eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
92 دنبال‌کننده
222 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
حاشیه‌های یک کتاب باز
https://eitaa.com/Young_Writer/3312
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/112100264/1426 -پروانه مرداب می‌بینی، کمتر به من گیر بده... پروانه هم شما رو دوست داره🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اعضای جدید خوش اومدید؛)
🌱☁️ به قولِ دکتر انوشه ؛ ‹ رمز آرامش تو اینه که بدونۍ رفتنۍ میره ؛ اومدنۍ میاد ، موندنۍ میمونه ، شدنۍ میشه ، نشدنۍ نمیشه و غصه خوردن تو هم هیچ تاثیرۍ تو این رفت وآمدها و شدن و نشدنها نداره :) پس لحظه لحظه‌ۍ زندگیتو بخاطر چیزایۍ که نمیتونۍ تغییرشون بدۍ ، پوچ نکن🤍🌸.
‹جایی که مهر نیست مکن جستجوی دل...☘› ‍
به امید صدتایی شدن و فراتر از آن... ✨ او آرام روی پارکت‌های سرد قدم برداشت. انگشتان سرخش را دور دستگیره حلقه کرد و آن را به‌آرامی فشرد... پشت این در چه چیزی انتظارش را می‌کشید؟ یک قصر نفرین‌شده؟ جنگلی که درختانش رازهای کهن را زمزمه می‌کردند؟ یا شاید جهانی که نامش را تنها در افسانه‌ها شنیده بود... تقدیمی داریم!🗝️ جریان از این قراره: این پیام رو در کانالتون فور می‌کنید. یک جمله درباره‌ی کانالمون می‌گید و بعد منتظر می‌مونید تا من بهتون بگم: اگر این در رو باز کنید، وارد کدوم افسانه‌ی ایرانی یا بین‌المللی می‌شید و چه نقشی در اون خواهید داشت! شاید قهرمان یک داستان باشید، شاید نگهبان رازی فراموش‌شده یا حتی شخصیتی که سرنوشت یک افسانه به حضورش گره خورده... آماده‌اید در رو باز کنید؟
چرا امروز ایتا حس نادیده شدن بهم میده؟
تقدیم به خانقاه غزلچه پیر چنگی و نغمه‌ای که گم نمی‌شد پیرمرد سال‌ها بود که دیگر کسی را نداشت تا برایش بنوازد. روزی روزگاری، صدای چنگش در مجلس پادشاهان می‌پیچید و هرکس برای شنیدن نوایش جایی در صدر مجلس می‌خواست؛ اما حالا نه از آن مجلس‌ها خبری بود و نه از کسانی که نامش را به خاطر داشته باشند. سال‌ها گذشته بود. دست‌هایش می‌لرزید و چنگ قدیمی‌اش دیگر آن صدای سابق را نداشت. روزی که از شدت تنگدستی راهی گورستان شد، گمان نمی‌کرد همان‌جا آخرین نغمه‌اش را بنوازد. در روایت مولانا، پیر چنگی در گورستان برای خدا می‌نوازد؛ بی‌آنکه چشم‌انتظار شنونده‌ای باشد. اما نغمه‌اش شنیده می‌شود و ماجرایی رخ می‌دهد که زندگی او را دگرگون می‌کند. آن شب، وقتی پیرمرد از گورستان بازگشت، چنگش را کنار درختی گذاشت و برای نخستین بار پس از سال‌ها، بی‌آنکه نگران فردا باشد، خوابید. صبح روز بعد، وقتی چشم باز کرد، دختری را دید که کنار چنگ نشسته بود. دفتر کوچکی در دست داشت و روی کاغذ، بیت‌هایی می‌نوشت. پیرمرد پرسید: «تو اینجا چه می‌کنی؟» دختر سر بلند کرد. «منتظر بودم دوباره بنوازی.» پیرمرد خندید. «برای چه کسی؟ دیگر کسی حوصله‌ی شنیدن صدای یک پیرمرد را ندارد.» دختر دفترش را بست. «شاید آدم‌ها دیگر حوصله‌ی شنیدن نداشته باشند؛ اما هنوز حرف‌هایی دارند که نمی‌توانند به زبان بیاورند.» پیرمرد مدتی نگاهش کرد. بعد چنگ را برداشت و انگشتان لرزانش را روی سیم‌ها گذاشت. آن روز، دختر چیزی از او خواست:خانه‌ای بسازد برای آدم‌هایی که گاهی از شلوغی دنیا خسته می‌شوند؛ جایی که بتوانند شعر بخوانند، بخندند، از دلتنگی‌هایشان بگویند و بی‌آنکه مجبور باشند خودشان را توضیح بدهند، کمی آرام بگیرند. پیرمرد گفت: «اسمش را چه بگذاریم؟» دختر به دفترش نگاه کرد و لبخند زد. «خانقاه غزلچه.» از آن روز، در آن خانه همیشه باز ماند. نه کسی را به سکوت وادار می‌کردند، نه کسی را به گریه. گاهی صدای خنده از پنجره‌ها بیرون می‌رفت و گاهی چند بیت شعر، شب را به صبح می‌رساند. پیر چنگی دیگر تنها نمی‌نواخت. دختر هم دفترش را پر از شعرهایی می‌کرد که هرکدام تکه‌ای از زندگی یکی از مهمانان بود. سال‌ها گذشت و روزی پیرمرد چنگش را به دختر سپرد. گفت:«من دیگر توان نواختن ندارم. اما این خانه را نگه دار. شاید روزی کسی با دلی گرفته از راه برسد و نداند چه می‌خواهد. لازم نیست چیزی به او بگویی؛ فقط بگذار کمی بماند.» دختر چنگ را گرفت. از آن روز، او نگهبان خانه‌ای شد که در آن غم، مهمان بود و شادی، صاحب‌خانه. جایی که کسی برای خوب بودن مجبور نبود همیشه لبخند بزند و هیچ‌کس برای دوست داشته شدن، لازم نبود خودش را تغییر بدهد. می‌گویند هنوز هم گاهی، نیمه‌شب، صدای چنگی از پشت پنجره‌های خانقاه شنیده می‌شود. شاید پیرمرد برگشته باشد؛شاید هم کسی تازه، نغمه‌ای را پیدا کرده که سال‌ها در دلش پنهان مانده بود. و حالا، پشت در خانقاه غزلچه، کسی منتظر است؛ کسی که قرار است نگهبان نغمه‌هایی باشد که هنوز شنیده نشده‌اند. بخش مربوط به پیر چنگی و رفتنش به گورستان، ریشه در حکایت مولانا دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا