eitaa logo
☫خـــادمــ‌العبـــاســ|𝙃𝙖𝙣𝙞𝙣
39 دنبال‌کننده
366 عکس
5 ویدیو
0 فایل
درحال ِحفظ‌ِقرآن و محقق ِNDE؛🪐 اون دختره ك ِدکتُــ💉ـر و مهندسِ‌هوافضــ🚀ـای ِآیندست.. الگوم؟ سردار امیرعلی حاجی زاده🕶 من👩🏻‍💻: @Hanin_M133 فن پیجم🌌: @Lashgar_SeyedAli_Hamin - وَ قرار است كِ خون ِدل ِما لعل شود !✨️🩸
مشاهده در ایتا
دانلود
- ولی اینجوری خیلی بیشتر خوشم اومد از این گوشه‌ اتاقم :)✨❤️‍🩹 عکس سيد مجتبی جانمون هم بلاخره اضافه شد به دیوار مقاومت🕶؛@Hanin_Days`🪐
- ی ِپرچم ایران ِکوچولو و کاغذی ِپر خاطره داشتم ك ِطِی ِهمین جنگ ِرمضان یکم مچاله و پاره شد و دیگه قابل استفاده توی تجمعات نبود !🧑🏻‍🦯🇮🇷 منم گذاشتمش ی ِگوشه از کتابخونه 📚 الان ك ِداشتم نگاش میکردم یهو ی ِفکر ِ عالی به ذهنم رسید👀..@Hanin_Days `🧠
- فکرم مشغول شد ك ِحالا اون متن مد نظرم رو روی چجور کاغذی بنویسم ك ِفرق داشته باشه! همون موقع این تیکه کاغذ رو از لای دفترم پیدا کردم :) این تیکه کاغذ ِسوخته هم یادگار ِجنگ رمضانه ك ِخیلی وایب خوبی داره🧑🏻‍🦯🎀 ➤@Hanin_Days`📄
- و َتن ك ِفدای وطن شد، وطن زیر دِینمان نماند؛ برایمان کفن شد❤️‍🩹🇮🇷:)) این هم از نتیجه کارمون 🤌🏻💫!@Hanin_Days`🪐
؛ حنین جریان آشناییت با محفل و سید چی بود؟ از کجا تا این حد عمیق شد علاقت؟
☫خـــادمــ‌العبـــاســ|𝙃𝙖𝙣𝙞𝙣
#سوالات_شما؛ حنین جریان آشناییت با محفل و سید چی بود؟ از کجا تا این حد عمیق شد علاقت؟
خب‌ب‌ب‌ب🧑🏻‍🦯 راستش یکم مفصله ، ولی بیاین جریان رو از اون سفر کربلا شروع کنم.. وقتی رمضان سال ۱۴۰۲ بود و اولین فصل محفل پخش شد یکی دو قسمتش رو به اتفاق دیدم! اونموقع علاقه زیادی به اینجور برنامه ها نداشتم برای همین خیلی توجهی نمیکردم و میومدم توی اتاقم یا همش با گوشی ور میرفتم 📱💔؛ فقط یادم میاد تنها توجهی که به محفل کردم این بود ك ِاز مامانم پرسیدم این پیرهن قرمزه[که حاج حامد بود]عربه و این که روی پیرهنش طرح داره[که استادحسنين بود] ایرانی؟😅🤏🏼 ➤@Hanin_Days`🌍
☫خـــادمــ‌العبـــاســ|𝙃𝙖𝙣𝙞𝙣
خب‌ب‌ب‌ب🧑🏻‍🦯 راستش یکم مفصله ، ولی بیاین جریان رو از اون سفر کربلا شروع کنم.. #آنچه_رخداده وقتی رم
گذشت تا اینکه اواسط همون سال عازم سفر کربلا شدیم... یه روز که رفتم حرم ابالفضل کلی شلوغ بود طوری که چندتا خادم ِآقا هم برای مرتب کردن ِصفوف خانم ها اومده بودن برای کمک! من از خستگی زیاد همینطور نشسته بودم وسط ِصحن در انتظار نماز😅 دیدم ی ِآقای خادم اومد پیشم گفت؛ دخترم از اینجا بلند میشی؟ وقتی نگاهش کردم خیلی نورانی و آشنا و مهربون بودن :) من گفتم چشم و بلند شدم رفتم انتهای صف .. و آخرین تصویری هم که از ایشون یادمه این بود که بعد از نماز جماعت داشتن اون سمت قرآن های داخل قفسه رو مرتب میکردن ✨ حالا این خاطره که یکی از بهترین خاطرات من شده چه ربطی به آشنایی من با سيد و محفل داره؟ با اینکه فک میکنم الان حدس زده باشید ولی با من بیاین ادامه جریانو براتون بگم😉...@Hanin_Days`💚