سیر تقویم جـَلالی به جـَمال تو خوش است ؛
فصلها را همه با فاصـِلہات سنجیدند .
تو بیایی همۂ سـاعتها ، ثـانیہها ...
از همینروز ، همینلـَحظه ، همیندم عـِیدند ؛)
#حـَضرتمـُنجۍ💫
هدایت شده از گاندو | سربازان گمنام
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مےگفتیہرَفیقگیربیـٰارید
ڪهباهـٰاشخۅدسـٰاز؎ڪنید
تَركگنـٰاھڪنید
دَرسبخۅنیدومبـٰاحثہڪنید(:
اگہپیداڪردید
ولشنڪنیدتـٰاشھـٰادت!🕊
در روایت دارد،
کسی که مؤمنی را
بی جهت اذیت بکند،
حالا زنش باشه،
بچش باشه،
رفیقش باشه،
غریبه باشد،
فرقی نمیکند،
روز قیامت توی
پیشانی اش نوشتهشده است:
این شخص مأیوس از رحمت الهیِ
و رحمت الهی شامل حال این نمیشود.
- آیت الله ناصری
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🤍
﷽ " ؏ـطر ِ نࢪگس " «قسمتسوم» #راوی بعد از حساب کردن کرایه، از ماشین پیاده میشود و با سرعتی عجیب
﷽
" ؏ـطر ِ نࢪگس "
«قسمتآخر»
#رسول
بعد از رفتن حلماخانم روی صندلی کنار تخت نشستم و به آقامحمد خیره شدم.
ازم خواسته بود به کسی چیزی نگم، اما وقتی گفت تصادف کرده اونقدر هول شدم که بچههای تیم فهمیدن یه چیزیم هست. و از اونجایی که دروغگوی خوبی نبودم و میدونستم آقامحمد ترجیح میده بچهها ماجرا رو بفهمن تا اینکه دروغی گفته بشه، براشون تعریف کردم چه اتفاقی افتاده.
چون وقت ملاقات نبود و فقط یکنفر همراه اجازه داشت بمونه، قرار شد بچهها بعدازظهر که ساعت ملاقات بود بیان.
خودم رو با قرآن خوندن و بازی با گوشیم مشغول کردم. دوساعتی گذشته بود و به چهرهٔ غرق خواب آقامحمد نگاه میکردم که حس کردم پلکش لرزید.
دستم رو از زیر چونهام برداشتم و آروم صداش زدم: آقامحمد؟
کمکم چشماش رو باز کرد، نگاهش چرخید طرفم که لبخند زدم و دستش رو گرفتم.
+ انقدر یهویی گفتید تصادف کردید، جون به لب شدم تا برسم اینجا! الان خوبید؟
لبخند کمجونی زد، صداش بم و گرفته بود.
- ببخشید، زحمتت شد.
دستش رو فشردم.
+ زحمتی نبود، حالتون بهتره؟
پلک زد و نفس عمیقی کشید.
- چیزی میخواید؟
مردد لب زد: آب! ولی...
چینی به پیشونیم دادم.
+ ولی چی آقا؟
- گفتن چون تازه عمل کردم، برام خوب نیست.
اَبروهام بالا پرید.
+ یاحسین! عمل؟ انقدر وضعتون بد بود؟
کمی روی تخت جابهجا شد.
- نگران نباش، یه عمل کوچیک سرپایی بود. الانم بهترم الحمداللّٰه!
زیرلب خداروشکری گفتم. در اتاق باز و پرستار با سینی توی دستش وارد شد.
سینی رو روی میز جلوی تخت گذاشت و بعد از نیمنگاهی به ساعتش میز رو جلوتر کشید.
رو به آقامحمد گفت: الان دیگه میتونید میل کنید.
خطاب به من ادامه داد: کمکشون کنید بشینن، مراقب باشید خیلی به زخم پهلوشون فشار نیاد. خودتون بهشون غذا بدید بهتره، هر چقدر تحرک کمتر و استراحت بیشتری داشته باشن، زخمهاشون سریعتر جوش میخوره و در نتیجه روند درمانشون سرعت میگیره.
تشکری کردم و از اتاق بیرون رفت. زیر بازوی آقامحمد رو گرفتم و با یاعلی آروم کشیدم که آخِ ریزی گفت و چهرهاش درهم شد!
بازوش رو رها کردم و نگران لب زدم: چی شد؟
سرش رو به نشونهٔ هیچی تکون داد. وقتی مطمئن شدم بهتره، با احتیاط بیشتری کمکش کردم.
بعد از اینکه نشست، لیوان آب رو برداشتم و نزدیک لبهای خشکش بردم.
چند جرعه خورد و بعد آروم لب زد: یاحسین!
لبخندی زدم و لیوان رو سرجاش گذاشتم. اینبار کاسهٔ سوپ رو برداشتم و به اصرارم چند قاشقی خورد.
هنوز قاشق بعدی رو پر نکرده بودم که دستش رو روی ظرف گذاشت و کمی به عقب هول داد.
- دیگه نمیتونم رسولجان..
سرم رو کج کردم و ملتمسانه گفتم: جانِ رسولجان همین یدونه قاشق رو بخورید!
سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد که خندهام گرفت. قاشق آخر رو هم خورد و ظرف رو توی سینی گذاشتم.
کمی با هم حرف زدیم که سر و کلهٔ بچهها پیدا شد! بعد از سلام و احوالپرسی، آقامحمد متعجب و با اخم نگاهم کرد که لب گزیدم و با شرمندگی سرم رو پایین انداختم.
+ آقا باور کنید من نمیخواستم بگم! ولی خب یهویی گفتید. منم هول کردم، بچهها سوالپیچم کردن مجبور شدم بهشون بگم. ببخشید..
سرم رو که بالا گرفتم، دیگه خبری از اخمش نبود.
داوود چشمکی بهم زد و رو به آقامحمد گفت: راست میگه آقا، قشنگ معلومه شما رو از همهی ما بیشتر دوست داره که انققققدر هول شده بود و رنگش با دیوار یکی بود! وگرنه که منِ رفیقِ چندین و چندسالهاش هزاربار تا حالا کارم به بیمارستان کشیده، ولی هیچوقت انقدر نگرانم نشده.
فرشید ادامه داد: البته که این علاقه دوطرفهست.
سعید با خنده گفت: دور از جونش نزدیک بود سکته کنه آقا! اگه کنارش نبودم و دستم رو نمیگرفت، حتماً میافتاد وسط سالن...
آقامحمد با چشمهای گرد شده نگاهم کرد.
- آره رسول؟
رنگم پرید!
+ نه بخدا آقا، الکی دارن شلوغش میکنن.
چشم غرهای به بچهها رفتم که داوود چشماش رو ریز کرد و پرسید: یعنی میخوای بگی نگران آقامحمد نشدی؟
لبخند عصبیای زدم.
+ داوود داداش الان سکوت کن، حالا بعداً با هم صحبت میکنیم!
هر سه خندیدن و آقامحمد لبخند به لب گفت: اذیتش نکنید دیگه..
فرشید آروم لب زد: نگفتم دوطرفهست؟
- چیزی گفتی فرشیدجان؟
نگاهم رو چرخوندم طرف فرشید که رنگش پریده بود! لب گزید و گفت: ن..نه آقا، مزاح کردم.
همه خندیدیم، به آقامحمد نگاه کردم که نفساش کمی تند شده بود. رفتم نزدیک تخت، دستم رو روی دستی که سرم داشت گذاشتم و آروم گفتم: درد دارید؟ بگم دکتر بیاد؟
چشماش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد.
+ فقط... کمک کن... دراز بکشم!
بازوش رو گرفتم و کاری که خواست رو انجام دادم. انگار بچهها متوجه درد و بیحالی آقامحمد شدن که خداحافظی کردن و رفتن و به اصرار، خودم موندم پیشش..