eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
86 دنبال‌کننده
208 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Young_Writer/3186 .کم سعادتم 🙃🤍 ... https://eitaa.com/Young_Writer/3189 ناشناس: سمت پنجره حرکت می‌کنم و نگاهی به درختان می‌کنم. آرام می‌گویم:«کمی صبر کن آلفرد عزیز... بزودی اتفاقات جالبی می‌افتد.»
شب که می‌شود، آدم‌ها خودشان را به خواب می‌زنند؛ بعضی برای فرار از روزی که گذشت،بعضی برای رسیدن به رویایی که هرگز جرئت دنبال‌کردنش را نداشتند، و بعضی هم فقط چون نمی‌دانند با این‌همه فکر بی‌مصرف چه کنند. اما من همیشه معتقد بوده‌ام شب، زمان خوابیدن نیست؛زمان دیدن چیزهایی‌ست که روز، با آن‌همه سروصدا، فرصت دیدنشان را از ما می‌گیرد. به هر حال، شب خوش. امیدوارم دست‌کم در رویاهایتان، زندگی آن‌قدرها هم خسته‌کننده نباشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیا دو باره پاک کن ز جاده ها غبار را به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را ! تمام لحظه های من فدای یک نگاه تو بیا و پاک کن زدل حدیث انتظار را !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ـقاچ کـ🍊ـتاب شاید آدم ترجیح می‌داد درکش کنند تا دوستش بدارند. کتآبـ:‍۱۹۸۴
مشاور و نویسنده شگفت‌انگیز تقدیم می‌کند ✨ داستان چیه؟ شما لطف می‌کنین اینجا عضو میشین این پست + یکی از پستایی که از این کانال دوست دارین رو توی کانالتون ارسال می‌کنین و لینک کانالتون رو توی ناشناس میذارین و من با توجه به انرژی‌ای که از کانالتون دریافت می‌کنم میگم اگه یه نویسنده بودین کدوم نویسنده معروف بودین ؟!🤓
روبه‌رویت زانو زدم؛ نه چون دیگر توانی برای ایستادن نداشتم، بلکه چون نمی‌خواستم رفتنت را از بالا تماشا کنم. می‌خواستم دست‌کم در آخرین لحظه، هم‌قد چیزی باشم که داشتم از دستش می‌دادم. تو روبه‌رویم بودی، میان گلبرگ‌هایی که با محو شدنت هر لحظه بیشتر می‌شدند. نگاهت می‌کردم و سعی داشتم صورت ماه‌گونه‌ات را به خاطر بسپارم؛ اما ترس فراموش کردنت همان لحظه همه‌چیز را از ذهنم پاک می‌کرد. _اگه یکی از گل‌ها رو نگه دارم، تو هم می‌مونی؟! از میان گلبرگ‌ها، آسمان شب چشمانش را که لحظه‌به‌لحظه محوتر می‌شد به چشم‌هایم دوخت. _نه پرنده‌ی کوچک من… ولی باور کن من هم می‌خواهم با تو و برای تو بمانم. دستم را عقب کشیدم. صدایش مثل همیشه مهربان بود؛ مهربان و محوتر از همیشه. _چرا؟! چرا نمیشه؟! _گل‌ها برای ماندن نیستند پرنده‌ی کوچک من... _پس گل‌ها برای چی‌اند؟! با گریه‌ای شدید پرسیدم و او درست پیش از محو شدن با لبخندی کم‌رنگ جواب داد _برای اینکه بفهمی چیزی زیبا بوده حتی اگر نتوانی برای همیشه نگهش داری. چیزی نگفتم. یکی از گلبرگ‌های وجودش روی زانویم افتاد آن را برداشتم و میان انگشتان کبودم فشردم _من نمی‌خوام بفهمم قشنگ بوده من می‌خوام برگرده. اما دیگر صدایی نیامد. سر بلند کردم و وقتی چهره‌اش را ندیدم وحشت تمام وجودم را گرفت. قرار نبود او را از دست بدهم. قرار بود با هم و برای هم زندگی کنیم. اما گلبرگ‌ها از میان تاریکی بالا می‌رفتند؛ گلبرگ‌به‌گلبرگ؛خاطره‌به‌خاطره. هرکدامشان چیزی از تو را با خود داشتند خنده‌ای که نصفه ماند، قولی که هیچ‌وقت عملی نشد، و آن «بعداً می‌بینمت»ای که حالا بیشتر از هر خداحافظی‌ای درد می‌کرد. باورش سخت بود اما تو دیگر نبودی. _تو هم دلت برام تنگ می‌شه؟! و این‌بار، حتی سکوت هم جوابی نداشت... _هاین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
چیزی برای از دست دادن صورتش خیس است و من به آن چسبیده‌ام. نه به خاطر خیسی صورتش، تنها برای بوسیدن پوست خراشیده اش. قفسه سینه‌اش مدام بالا و پایین می‌شود. صدای نفس کشیدنش. نگاهم که بالا می‌رود روی لب های خشک و کبودش قفل می‌شود. آنقدر آنهارا گاز گرفته که خون از آن بیرون زده. باد داغی، زوزه کشان دست هایم را می‌گیرد و سعی می‌کند با من برقصد اما من این را نمی‌خواهم. من تنها و تنها و متعلق به این دختر هستم. از همان بچگی بهترین دوستان هم شدیم. مادرش مدام از او می‌خواست مرا کوتاه کند. قلبم می‌لرزید. می‌دانستم که درد دارد، می‌دانستم که تحملش را ندارم. انگار او هم می‌دانست. می‌دانست که چقدر می‌ترسم. هيچوقت به مادرش چنین اجازه‌ای نداد. بزرگتر که شد، برخلاف بقیه دوستانش از من نگه‌داری کرد. می‌دانستم که نگهداری از من برایش دشوار است اما، اما او هم مرا دوست داشت. او هم به اندازه من وابسته بود. ما بدون اینکه بفهمیم دوستانی صمیمی برای یکدیگر شده بودیم. من در تمام زندگی‌اش با او بودم. در خاکسپاری مادرش، در روز تصادفی که داشت و حالا هم...و حالا هم در روز انتقامش. باورش سخت بود اما درست بود. همیشه فکر می‌کرد مرگ مادر و پدرش اتفاقی بوده. یک حادثه ناگوار که گریبان هر کسی را می‌گیرد اما...چه می‌شود اگر اینطور نبوده باشد؟ من تمام مدت با او بودم. او تلاش کرد، دوید، زمین خورد، اما هر بار دوباره بلند شد و حالا...و حالا روز انتقانش بود. دیدم که قطره ای اشک به سمتم سرازیر است. از چشم های زیبای او بیرون زده. او گریه می‌کند. حق دارد. بهترین دوستش بود. کسی که بیشترین اعتماد را به او داشت و حالا... انسان ها چه موجودات عجیبی هستند‌. خودخواهند، حسودند، بی‌رحمند. چاقوی خون آلودش را بین لب هایش می‌گذارد. دستانش را به سمت سرش می‌برد. تمام مرا در دستانش جای می‌دهد. حالا چاقو را از دهانش بیرون می‌کشد. این دیگر چیست؟ چرا چاقو به سمت من حرکت می‌کند؟! چی؟ نکند؟ یعنی چه؟ چرا؟ او می‌خواهد مرا از خودش جدا کند؟ بعد از تمام این سال ها؟؟ صبر کن! صبر کن! صبر کن! مگر دختر ها بیش از هر چیزی به موهایشان اهمیت نمی‌دهند؟! نه! یک لحظه! لطفا! آه... به همین خاطر است که می‌گویند، اگر دختری از موهای بلندش گذشت، از او فرار کن. او دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد... Argon