حاشیههای یک کتاب باز
امیدوارم که از تقدیمیها لذت ببرید ✨ و باید بگم اکانتتون و کانالهاتون فوقالعاده زیبا هستند و این ن
نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم؛ از تکتک پیامهاتون، از ذوقتون و از اینکه وقت گذاشتید و بهم گفتید چه حسی داشتید.
برای هر کدومتون سعی کردم چیزی بسازم که فقط یه متن قشنگ نباشه؛ چیزی باشه که وقتی میخونیدش، حس کنید برای خود شما نوشته شده. اینکه میبینم این حس رو گرفتید، برای من از هر تعریفی ارزشمندتره.
و شما... که با اون صدای محشرت از تقدیمی تعریف کردی، نمیدونی شنیدن حرفت چقدر خوشحالم کرد🤍
ممنونم که اینقدر قشنگ استقبال کردید و ممنونم که خوبید:)
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره میرسیم به اونجایی که صائب میگه،
آرامش است آخرِ اضطرابها.. 🌱🧡
#پیامهایذخیرهشده
حاشیههای یک کتاب باز
راستی، در مورد این مهمونی... من دارم کارهای گردگیری رو انجام میدم. استکانها نو خریداری شدن و از او
برای کسانی که نمیدونن دورهمی(مهمونی) چیه:
راستش، این ایده از آرگون شروع شد؛ هفت روز، هفت موضوع و یک داستان...
قرار نیست فقط چند تا چالش نویسندگی داشته باشیم؛ قراره در طول این هفت روز، وارد یک داستان بشیم و ببینیم هر کدوممون چه چیزی از دل کلمات بیرون میکشیم. البته جزئیاتش رو بهزودی میفهمید.:)
حتی اگه نویسنده نیستید هم میتونید شرکت کنید! اینجا قرار نیست کسی امتحان پس بده؛ قراره کمی خیالبافی کنیم و خوش بگذرونیم.
🔔دینگ دینگ...
صدای زنگ در، سکوت خانه را میشکند.
پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنهای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است.
با کمی تردید، پاکت را باز میکنید.
داخل آن، یک دعوتنامه قرار دارد:
-«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو میخونید. فورا خودتون رو به کتابخونه من برسونید...»
پایینتر، با خطی متفاوت، جملهی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید»
در گوشهی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم میخورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست»
پایین نامه، با خطی درشتتر نوشته شده است:
منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن!
پ.ن:
پستچی: @Zzz44N