eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
83 دنبال‌کننده
205 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
+تو مجبورم کردی مثلی که یادت رفته؟ در ضمن من چه می‌دونم توی ذهن تو چه می‌گذره که بخوام به مهمون‌ها توضیح بدم. دستش را دراز می‌کند و به صندلی‌ها اشاره می‌کند. +این گو و این میدون‌ برای چند ثانیه به صندلی‌ها نگاه می‌کنم؛ بعد نگاهم آرام به سمت او برمی‌گردد. - چه استقبال گرمی! آدم دلش می‌خواد هر روز گروگان بگیره. کت‌وشلوارم را مرتب می‌کنم و از جایم بلند می‌شوم. به طرف صندلی‌ها می‌روم، اما پیش از نشستن، رو به مهمان‌ها برمی‌گردم. -خب، شنیدید که میزبان عزیزمون چه گفت. این گوی و این میدان. ظاهراً از این لحظه به بعد، مسئولیت سرگرم‌کردن شما با منه. مکث می‌کنم و نگاهی به او می‌اندازم. -هرچند، با توجه به انتخاب‌های ایشون، نمی‌تونم تضمین کنم که سرگرمی‌تون به قیمت سلامت روانی‌تون تموم نشه. یکی از صندلی‌ها را برای خودم عقب می‌کشم و می‌نشینم. بعد با نوک انگشت به صندلی روبه‌رو اشاره می‌کنم. - بفرمایید، دوستان. راحت باشید. اینجا کتابخانه‌ست، نه دادگاه. کسی قرار نیست بابت سوال پرسیدن مجازات بشه. نگاهم به او می‌افتد. - البته به‌جز صاحب کتابخانه. ایشون ظاهراً از قبل حکم‌شون رو گرفتن. لبخند کوتاهی می‌زنم و دوباره رو به جمع می‌کنم. -حالا که همه دور هم جمع شدیم، بذارید یک قانون رو روشن کنیم: من از سوال خوشم میاد. از سوال‌های هوشمندانه بیشتر و از سوال‌های که فکر می‌کنن هوشمندانه‌ان... حتی بیشتر از همه. دست‌هایم را روی میز می‌گذارم. - پس بپرسید. هر چیزی که می‌خواید بدونید. لحظه‌ای سکوت می‌کنم و بعد با لحنی کاملاً جدی اضافه می‌کنم:«فقط اگر کسی بپرسه دستشویی کجاست، شخصاً به این نتیجه می‌رسم که تمدن بشری به پایان خودش رسیده.» برای نخستین بار، خنده‌ی کوتاهی در کتابخانه می‌پیچد. من هم لبخند می‌زنم؛ بعد نگاهم دوباره روی او ثابت می‌ماند. - خب، خانم نویسنده؟ حالا که این‌همه با اعتمادبه‌نفس من رو به مهمون‌هات سپردی، بیا اینجا بشین. نمی‌خوام فکر کنن از من می‌ترسی. کمی مکث می‌کنم. - مگر اینکه واقعاً می‌ترسی. اون‌وقت قضیه فرق می‌کنه؛ باید براش جشن بگیریم.
از جایش بلند می‌شود و با نگاهی که از چشم‌هایم برنمی‌دارد، روی صندلی کنارم می‌نشیند. لبخند کمرنگی می‌زنم و آستین کتم را مرتب می‌کنم. صندلی‌ام را کمی به سمت مهمان‌ها می‌چرخانم و انگشتانم را روی میز در هم قفل می‌کنم. -خب، دوستان عزیز. حالا که میزبان ما لطف کرده و اجازه داده من هم چند کلمه صحبت کنم، بهتره تکلیفمون رو روشن کنیم. نگاهی به قفسه‌های کتابخانه می‌اندازم. - اول از همه، اینجا یک کتابخانه‌ست. پس با کتاب‌ها مهربون باشید. من با آدم‌ها چندان مشکلی ندارم، اما کتابی که از وسط پاره شده باشه، دیگه به درد هیچ‌کس نمی‌خوره. سرم را به طرفش برمی‌گردانم. - البته صاحب این کتابخونه احتمالاً الان می‌خواد بگه که من صلاحیت حرف‌زدن درباره‌ی مراقبت از کتاب‌ها رو ندارم. بدون اینکه منتظر جوابم بمانم، ادامه می‌دهم. -دوم، این بازی هفت روز طول می‌کشه. هر روز یک چالش داریم؛ گاهی با یک تصویر، گاهی با یک کلمه و گاهی با چیزی که شاید در نگاه اول حتی ارزش نوشتن نداشته باشه. وظیفه‌ی شما اینه که ازش داستان بسازید. وظیفه‌ی من هم اینه که بفهمم کدومتون تخیل خطرناک‌تری دارید. کمی به جلو خم می‌شوم. - سوم، قرار نیست همه یک جور بنویسید. اگر کسی از جنگل داستان عاشقانه ساخت و دیگری از همون جنگل یک کابوس نوشت، هیچ‌کدوم اشتباه نکردن. اینجا قرار نیست همه شبیه هم بشن. مکث می‌کنم و با لحنی جدی‌تر ادامه می‌دهم. -چهارم، اگه روزی ننوشتید مشکلی نیست فقط شاید یه تیر غیب بخورید(الکی) یکی از کتاب‌های روی میز را برمی‌دارم، چند صفحه‌اش را ورق می‌زنم و دوباره می‌بندم. کتاب را جلوی خودم می‌گذارم. ـ پنجم، امیدوارم با وجود من لذت ببرید. نگاهی به پروانه مرداب می‌اندازم. -چای هم نداریم، قبل از اینکه بپرسی. بعد رو به مهمان‌ها می‌کنم. ـ در طول این هفت روز می‌تونید با من حرف بزنید، سوال بپرسید، مخالفت کنید و حتی اگر فکر می‌کنید حرفم اشتباهه، بهم بگید. من از آدم‌هایی که فقط سر تکون می‌دن خوشم نمیاد. لبخند می‌زنم. ـ البته از آدم‌هایی که بی‌دلیل مخالفت می‌کنن هم خوشم نمیاد. در واقع، هرچه بیشتر فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که میزبانی کار بسیار دشواریه. دست‌هایم را روی میز می‌گذارم. - بسیار خب. سخنرانی تمام شد. اگر کسی نکته‌ای داره، همین حالا بگه؛ چون بعد از شروع بازی، مسئولیت عواقبش با خودشه. نگاهم را روی جمع می‌گردانم و در آخر باز به او می‌رسم. ـ افتخار می‌دی چالش اول رو معرفی کنی؟ یا قراره تمام کارهای دشوار رو هم به من بسپری؟ لبخندم عمیق‌تر می‌شود. -چون اگر قراره این‌طور باشه، حداقل انتظار دارم در پایان این هفت روز یک کتاب خوب بهم هدیه بدی.
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بی‌جان در صحنه‌ای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهده‌گر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش! قوانین چالش: ۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی. ۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمی‌تواند مثل انسان بگوید: «من خسته‌ام.» ۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را می‌تواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته می‌ماند. مثال: جرعه‌ای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایده‌ای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک می‌شد و تلخی قهوه را سر می‌کشید. چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا می‌بود. ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنه‌ام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالی‌ام در اتاق پیچید. تمام شد. او روی زمین افتاد. و من شکستم... 📚 یک قانون کوچک از کتابخانه! اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمی‌کنید! 😌 جریمه‌تون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید. البته... شاید این جریمه اون‌قدرها هم بی‌رحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابه‌لای کتاب‌ها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚 **سرفه می‌کنم. او سمتم برمی‌گردد و ابرویش را بالا می‌اندازد. ـ یه چیزی یادت نرفته؟ سرش را تکان می‌دهد و دوباره رو به مهمان‌ها می‌کند. + برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، می‌تونید از من بگیرید. حرف‌هایش که تمام می‌شود، لبخند می‌زنم و می‌گویم:«خوش بگذره!» و بعد، موسیقی را پخش می‌کنم.**
شب که می‌رسد، دنیا بالاخره کمی ساکت می‌شود. و این، برای بعضی‌ها نعمت است و برای بعضی دیگر، بدترین اتفاق ممکن. چون وقتی سروصداها می‌خوابند، صدای فکرها بلند می‌شود؛ خاطره‌هایی که خیال می‌کردیم فراموششان کرده‌ایم، حرف‌هایی که نگفتیم، و آدم‌هایی که هنوز در گوشه‌ای از ذهنمان زندگی می‌کنند. شاید به همین دلیل است که بعضی‌ها از شب فرار می‌کنند و بعضی دیگر، تمام روز را برای رسیدن به آن تاب می‌آورند. در هر صورت، شب خوش. با خودتان مهربان‌تر باشید؛ فردا قرار است دوباره نقش آدم‌های شکست‌ناپذیر را بازی کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سـهراب سپــهری میگه که: دلخوشی ها کم نیست! دیده ها نابیناست...👀🌾 ‍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از AmirReza
برای حاشیه‌های یک کتاب باز باران روی بام‌های سفالی قسطنطنیه می‌بارید. ناقوس‌های نیمه‌شب به صدا درآمده بودند و سربازان در کوچه‌های باریک به دنبال مردی می‌گشتند که مُهر فرمانده‌ی شهر را دزدیده بود. او روی لبه‌ی بام ایستاده بود؛ شنل تیره‌اش در باد تکان می‌خورد و تیغه‌ی مخفی زیر مچ دستش برق می‌زد. مأموریت ساده به نظر می‌رسید: ورود به اقامتگاه فرماندار، برداشتن اسناد و ناپدید شدن پیش از طلوع. اما وقتی به برج نگهبانی رسید، فهمید کسی منتظرش بوده است. شش سرباز راه خروج را بسته بودند. او بدون حرف از لبه‌ی دیوار پایین پرید، نخستین نگهبان را از پا درآورد و شمشیر کوتاهش را از غلاف بیرون کشید. ضربه‌ای از کنار سرش گذشت؛ تیغه‌اش را چرخاند و راهی میان دو دشمن باز کرد. سپس از پنجره‌ی باریکی به تالار اصلی گریخت. فرماندار کنار پنجره ایستاده بود و اسناد را در آتش می‌انداخت. «شما همیشه فکر می‌کنید پشت هر سایه‌ای حقیقتی پنهان است.» مرد لبخند زد. «گاهی فقط تاریکی است.» او به سویش حمله کرد، اما زره پنهان زیر ردایش ضربه‌ی تیغه را گرفت. درگیری به بالکن کشیده شد؛ زیر پایشان شهر در مه فرو رفته بود. فرماندار شمشیرش را بالا برد و او برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد. ضربه‌ی آخر به پهلویش نشست. به نرده تکیه داد و نفسش سنگین شد. با آخرین حرکت، مُهر فرماندار را از دستش ربود و به پایین پرتاب کرد؛ جایی که همراهش در کوچه منتظر بود. صدای زنگ خطر تمام شهر را پر کرد. او روی سنگفرش خیس نشست و به سپیده‌ای که پشت گنبدها بالا می‌آمد نگاه کرد. آن شب، قاتل فراموش‌شده بود؛ اما حقیقتی که برای نجاتش جان داده بود، از میان شعله‌ها جان سالم به در برد.
ـقاچ کـ🍨ــتاب مادر می‌گوید با دانستن ابعاد دقیق هرچیز می‌توان آن را فتح کرد. می‌گوید باید خانه را فتح کرد. منظورش از فتح کردن قابل سکونت کردن است. اصولاً دربارۀ هرچیزی که باید مالک شود یا به کنترل خودش دربیاورد همین را می‌گوید. مثلاً وقتی بی‌دلیل غمگین می‌شود و چند روزی توی خودش فرو می‌رود عاقبت که با خودش می‌جنگند و از لاکش بیرون می‌آید، می‌گوید خودش را فتح کرده. بعد از چند هفته کار، داروی جدیدی را که غالباً پماد است به عمل می‌آورد می‌گوید آن را فتح کرده. در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی می‌گوید اگر می‌خواهید انسانی آزاده باشید باید هر روز آزادی خود را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیۀ جهان. این یعنی باید دقیق به کوچک‌ترین علائم بدن خود، تغییرات در وضع باغچه یا حیاط یا دیوار کوچه توجه کرد… باید همیشه به جزئیات دقت کرد. جزئیات اهمیتی ابدی دارند، چرا که تنها در صورت فهم آن‌ها است که می‌توان با کلیات و سرآخر با جهان هماهنگ شد. کتآبـ:«راهنمای مردن با گیاهان دارویی»
دنیای آنها موازی دنیای من بود، شب بود یا روز، سرد بود یا گرم، درد داشت یا نه، نمیدانم، نه واژه ها را درک میکنم نه زمان را، آخر چطور زمان را درک کنم وقتی حتی نمی‌دانم چیست؟ انگار باز هم چیزی که زندگی می‌نامید موافق میلش پیش نرفته بود، هرگز طبق میلش نبود، باز هم دنبالم در کابینتی میگردد که او من را در آن میگذاشت، چه کسی و چرا نمیدانم، فقط می‌دانم مرا مثل گنج پنهان میکرد و هرگز گنج کشف نمیشد البته تا ۳ ماه پیش، این روز ها هم خانه را زیر و رو میکند تا من را پیدا کند، بعد هم تا توان دارد و چشم هایش باز است من را درون حلقش پرتاب میکند، بعد خودش را روی زمین. چند وقتی می‌شود که معتاد من شده، کلمه می‌گوید قرص می‌گوید، به دیوار نگاه میکند قرص میخورد، بغض میکند قرص میخورد، خوابش نمی‌آید قرص میخورد، می‌میرد قرص میخورد، انگار بدون قرص نمی‌تواند زندگی کند، آخر هم کار دستش میدهم، آخر هم کار دستش دادم، بار آخر، قرص آخر را زود پیدا کرد، روبرویش بودم، چشم های سیاه، لب های سرخ، صورت پژمرده، قرص کثیف؛ دهانش را باز می‌کند، انگار درد دارد، نمی‌دانم چیست اما انگار درمانش من هستم، درون دستش جای میگرم جای دهانش، در زیر انگشتان سرد خُرد میشوم جای اسید های معده؛ خودش کار دست خودش داد، انگار تا خرخره پر از قرص بود شاید هم چیز دیگری، بالا نیاورد، خودش را خفه کرد، مرگ این است؟ چقدر بی‌صدا مرد، چقدر تنها و غمزده. او مُرد در حالی که نجات روبه‌رویش‌ می پوسید.