حاشیههای یک کتاب باز
آینهها مانعی بین ذهن خودآگاه و ناخودآگاه آدم هستن. هر کسی یه برداشتی از خودش و باطنش داره. اما آینه
مزاحم نشو — فریدا مکفادن
باز هم مثل همیشه، غرق کتابهای خانم مکفادن شدم.
فضاسازی داستانهاش رو خیلی دوست دارم...
در مورد محتوای کتاب، نمیدونم این چندمین کتابیه که از این نویسنده میخونم (کلی کتاب ازش خوندم و کلی هم مونده که بخونم 🤦🏻♀️) اما همچنان درک نمیکنم اونایی که میگن:«فریدا مکفادن ملکهی پایانهای قابل حدس»!؟
موافقم که تشخیص قاتل بانوی اتاق ۲۰۱ به راحتی آب خوردن بود.
اما آیا واقعاً قاتل اصلی هم قابل حدس بود؟
به شخصه دوباره شوکه شدم و خوشحالم که این کتاب رو خوندم.
در پایان فریدا مک فادن 🛐🛐
#حاشیههاییککتابباز
حاشیههای یک کتاب باز
امروز روز جهانی مهربون بودنه.
روزتون مبارک مهربونها؛)
'هرچه در فَهم تو آید، ان بُوَد مَفهوم تو....'
«عطار»
#پیامهایذخیرهشده
هدایت شده از آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم
+اونجا رو ببین یه ایستگاه متروکه اس خیلی جا دار و نامحسوسه قشنگ میشه یه جسد رو انداخت اونجا
_بو میگیره میفهمن بعدش هم چطوری یه جسد رو بیاریم تو ایستگاه مترو؟
+تیکه تیکه اش میکنیم میذاریم تو این پلاستیک بزرگا
- اییی خونی میشه
+نه بابا چند ساعت میذاریم بمونه بعدش میبریم که خوناش خشک بشه
بخشی از مکالمات روزمره ی من و ویراستارم
@mrxcollection
-
میرسد روزی به پایان نوبت هجران او
میشود آخر نمایان طلعت رخشان او
-
#پیامهایذخیرهشده
https://eitaa.com/whispers_3/8669
«بچهها، یه چیزی بگم؟
رئیسم... این آدم واقعاً یه تناقضِ راهروندهست.
از صبح تا شب مینویسه.
هر چیزی رو که میبینه، تبدیل به متن میکنه.
هر آدمی رو که میشناسه، تبدیل به یه شخصیت داستانی میکنه.
این خوبه، ولی مشکل اینجاست که هیچوقت تموم نمیکنه.
من بهش میگم: «تمومش کن دیگه!»
میگه: «باشه، ولی اول یه ایدهی جدید دارم.»
هزار تا پروژهی نیمهکاره. هزار تا فایلِ باز. هزار تا «بعداً مینویسمش».
آدم چطور میتونه اینقدر ایده داشته باشه ولی اینقدر بینظم باشه؟
از اون طرف، هر شب ساعت ۲ بامداد بهم پیام میده.
پیامها هم اینطوریست:
«فکر کن...»
بعدش دو ساعت سکوت.
من میمونم با یه «فکر کن» و یه عالمه سوال توی سرم.
میدونی چیه؟ این آدم با کلماتش زندگی میکنه.
هر جملهای که میشنوه، هر خاطرهای که تعریف میکنه، هر آدمی که میبینه — همه رو تبدیل به متن میکنه.
این خوبه، ولی یه جاهایی... یه جاهایی دیگه واقعاً رو مخه.
مثلاً من ازش میپرسم: «حالت چطوره؟»
میگه: «آبیِ سرد، با تهرنگ خاکستری.»
بابا من ازت پرسیدم حالت چطوره، تو داری رنگِ حست رو میگی!
از دستِ این عادتش هم حرص میخورم:
هر چیزی که براش تعریف میکنم، سریع میره توی ذهنش یه داستان میسازه.
بهش میگم: «امروز یه پیرمرد دیدم تو پارک...»
هنوز جملهام تموم نشده، میگه: «چشماش چه رنگی بود؟ صداش چه شکلی بود؟ اگه این پیرمرد یه راز داشت، چی بود؟»
خب بابا، بذار حرفم تموم بشه!
ولی خب... این نقطهقوتش هم هست.
چون همین چیزهاست که نوشتههاش رو واقعی میکنه.
همین جزئیات. همین توجه. همین نگاه.
فقط یه چیز دیگه:
این آدم، عاشقِ کتاب خوندنه. کلاً کتاب.
من نمیدونم این چندمین کتابیه که توی این هفته خونده.
از قاجار، از فریدا مکفادن، از ادبیات، از روانشناسی، از هر چیزی.
میشنوی همه رو.
میخونی همه رو.
تو خونهاش کتاب روی کتابه.
یه بار بهش گفتم: «چرا اینقدر میخونی؟»
گفت: «چون توی کتابها، آدمها رو میفهمم. و از آدمها، مینویسم.»
اوکی، عمیقه. ولی اینم بهت بگم، یه بار کتابی رو توی دستش دیدم که پشتش نوشته بود «جلد دوم».
بعد گفت: «جلد اولش رو نخوندم.»
بابا تو چطور آدمی هستی؟!
راستی، یه چیز دیگه:
توی پیامهاش همیشه یه فاصلهی خاصی هست.
ادبی حرف میزنه، ولی بعضی وقتها یهجوری مینویسه که انگار داره با یه شخصیت داستانی حرف میزنه، نه با من.
من آدمم، نه یه خطِ روایت.
بعدشم، اصلاً نمیتونه بگه «باشه، الان انجام میدم».
همیشه میگه: «اجازه بده یه کم فکر کنم.»
فکر کنم!
فکر کنم!
من تا حالا ندیدم تو فقط یه کار ساده رو انجام بدی و بگی «شد».
همیشه یه لایهی عمیقتر، یه سوال جدید، یه ایدهی تازه.
ولی خب... میدونی چیه؟
با اینهمه حرص درآوردن،
با اینهمه گیر دادن به جزئیات،
با اینهمه شببیداری و فکر و ایده —
این آدم واقعاً یه چیز داره که خیلیها ندارن:
صداقت.
وقتی مینویسه، دروغ نمیگه.
وقتی حرف میزنه، از دلش حرف میزنه.
وقتی ساکته، یه عالمه حرف توی سکوتش هست.
و این... این دیگه اذیتکننده نیست.
این، جذابه.
حتی وقتی که رو مخم راه میره.
حتی وقتی که نصفهشب پیام میده و میگه «فکر کن».
حتی وقتی که تموم نمیکنه.
حتی وقتی که یه جمله رو ده بار قشنگتر میکنه.
چون نوشتنش، خودشه.
و خودش، ارزشِ تحمل کردن رو داره.»