KHAMENEI.IRQuran-page-484.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
صفحه چهارصد و هشتاد و چهار قرآن کریم، سوره مبارکه الشورى
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
﷽
" بہ سوۍ ِ قتلگاھ ! "
#مهدیار
شهاب نقشه را بزرگتر میکند.
- طبق بررسیهای ما، هدف، مسیر منتهی به میدون و بازارچه و اطرافشه!
با اخم لب میگزم.
+ همهی این مسیر الان غلغلهست! یه جشن بزرگ واسه تولد آقا گرفتن.
آقایونس، پیشکسوت جمع و فرمانده و استادمان، با لبخند آرامشبخش و همیشگیاش میگوید: باباجان، یادت نره تو سرباز همین آقایی هستی که برای تولدش جشن گرفتن! پس اول به خدا، بعد به خودش بسپار. کِی شده هوامون رو نداشته باشه که این بار دوم باشه؟
ناخودآگاه لبهایم به طرفین کشیده میشوند. لطف حضرت، همیشه شامل حالمان شده است!
سری به تأیید تکان میدهم و آرام لب میزنم: حق با شماست!
بعد از پایان جلسه، با نیم نگاهی به ساعتم از بچههای تیم میپرسم: سوالی نیست؟
با سکوتشان، نفسی عمیق میکشم. میایستم و ادامه میدهم: پس یاعلی!
بچهها هم بلند میشوند.
حاجیونس، به رسم هر عملیات و به یاد جوانی و خاطرات جنگ و جبهه، با آرزوی موفقیت، از زیر قرآن ردمان میکند.
بعد از برداشتن تجهیزات لازم و چک کردن دوبارهٔ همهچیز، به راه میافتیم.
در طی نیمساعتی که روی موتور و پشت سر سبحان نشستهام، مدام آیتالکرسی میخوانم و نذر صلوات میکنم که اینبار هم بخیر بگذرد و مردم سرزمین مادریام، در امنیت کامل به سر ببرند!
مردمی که عدهای از آنها دعایمان میکنند و عدهای دیگر نفرین! بعضیهایشان دوستمان دارند و بعضی دیگر، حتی از شنیدن ناممان نفرت دارند...
با این وجود، ما تا آخرین قطرهی خون، پشتیبان تکتکشان هستیم!
همهی عشق من و دیگر همکارانم این است که بالاخره مولایمان میآید و عدالت را در سراسر این کرهی خاکی برقرار میکند؛ و تا آن زمان و حتی بعد از آن، اگر بودیم، وظیفهٔ ما " سربازان گمنام " این است که در رکابش باشیم و هر لحظه آمادهٔ خدمت!
با برخورد قطرهی باران به صورتم، رشتهی افکارم پاره میشود.
سرم را رو به آسمان میگیرم و آرام زمزمه میکنم: أَلَابِذِكْرِاللَّهِتَطْمَئِنُّالْقُلُوبُ!
به نزدیکی میدان که میرسیم، ضربهای به شانهی سبحان میزنم و توقف میکند.
از موتور پیاده میشوم و دستم را کنار گوشم میگذارم.
+ شهاب ما رو داری؟
- بله آقا!
+ خیلیخب خوبه، بقیهی پرندهها پریدن؟
- بله، طبق دستور همون حوالی دارن چرخ میزنن. فقط بخاطر بارون ممکنه کارمون سخت بشه!
نفس عمیقی میکشم.
+ آره، میدونم. ولی فعلاً چارهای نیست! از سوژهها چه خبر؟
- خبری نیست آقا، فعلاً که خودشون رو نشون ندادن!
ناامید لب میگزم.
+ هر مورد مشکوکی بود بگو شهاب!
- چشم آقا، خیالتون راحت...
رو به سبحان میگویم: من میرم یه سری به بازارچه و موکبها بزنم. تو حواست به رفت و آمدها باشه! موردی بود، خبرم کن.
«چشم»ی میگوید. کلاه کاپشن را روی سرم میکشم و دست به جیب، به سمت میدان میروم.
باران کمکم در حال شدت گرفتن است. اغلب مردم به سمت بازارچهی بزرگ و سرپوشیده و برخی نیز به طرف موکبهایی که سایهبان دارند میروند.
در بین مردم، ناگهان چشمم به چهرهای آشنا میخورد! بیدرنگ نگاهم را برمیگردانم. خودش است! خودِ نامردش...
دستم کنار گوشم مینشیند.
+ سوژهی A رویت شد!
صدای جدی و پر ابهت حاجیونس در گوشم میپیچید.
- مهدیار حواست باشه، باید زنده دستگیر بشه! از سوژهی B هم غافل نشو. شک ندارم اونم همین حوالی، منتظر فرصت مناسبه!
بیحرف سر تکان داده و به طرف سوژه میروم.
در بازارچه میچرخد و هر از گاهی به اطرافش نگاه میکند.
با دیدن ساکی که در دست دارد، ناخودآگاه میایستم و زیر لب میگویم: یاحسین!
آرام و مضطرب لب میزنم: سوژه به احتمال قوی مجهزه!
حاجیونس با نگرانی میگوید: خیلی احتیاط کن مهدیار! حتماً مسلح هم هست. با بچهها هماهنگ باش.
کلاه کاپشن را کنار زده و دستی به موهایم میکشم.
آرام زمزمه میکنم: آقاجان، خودت کمک کن!
سوژه وارد یکی از غرفههای خالی انتهای بازارچه میشود. گوشهای ایستاده و به اطراف نگاه میکند.
وقت نیست. باید قبل از اینکه باز قاطی جمعیت شود و فرار کند، دستگیرش کنم.
آرام آرام به طرفش گام برمیدارم. بهترین راه این است که از پشت سر به او نزدیک شوم و غافلگیرش کنم!
دور از چشم مردم، اسلحهام را از نیام بیرون کشیده و مسلح میکنم.
قدمهایم آرام است. حالا دقیقاً پشت سرش هستم!
خم میشود تا ساک را زمین بگذارد که اسلحهام را روی سرش میگذارم.
+ تکون نخور!
خشکش میزند! اینبار میگویم: دستهات رو بذار روی سرت و زانو بزن!
هنوز همانطور نیمه خمیده ایستاده که فریاد میکشم: زانو بزن!
× هی آقا شما کی هستین؟
با صدای فریادی که از پشت سر میشنوم، برای لحظهای حواسم پرت میشود!
سوژه از فرصت استفاده کرده، میچرخد و ناغافل لگدی به دستم میزند. اسلحه میافتد و تنها ثانیهای بعد، با صدای شلیک گلوله، پهلویم آتش میگیرد!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " بہ سوۍ ِ قتلگاھ ! " #مهدیار شهاب نقشه را بزرگتر میکند. - طبق بررسیهای ما، هدف، مسیر منتهی
صدای جیغ و فریاد مردم از پشت سرم به گوش میرسد.
حاجیونس با نگرانی میپرسد: مهدیار خوبی؟ صدای گلوله برای چی بود؟
نفسم برای حرف زدن یاری نمیکند.
حاجیونس اینبار فریاد میکشد: رضا با تیمت زودتر برین موقعیت مهدیار! وضعیت قرمزه.
نالهام را در گلو خفه کرده و با اویی که به سمتم حملهور میشود، درگیر میشوم.
همانطور که یقهی یکدیگر را گرفتهایم، لگدی به زیر زانویش میزنم. تعادلش را که از دست میدهد، با تیغهی دستم ضربهای به گردنش میزنم و بیهوشش میکنم.
دستم روی پهلویم مینشیند و خم میشوم. از درد لب میگزم و چشمهایم را محکم روی هم فشار میدهم. آرام لب میزنم: یازهرا...
به دستان سوژه دستبند میزنم و جیبهایش را میگردم. به جز یک ریموت و کیف پول حاوی مقداری دلار و یک دسته کلید، چیز دیگری همراهش نیست.
بچهها که میآیند، ساک را باز میکنم. با دیدن بمب و تایمری که فعال شده و تنها ده دقیقه از زمانش باقی مانده، رنگ از چهرهام میپرد!
دست خونیام کنار گوشم مینشیند.
+ شهاب بچههای چک و خنثی کجان؟
ولوم صدای شهاب، از استرس و هیجان بالاست.
~ تو راهن آقا، داشتن مسیر رو چک میکردن که به سوژهی B برخورد کردن! همونطور که حدس میزدیم، انتحاری بود که خداروشکر به موقع خنثی شد. بچهها احتمالاً تا بیست دقیقهی دیگه میرسن به شما!
زیر لب یاحسینی میگویم و فریاد میزنم: لوکیشن رو بفرست برام!
و بعد ناخودآگاه ساک را چنگ میزنم و بیتوجه به همهمهی اطراف، به سرعت نور میدوم!
با هر قدم، درد پهلویم بیشتر میشود. فقط صدای تپشهای قلبم و نفسهای تندم را میشنوم. حتی درست متوجه نمیشوم حاجیونس چه در گوشم میگوید.
قطرات باران یکی پس از دیگری به صورت و لباسم میخورند و من همهی فکر و ذکرم این است که اگر دیر برسم، دختر کوچولویی که دست در دست پدر و مادرش با ذوق عروسکهای بازارچه را تماشا میکرد و شباهت عجیبی به حسنای سهسالهی من داشت، یا زوج جوانی که کنار موکب چای میخوردند و میگفتند و میخندیدند، و یا آن پیرمرد دستفروش و خلاصه هزاران زن و مرد و پیر و جوان دیگر، که هر کدام عزیزدل یک خانوادهاند، پرپر میشوند!
حتی فکرش هم تنم را میلرزاند که باعث میشود به قدمهایم سرعت ببخشم.
باران نیز شدت میگیرد. هر قدمی که برمیدارم، صدای برخورد نیمبوتهایم با آسفالت خیس خیابان در گوشم میپیچد.
یک لحظه پایم به سنگی گیر میکند. ساک را محکم به سینه میچسبانم و تنها ثانیهای بعد، زمین میخورم!
ناخودآگاه فریاد ِ «یاحسین» سر میدهم.
لباسهایم خیس و گلی شدهاند. به سختی میایستم و دوباره به دویدن ادامه میدهم که ناگهان صدای تیز موتور به گوشم میرسد و چند لحظهی بعد، کاپشنم از پشت کشیده میشود!
به سختی تعادلم را حفظ میکنم. موتوری جلوی راهم سد میشود. چاقوی ضامنداری از جیبش خارج کرده و فریاد میکشد: ساکات رو بده به من تا نفلهات نکردم!
چشمهایم را محکم روی هم فشار میدهم. میخواهم از کنارش بگذرم که باز سد راهم میشود!
با خشم اما آرام میغرم: به نفعته بری کنار! وگرنه...
قهقههای میزند و میگوید: چه غلطا!
چاقویش را به صورت تهاجمی مقابلم گرفته و تهدیدوار تکان میدهد و داد میزند: مثلاً نرم چی میشه ها؟ چیکار میکنی؟
نفس پر حرصی میکشم. ظاهراً قصد بیخیال شدن ندارد!
زمان زیادی ندارم. عصبی میشوم و ناخواسته، اسلحهام را از نیام بیرون میکشم. فریاد میزنم: گفتم برو کناررر!
رنگش میپرد، اما خیلیزود میخندد و میگوید: برو بابا! فکر کردی بچهام؟ معلومه ترقهایه!
پوزخند پر حرصی میزنم و جلوی پایش شلیک میکنم که هول میشود! کنترل موتور را از دست میدهد و پخش زمین میشود.
بیتوجه به نگاه مات و رنگ و روی پریدهاش، از کنارش میگذرم و به دویدنم ادامه میدهم.
چند دقیقهی بعد، با دیدن ماشین چک و خنثی، لبخند بیجانی روی لبهایم مینشیند.
دونفر از بچهها ساک را از دستم میگیرند.
از شدت درد و بیحالی، ناخودآگاه به ماشین تکیه میدهم.
نیروی انتظامی مردم را پراکنده میکند.
خوشبختانه بچههای چک و خنثی تایمر را که حالا به پنجاه ثانیه رسیده است، متوقف میکنند!
یکی از بچههای چک و خنثی کمک میکند تا در ماشین بنشینم.
چند دقیقهای که میگذرد، سبحان هم با موتور از راه میرسد. مثل من خیس آب شده است!
از موتور پیاده میشود و به طرفم میدود. دست سردم را میگیرد و شانهام را میبوسد. میتوانم نگرانی را پشت نگاه چشمهای طوسیاش ببینم.
~ خوبین آقا؟ چرا هر چقدر صداتون میزنیم جواب نمیدین؟
لبهای خشکم را با زبان تر میکنم. قبل از اینکه جوابی بدهم، صدای خشخش بیسیمش بلند میشود.
- چی شد سبحان؟ مهدیار کجاست؟
با اشاره بیسیمش را میگیرم.
سرپرست تیم چک و خنثی که انگشت شستش را بالا میگیرد، لبخندی از عمق جان میزنم.
+ عملیات با موفقیت انجام شد آقا!
پایان💫
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
صدای جیغ و فریاد مردم از پشت سرم به گوش میرسد. حاجیونس با نگرانی میپرسد: مهدیار خوبی؟ صدای گلوله
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
پ.ن:
سلام ِ ملّت ِ ایران🇮🇷
به سربازان گمنام امام غایب ِ شیعه(:
که ویࢪان مےکنند آنان،
سیاهےهای زشٺ ِ روزگاران را...
ز جان بگذشتہ با ایمان🤍
و چون تندࢪ دهند بر باد و طوفانھا🌪
نژاد ِ دشمنان کشور و دین را!
" محمدࢪضا جعفر؎ "
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
هدایت شده از اَنارستــــــون
خشکیم، بایریم، کویریم، تشنهایم
بی حاصلیم حضرت باران! ظهور کن...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#السلام_علیک_یا_مولانا_یا_صاحبالزمان
#آقایِصاحب♥️
هدایت شده از پاسدار انقلاب
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ مداحی جدید حاجمحمود #کریمی برای چهلم شهدای دیماه🥀
❤️ #مقاومت ؛ #شهدا
🆔 @pasdarenghelab | پاسدار انقلاب
🆔 @pasdarenghelab | پاسدار انقلاب
هدایت شده از ماهِد .
به اذن عالی ِاعلی ، بهاحترامعلیع ؛
شروع میکنم این ماه را ، بهنامعلیع .
- صَلَّیاللّٰهُعَلَیکَیَااَبَاعَبدِاللّٰهِالحُسَین‹ع› (:
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️