اینطوری که غر میزنم
شکایت میکنم از زندگی
بعد عذابوجدانم میگیرم
و میگم چرا همش غر میزنی؛)
کتاب «دزیره»، جدا از اینکه یک رمان خوب و عاشقانه است، و جدا از اینکه بخشی از تاریخ فرانسه را روایت میکند، یک سرگذشت عجیب و شگفتانگیز هم هست.
شما پسری از یک خانواده فقیر هستید که برادرتان به خاطر جهیزیه، با دختر یک تاجر پارچه ازدواج میکند. شما عاشق خواهر او، دزیره، میشوید. اما سرنوشت شما را از هم جدا میکند.
شما که همان ناپلئون هستید، امپراتور فرانسه میشوید. و آن دختر، با یک ژنرال ازدواج میکند. ژنرالی که بعدها مارشال میشود و سپس به عنوان ولیعهد سوئد انتخاب میشود. و دزیره... ملکه سوئد میشود.
خدا یک زندگی افسانهای برای این دختر خلق کرده است!)
حاشیههای یک کتاب باز
روز ششم مهمونی #دورهمی
「دفترچه قرمز」
امروز پدر این دفترچه را به من هدیه داد.
از او پرسیدم: «با این دفترچه چه کار کنم؟»
خندید، دستی به تاجش کشید و گفت: «از چیزهایی بنویس که نمیتوانی به کسی بگویی، وارث سرزمینم.»
پس تصمیم گرفتم قصهی دو فرزند یک امپراتور را در این دفترچه بنویسم.
***
روزی روزگاری، در سرزمینی دور، پادشاهی به همراه همسرش زندگی میکرد. او میان مردم سرزمینش به پادشاه عادل معروف بود. پادشاه پس از سالها درمان به دست پزشکان و جادوگران، صاحب دو فرزند شد. دختری و پسری که هر دو در یک شب و در یک ساعت، همزمان با کامل شدن ماه، به دنیا آمدند.
پادشاه با شنیدن این خبر فرمان داد صد هزار اسیر جنگی را آزاد کنند و جشنی برای فقیران شهر برپا شود.
همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه دختر و پسر بزرگ شدند. روزی که برای بازی بیرون رفته بودند، ناگهان برف شروع به باریدن کرد و پردهای سپید بر زمین کشید. خدمتکاران با شتاب سرگرم جمعکردن وسایل شدند.
صندلیها، میزها و غذاهای رنگارنگ، یکییکی در گاریها جا گرفتند و خیلی زود همهچیز برای بازگشت به قصر آماده شد. اما دختر پادشاه نمیخواست به قصر برگردد؛ او عاشق دانههای برف بود.
پس همین که حواس خدمتکاران پرت شد، دست برادرش را گرفت و آرامآرام از آنها دور شد. آنقدر رفتند تا به پشت تپهای بزرگ رسیدند؛ جایی دور از چشم سربازان و خدمتکاران.
دختر نفس عمیقی کشید و خندید:«خوب از دستشون فرار کردیم.»
پسر ابروهایش را درهم کشید و گفت:«کار درستی نکردیم... من برمیگردم.»
از جایش بلند شد و در جواب سربازانی که نامش را صدا میزدند، فریاد زد: «من اینجام!»
دختر لبش را کج کرد و ادایش را درآورد.
پسر گفت:«حواست باشد داری ادای ولیعهد مملکت رو درمیآوری.»
دختر پوزخندی زد و گفت: «اشتباه نکن، دارم ادای یک میمون رو درمیآورم. تا حالا کسی بهت گفته با اون دهان گندهات شبیه میمون هستی؟»
پسر فریاد زد: «اوژنی! یک روز این زبان درازت رو از دهنت میکشم!»
دختر خندید و گفت: «پس تا آن روز صبر میکنم، برادر عزیزم.»
پسر انگشتانش را مشت کرد و با مشت به سینهی دختر کوبید. دختر تلوتلو خورد و عقب رفت. لحظهای بدنش در هوا معلق ماند، بعد با شتاب از تپه پایین افتاد. خون، برفها را سرخ کرد. صداها کمکم در گوش دختر محو شدند: -«شاهزادهخانم... اوژنی... معذرت...»
چشمهایش بسته شدند. دختر برای همیشه بینایی یکی از چشمهایش را از دست داد.
***
سالها گذشت و کشور درگیر جنگی بزرگ و خونین شد.
سربازان دشمن تا یکقدمی پایتخت رسیده بودند. ولیعهد ناچار به فرار شد. او با اندکی دارایی و خواهری که خودش نابینایش کرده بود، بهسوی جنگلها تاخت.
دوباره به همان تپه رسیدند. ولیعهد ایستاد و به بقایای شهرش خیره شد. دختر آرام به او نزدیک شد. خاطرات کودکی در ذهنش جان گرفت. روزهایی که با ولیعهد در آنجا بازی میکرد، صدای خندههایشان و آن دعوای تلخ...
سالها بود که منتظر این لحظه بود.
خنجرش را برداشت و با شتاب در قلب ولیعهد فرو کرد. ولیعهد خم شد و از درد به خود پیچید. چند قدم عقب رفت و از بالای تپه سقوط کرد.
همهچیز تمام شده بود. ولیعهد کشته شد و دختر از کشورش گریخت.
سالها بعد، قدرت بار دیگر به خاندان دختر بازگشت. پادشاه او را ولیعهد خواند.
و اکنون، او تنها راز مهم زندگیاش را در این دفترچه مینویسد.
حاشیههای یک کتاب باز
「دفترچه قرمز」 امروز پدر این دفترچه را به من هدیه داد. از او پرسیدم: «با این دفترچه چه کار کنم؟» خن
این متن خیلی یهویی به ذهنم اومد و هنوزم نمیدونم چرا؟
میدونم که خیلی خوب نشده به بزرگی خودتون ببخشید؛)
https://eitaa.com/112100264/1120
ایدهتون جرقه یه ایده رو به ذهنم آورد که اگه اجازه بدید شاید دورهمی جدید اینبار اینجا باشه؛)
خواهیم دید چه خواهد شد 😂