!