3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره میرسیم به اونجایی که صائب میگه،
آرامش است آخرِ اضطرابها.. 🌱🧡
#پیامهایذخیرهشده
حاشیههای یک کتاب باز
راستی، در مورد این مهمونی... من دارم کارهای گردگیری رو انجام میدم. استکانها نو خریداری شدن و از او
برای کسانی که نمیدونن دورهمی(مهمونی) چیه:
راستش، این ایده از آرگون شروع شد؛ هفت روز، هفت موضوع و یک داستان...
قرار نیست فقط چند تا چالش نویسندگی داشته باشیم؛ قراره در طول این هفت روز، وارد یک داستان بشیم و ببینیم هر کدوممون چه چیزی از دل کلمات بیرون میکشیم. البته جزئیاتش رو بهزودی میفهمید.:)
حتی اگه نویسنده نیستید هم میتونید شرکت کنید! اینجا قرار نیست کسی امتحان پس بده؛ قراره کمی خیالبافی کنیم و خوش بگذرونیم.
🔔دینگ دینگ...
صدای زنگ در، سکوت خانه را میشکند.
پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنهای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است.
با کمی تردید، پاکت را باز میکنید.
داخل آن، یک دعوتنامه قرار دارد:
-«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو میخونید. فورا خودتون رو به کتابخونه من برسونید...»
پایینتر، با خطی متفاوت، جملهی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید»
در گوشهی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم میخورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست»
پایین نامه، با خطی درشتتر نوشته شده است:
منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن!
پ.ن:
پستچی: @Zzz44N