#دورهمی
#پارت۹
ناشناس 🎭
صدای خشخش صفحهی گرامافون در کتابخانه میپیچد. سوزن را روی صفحه جابهجا میکنم و به نوای آرام موسیقی گوش میدهم.
ـ هاین، ظاهراً تصمیم گرفتی این بار بهجای کشتن شخصیتت، خواننده رو با یک خداحافظی شکنجه بدی! باید اعتراف کنم دو فنجان قهوه و آهنگی که هیچوقت تموم نشده، خیلی خوب به هم گره خوردن؛ هر دو نشونهی زندگیای هستن که هنوز توی ذهن راوی ادامه داره. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، پایان داستانه؛ اینکه راوی بالاخره آهنگ رو تموم میکنه، انگار پذیرفته که باید بدون حضور اون آدم هم ادامه بده. فقط مراقب باش دیالوگهای پایانی بیش از اندازه توضیحی نشن؛ گاهی سکوت و موسیقی بهتر از هر اعترافی حرف میزنن.
کتاب را میبندم و گوشهی لبم بالا میرود.
ـ راستی، اگر قرار بود برای هر آدم ازدسترفته یک فنجان قهوه نگه داریم، این کتابخونه دیگه جایی برای کتابها نداشت. البته با شناختی که از شما دارم، احتمالاً خودتون هم حاضر بودید یکی از قفسهها رو به فنجانها اختصاص بدید!
صفحهی گرامافون را عوض میکنم. این بار صدای ویولن در اتاق میپیچد. آرشهای خیالی را میان انگشتانم میچرخانم و برگهی بعدی را برمیدارم.
ـ ریونا، باید اعتراف کنم انتظار نداشتم یک ویولن بتونه از یک تفنگدار مسلحتر باشه! پیوند لالایی مادر با فروغی که سالها توی سینهی مرد خاموش مونده، ایدهی جذابیه؛ بهخصوص تقابل دو مرد، یکی حامل آخرین نغمه و دیگری مأمور خاموشکردنش. فقط یک نکته دارم: مرد سیاهپوش خیلی سریع از مأموریتش به یادآوری عشق میرسه. اگر برای مقاومت درونی و تردیدش کمی بیشتر فرصت بذاری، این تغییر باورپذیرتر و تأثیرگذارتر میشه.
موسیقی را قطع میکنم و نگاهی به اطراف کتابخانه میاندازم. برگهی دیگری را از روی میز برمیدارم و عنوانش را میخوانم.
ـ سباستین، چیزی که در داستانت دوست داشتم، این بود که موسیقی به دریچهای برای مواجههی مرد با گذشتهاش تبدیل میشه. تصویر آرشهای که با هر حرکت، صدای گلوله و جسدها رو به یادش میآره، ایدهی تأثیرگذاریه؛ و پایان کنار قبر دوستش هم بهجای حلکردن معما، تنهایی و نیاز مرد به شنیدهشدن رو برجسته میکنه.
برگه را روی میز میگذارم و لحظهای سکوت میکنم.
ـ و یک توصیهی دوستانه، سباستین: دفعهی بعد که خواستی یکی از شخصیتهای داستانت با مردهها درد دل کنه، دستکم یک صندلی هم براش ببر. خوابیدن کنار قبر، هرقدر هم شاعرانه، برای کمر چندان مفید نیست!
صدای گرامافون دوباره بلند میشود. به پشتی صندلی تکیه میدهم و با رضایت به برگههای روی میز نگاه میکنم. برگهی بعدی را برمیدارم و چند لحظه به آن خیره میمانم. با نوک انگشت روی کاغذ ضرب میگیرم و بعد، نگاهم را به نویسنده میدوزم.
ـ خب، ظاهراً بالاخره کسی پیدا شد که حاضر باشه برای عشق به موسیقی، نه دقیقه ویولن بنوازه و بعد هم قهوهای رو که ازش متنفره تا ته سر بکشه! باید اعتراف کنم تشبیه قهوه به فشنگ، بهخصوص وقتی با عشق از گلوی راوی پایین میره، جزئیات بامزه و درعینحال مشکوکیه. رابطهی دو شخصیت هم از دل همین عادتهای کوچک شکل گرفته؛ یکی قهوه دوست داره، اون یکی شکلات تلخ، و هر دو موسیقی رو با هم کامل میکنن. فقط اون تپش قلب آخر رو دستکم نگیر؛ درست جایی ظاهر میشه که خواننده تازه به صمیمیت این دو نفر عادت کرده و همین میتونه نوید اتفاقی ناخوشایند باشه.
برگه را روی میز میگذارم و لبخند کمرنگی میزنم.
ـ راستی پروانه، به نظرت بهتر نیست مطمئن بشیم نوشیدنیهای کتابخونه مسموم نیستن؟ نمیخوام شرکتکنندههامون یکییکی وسط چالش از حال برن.
+ نگران شرکتکنندههایی یا خودت؟
ـ عزیزم، من به نوشیدنیها اعتماد کامل دارم. فقط با آدمهایی که بهم لبخند میزنن مشکل دارم.
این را میگویم و کاغذ بعدی را برمیدارم. صدای شکستن استکان هنوز در گوشم مانده است. نگاهم را از تکههای خیالی شیشه میگیرم و روی سطرهای آخر مکث میکنم؛ بعد آرام دستم را روی میز میگذارم.
ـ خب... این رو باید با احتیاط ورقه زد. نویسنده تصمیم گرفته بهجای اینکه مرگ پسرک رو نشونمون بده، تکههای باقیمونده از اون رو یکییکی کف دستمون بذاره. گیتار شکسته، نامههای سوخته، آستینهای جوهری و اون وعدهی کتابی که هیچوقت چاپ نشد... این جزئیات، پسرک رو پیش از مرگش زنده کردهان؛ و همین باعث میشه پایانش دردناکتر باشه.
نگاهم روی جملهی «من فقط خوانندهی جوانی نویسنده بودم» میماند و لبخندم محو میشود.
ـ و اون تفنگ... چه پایان تلخی برای کسی که دوستش نداشت. پدرش اون رو به جا گذاشته بود، اما پسرک با همون چیزی از دنیا رفت که میخواست ازش فاصله بگیره.
کاغذ را تا میکنم و کنارم میگذارم.
برگهی دیگری را برمیدارم. لبخند محوی روی لبم مینشیند. چشمم برای لحظهای به آرگون میافتد و بلافاصله دوباره به کاغذ برمیگردد.
ـ ایزابل ظاهراً از اون زنهایی نیست که با یک جام شراب و چند تعارف لردی، مسیر زندگیشون رو عوض کنن. خوشم اومد! مخصوصاً از اینکه موسیقی رو نه صرفاً سرگرمی، بلکه زبان خواستههای ناگفتهی شخصیتها قرار دادی. برخورد ایزابل با نوازندهی یکدست هم نقطهی پیوند خوبی میان اون دو میسازه؛ انگار هرکدوم در دیگری چیزی رو میبینن که دیگران از دیدنش عاجزن.
نگاهم دوباره روی سطرهای آخر میلغزد.
ـ این موسیقی هنوز تموم نشده. من منتظرم ببینم وقتی دو نفر با یک زبان حرف میزنن، بالاخره چه چیزی برای گفتن به هم پیدا میکنن.
صفحهی گرامافون را عوض میکنم. صدای ویولن در کتابخانه میپیچد. آرشهی خیالی را کنار میگذارم و نگاهی به پروانه میاندازم.
ـ چند داستان، چند ویولن، چند جسد و مقدار قابلتوجهی اندوه! باید اعتراف کنم نویسندههای این کتابخونه استعداد عجیبی در تبدیل موسیقی به ابزار قتل دارن.
+ حداقل برخلاف شما، از اسلحه استفاده نمیکنن.
لبخند میزنم و آرشهی خیالی را روی میز میگذارم.
ـ پروانهی عزیزم، من آدم صلحطلبی هستم. فقط گاهی برای حفظ نظم کتابخونه مجبور میشم چند نفر رو از آزادی محروم کنم.
+ چه تعریف جالبی از صلحطلبی دارید!
ـ طعنه ننداز.
+ میتونم و طعنه میزنم. شما بهتره بهجای تعریف از فضایل اخلاقیتون، چالش جدید رو اعلام کنید.
لبخندم را حفظ میکنم؛ هرچند برای لحظهای ترجیح میدهم موضوع بحث چیز دیگری باشد.
ـ میبینی؟ این همون چیزیه که دربارهات نگرانم میکنه؛ زیادی زود با شرایط سازگار شدی. حالا که ظاهراً مدیریت کتابخونه رو هم به عهده گرفتی، اجازه بده دستکم چالش امروز رو خودم اعلام کنم!
دستم را به سوی برگههای باقیمانده روی میز میبرم. بالاخره وقت آن رسیده که موسیقی کمی آرام بگیرد و ماجرای تازهای آغاز شود.
🎲 چالش پنجم
- چهار آغاز، چهار احتمال!
چهار جملهی زیر رو در نظر بگیرید. یکی رو انتخاب کنید و داستانتون رو دقیقاً با همان جمله آغاز کنید:
•«قرار نبود امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود.»
•«همهچیز از روزی شروع شد که ساعت از حرکت ایستاد.»
•«آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم.»
•«من عاشقش بودم...»
محدودیتی در ژانر، زاویهی دید یا مسیر داستان ندارید. میتوانید سراغ جنایی، عاشقانه، روانشناختی، معمایی یا حتی طنز بروید. فقط یادتان باشد جملهی انتخابی باید نقطهی شروع داستانتان باشد.
لبخند میزنم و برگهها را هل میدهم.
-منتظر داستانهاتون هستم.
حاشیههای یک کتاب باز
https://eitaa.com/Young_Writer/3312
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/112100264/1426
-پروانه مرداب میبینی، کمتر به من گیر بده... پروانه هم شما رو دوست داره🫂