eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
92 دنبال‌کننده
222 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیم به خانقاه غزلچه پیر چنگی و نغمه‌ای که گم نمی‌شد پیرمرد سال‌ها بود که دیگر کسی را نداشت تا برایش بنوازد. روزی روزگاری، صدای چنگش در مجلس پادشاهان می‌پیچید و هرکس برای شنیدن نوایش جایی در صدر مجلس می‌خواست؛ اما حالا نه از آن مجلس‌ها خبری بود و نه از کسانی که نامش را به خاطر داشته باشند. سال‌ها گذشته بود. دست‌هایش می‌لرزید و چنگ قدیمی‌اش دیگر آن صدای سابق را نداشت. روزی که از شدت تنگدستی راهی گورستان شد، گمان نمی‌کرد همان‌جا آخرین نغمه‌اش را بنوازد. در روایت مولانا، پیر چنگی در گورستان برای خدا می‌نوازد؛ بی‌آنکه چشم‌انتظار شنونده‌ای باشد. اما نغمه‌اش شنیده می‌شود و ماجرایی رخ می‌دهد که زندگی او را دگرگون می‌کند. آن شب، وقتی پیرمرد از گورستان بازگشت، چنگش را کنار درختی گذاشت و برای نخستین بار پس از سال‌ها، بی‌آنکه نگران فردا باشد، خوابید. صبح روز بعد، وقتی چشم باز کرد، دختری را دید که کنار چنگ نشسته بود. دفتر کوچکی در دست داشت و روی کاغذ، بیت‌هایی می‌نوشت. پیرمرد پرسید: «تو اینجا چه می‌کنی؟» دختر سر بلند کرد. «منتظر بودم دوباره بنوازی.» پیرمرد خندید. «برای چه کسی؟ دیگر کسی حوصله‌ی شنیدن صدای یک پیرمرد را ندارد.» دختر دفترش را بست. «شاید آدم‌ها دیگر حوصله‌ی شنیدن نداشته باشند؛ اما هنوز حرف‌هایی دارند که نمی‌توانند به زبان بیاورند.» پیرمرد مدتی نگاهش کرد. بعد چنگ را برداشت و انگشتان لرزانش را روی سیم‌ها گذاشت. آن روز، دختر چیزی از او خواست:خانه‌ای بسازد برای آدم‌هایی که گاهی از شلوغی دنیا خسته می‌شوند؛ جایی که بتوانند شعر بخوانند، بخندند، از دلتنگی‌هایشان بگویند و بی‌آنکه مجبور باشند خودشان را توضیح بدهند، کمی آرام بگیرند. پیرمرد گفت: «اسمش را چه بگذاریم؟» دختر به دفترش نگاه کرد و لبخند زد. «خانقاه غزلچه.» از آن روز، در آن خانه همیشه باز ماند. نه کسی را به سکوت وادار می‌کردند، نه کسی را به گریه. گاهی صدای خنده از پنجره‌ها بیرون می‌رفت و گاهی چند بیت شعر، شب را به صبح می‌رساند. پیر چنگی دیگر تنها نمی‌نواخت. دختر هم دفترش را پر از شعرهایی می‌کرد که هرکدام تکه‌ای از زندگی یکی از مهمانان بود. سال‌ها گذشت و روزی پیرمرد چنگش را به دختر سپرد. گفت:«من دیگر توان نواختن ندارم. اما این خانه را نگه دار. شاید روزی کسی با دلی گرفته از راه برسد و نداند چه می‌خواهد. لازم نیست چیزی به او بگویی؛ فقط بگذار کمی بماند.» دختر چنگ را گرفت. از آن روز، او نگهبان خانه‌ای شد که در آن غم، مهمان بود و شادی، صاحب‌خانه. جایی که کسی برای خوب بودن مجبور نبود همیشه لبخند بزند و هیچ‌کس برای دوست داشته شدن، لازم نبود خودش را تغییر بدهد. می‌گویند هنوز هم گاهی، نیمه‌شب، صدای چنگی از پشت پنجره‌های خانقاه شنیده می‌شود. شاید پیرمرد برگشته باشد؛شاید هم کسی تازه، نغمه‌ای را پیدا کرده که سال‌ها در دلش پنهان مانده بود. و حالا، پشت در خانقاه غزلچه، کسی منتظر است؛ کسی که قرار است نگهبان نغمه‌هایی باشد که هنوز شنیده نشده‌اند. بخش مربوط به پیر چنگی و رفتنش به گورستان، ریشه در حکایت مولانا دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به خونه درختی جایی میان شاخه‌ها اولین چیزی که دید، یک نردبان چوبی بود که وسط جنگل به تنه‌ی درختی عظیم تکیه داده شده بود. نه خانه‌ای در کار بود و نه نشانی از کسی که آن نردبان را آنجا گذاشته باشد. فقط یک تابلوی کوچک به یکی از شاخه‌ها آویزان بود:«قبل از بالا رفتن، در بزنید.» چند بار به تنه‌ی درخت کوبید. صدایی از میان شاخه‌ها آمد: ـ بالاخره اومدی! داشتم فکر می‌کردم امروز هم قرار نیست کسی سراغمون بیاد. سرش را بالا گرفت. دختری از پنجره‌ی خانه‌ای چوبی بیرون را نگاه می‌کرد. خانه درست میان شاخه‌های درخت ساخته شده بود؛ آن‌قدر بالا که سقفش در مه گم می‌شد. ـ اینجا کجاست؟ دختر گفت: خونه‌ی ماست. البته اگر بتونی از نردبون بالا بیای، خودت می‌فهمی. وقتی به خانه رسید، متوجه شد آن درخت با درخت‌های دیگر فرق دارد. تنه‌اش آن‌قدر پهن بود که چند نفر نمی‌توانستند دورش حلقه بزنند. ریشه‌هایش در دل زمین فرو رفته بود و شاخه‌هایش تا جایی که چشم کار می‌کرد، ادامه داشتند. دختر یکی از پنجره‌ها را باز کرد. ـ اسمش ایگدراسیله. می‌گن جهان‌های زیادی به ریشه‌ها و شاخه‌هاش وابسته‌ان. هر شاخه راهی به یک دنیاست؛ یکی پر از جنگ و ماجراجویی، یکی پر از موجودات عجیب و یکی هم شبیه همین دنیای خودمونه. داخل خانه پر از کاغذهای پراکنده بود. روی میز، چند دفتر نیمه‌تمام، مدادهای کوتاه‌شده و فنجانی چای سرد دیده می‌شد. روی دیوار هم کاغذی نصب شده بود که رویش نوشته بودند: «قانون اول: مهربان باشید. قانون دوم: خوش بگذرانید.» پرسید: این همه کاغذ برای چیه؟ دختر یکی از دفترها را برداشت. ـ بعضی‌هاشون داستانن. بعضی‌ها هنوز حتی شروع نشدن. هر روز یکی از شاخه‌ها رو انتخاب می‌کنیم و بهش سر می‌زنیم. گاهی یه اتفاق معمولی، گاهی یه چالش عجیب. هیچ‌وقت نمی‌دونیم آخرش چی از آب درمیاد. در همین لحظه صدای خش‌خشی از بیرون آمد. برگ کوچکی از شاخه‌ای دورتر جدا شد و روی میز افتاد. برخلاف برگ‌های دیگر، روی آن چند کلمه نوشته شده بود؛ کلماتی نامرتب که انگار کسی با عجله ثبتشان کرده بود. دختر برگ را برداشت و به او داد. ـ این یکی هنوز داستان نشده. ـ پس چرا نوشته داره؟ ـ چون هر داستانی از یه جایی شروع می‌شه. گاهی از یه اتفاق ساده، گاهی از یه جمله، گاهی هم از چیزی که آدم فکر می‌کنه هیچ اهمیتی نداره. به برگ نگاه کرد. چند خط بیشتر روی آن نبود، اما می‌شد از همان چند خط، ماجرایی طولانی ساخت. دختر به سمت پنجره رفت و شاخه‌های دوردست را نشان داد. ـ اینجا کار ما نگهداری از درخت نیست. ایگدراسیل خودش راهش رو بلده. ما فقط باید حواسمون به جوانه‌هایی باشه که ممکنه زیر انبوه برگ‌ها گم بشن. بعد دفتر خالی‌ای را روی میز گذاشت. ـ این یکی برای توئه. هر روز می‌تونی چیزی بهش اضافه کنی. لازم نیست همیشه شاهکار باشه؛ حتی می‌تونی از روزی بنویسی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. دفتر را باز کرد. صفحه‌ی اول سفید بود. اما وقتی قلم را روی کاغذ گذاشت، از دورترین شاخه‌ی درخت صدای روییدن چیزی به گوش رسید. یک جوانه‌ی کوچک، درست همان‌جا که تا چند لحظه پیش هیچ نبود، سر از شاخه بیرون آورده بود. از آن روز، هر بار که کسی در آن خانه چیزی می‌نوشت، جوانه‌ای تازه روی یکی از شاخه‌ها سبز می‌شد. بعضی‌ها خیلی زود به برگ تبدیل می‌شدند و بعضی دیگر مدت‌ها همان‌جا می‌ماندند؛ منتظر جمله‌ای که کاملشان کند. و حالا، میان آن همه شاخه و دفتر نیمه‌تمام، یک جای خالی وجود دارد. جایی برای کسی که قرار است جوانه‌های نانوشته را پیدا کند. از امروز، تو نگهبان جوانه‌های ایگدراسیلی؛ کسی که می‌داند گاهی یک داستان، فقط به یک نفر نیاز دارد تا آن را جدی بگیرد و بنویسد. ایگدراسیل در منابع اساطیری نورس درختی کیهانی است که جهان‌ها با آن پیوند دارند؛ اما خانه‌ی درختی، برگ‌های نوشته‌دار و نگهبان جوانه‌ها، عناصر داستانی اقتباسی هستند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پرونده‌ی زمستان اولین چیزی که روی میز دید، یک انار بود؛ نصف‌شده و با چند دانه‌ی جداشده. کنارش کاغذی قرار داشت که با خطی مرتب روی آن نوشته شده بود:«اگر حقیقت را پیدا کردی، در خروجی باز است.» نگاهی به اطراف انداخت. اتاق پنجره نداشت. دیوارها از سنگ سیاه ساخته شده بودند و تنها چراغ روشن، بالای میزی قرار داشت که انگار سال‌ها کسی به آن دست نزده بود. صدایی از پشت سر گفت:« بالاخره رسیدی. فکر کردم باید برای پیدا کردنت یک گروه جست‌وجو تشکیل بدهم.» برگشت. مردی با لباس تیره کنار در ایستاده بود. لبخندش به اندازه‌ای آرام بود که نمی‌شد فهمید دارد شوخی می‌کند یا تهدید. ـ اینجا کجاست؟ مرد صندلی روبه‌رو را نشان داد. ـ جهان زیرین. البته اگر بخواهی می‌توانیم اسمش را عوض کنیم. مثلاً یک اقامتگاه تفریحی با امکانات محدود. ـ و من اینجا چه کار می‌کنم؟ ـ ظاهراً قرار است درباره‌ی یک پرونده تحقیق کنی. مرد به انار اشاره کرد. ـ پرسفونه. نام آشنا بود. دختر دمتر که در روایت اساطیر یونان به جهان زیرین رفت و بخشی از سال را نزد هادس می‌ماند. گفته می‌شد خوردن دانه‌های انار باعث شد پیوندش با آن جهان برقرار بماند؛ و بازگشتش به مادر، با آمدن بهار و رویش دوباره‌ی زمین همراه شد. اما اینجا چیزی درست به نظر نمی‌رسید. پرسفونه ناپدید شده بود و هیچ‌کس حاضر نبود توضیح بدهد چرا. مرد گفت: ـ همه می‌گویند خودش خواسته اینجا بماند. به انار نگاه کرد. ـ و تو باور کردی؟ مرد شانه بالا انداخت. ـ من؟ من فقط میزبانم. آدم‌ها معمولاً وقتی نمی‌خواهند جواب بدهند، مسئولیت را گردن میزبان می‌اندازند. کاغذ را برداشت. چند گزارش کوتاه روی آن نوشته شده بود. یکی از نگهبانان گفته بود پرسفونه را هنگام خروج دیده؛ دیگری قسم می‌خورد که تمام مدت در اتاقش بوده. حتی خود هادس هم ادعا می‌کرد چیزی از ماجرا نمی‌داند. سه روایت متفاوت و یک انار نیمه‌خورده. پرسید: ـ چند دانه خورده؟ مرد لبخند زد. ـ این اولین سوال درست امشب بود. ـ و جوابش؟ ـ شش دانه. سکوت کرد. بعد دوباره به کاغذها نگاه انداخت. در روایت معروف، پرسفونه شش دانه‌ی انار خورده بود و به همین دلیل بخشی از سال را در جهان زیرین می‌ماند. اما این پرونده یک ایراد داشت: هیچ‌کس نمی‌دانست آن شش دانه را چه کسی به او داده است. سرش را بالا آورد. ـ شما گفتی فقط میزبان هستی. پس چرا از تعداد دانه‌ها خبر داری؟ مرد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خندید. ـ باید اعتراف کنم، برای کسی که تازه وارد شده، زیادی سوال می‌پرسی. ـ و برای کسی که بی‌گناه است، زیادی جواب آماده داری. مرد دست‌هایش را بالا برد. ـ بسیار خب. شاید بهتر باشد از این به بعد قبل از هر گفت‌وگو، وکیلم را هم حاضر کنیم. برای نخستین بار لبخند زد. نه به‌خاطر شوخی مرد؛ به‌خاطر اینکه فهمیده بود پرونده از همان ابتدا قرار نبوده درباره‌ی پرسفونه باشد. این جهان پر از کسانی بود که حقیقت را می‌دانستند، اما هرکدام فقط بخشی از آن را تعریف می‌کردند. نگهبان‌ها، سایه‌ها و حتی پادشاه جهان زیرین، همه چیزی برای پنهان کردن داشتند. کاغذ دیگری از میان پرونده بیرون کشید. پشت آن، با جوهری کم‌رنگ نوشته شده بود:«زمستان همیشه از راه نمی‌رسد؛ گاهی کسی آن را نگه می‌دارد.» مرد کنار در دیگر نمی‌خندید. ـ خب، بازپرس، حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ کاغذ را تا کرد و در جیب گذاشت. ـ اول از همه، با خود پرسفونه حرف می‌زنم. ـ و اگر نخواهد حرف بزند؟ ـ مجبورش نمی‌کنم. سکوت هم گاهی از جواب‌ها صادق‌تر است. مرد در را باز کرد. پشت آن راهرویی طولانی دیده می‌شد که در انتهایش نور کم‌رنگی می‌تابید. ـ یک توصیه دوستانه؟ ـ گوش می‌کنم. ـ به هیچ‌کس اعتماد نکن. از کنار او گذشت. ـ نگران نباش. هنوز به خودت هم اعتماد نکرده‌ام. صدای خنده‌ی مرد در راهرو پیچید. در انتهای راه، دری نیمه‌باز وجود داشت. پشت آن، دختری کنار پنجره نشسته بود و به شاخه‌های خشک درختی نگاه می‌کرد. وقتی وارد شد، دختر برگشت. ـ تو برای پیدا کردن من اومدی؟ پرونده را روی میز گذاشت. ـ نه. برای فهمیدن این اومدم که چرا همه می‌خوان ما باور کنیم تو خودت اینجا موندی. دختر به انار روی میز نگاه کرد. ـ پس هنوز همه‌ی دانه‌ها رو پیدا نکردی. لبخند کمرنگی زد. ـ نه. ولی وقت دارم. بیرون، برف آرام‌آرام روی زمین می‌نشست. بااین‌حال، در دوردست، جوانه‌ی کوچکی از میان خاک بیرون زده بود. شاید زمستان هنوز تمام نشده بود. اما این بار، کسی قرار نبود بدون پرسیدن سوال‌هایش از آن عبور کند.
از امروز، تو بازپرس خاموشی‌های جهان زیرینی؛ کسی که پیش از باور کردن یک روایت، سراغ جای خالی میان کلمات می‌رود.
در روایت‌های کهن، پرسفونه با خوردن دانه‌های انار به جهان زیرین پیوند پیدا می‌کند و بخشی از سال را آنجا می‌گذراند. اما پرونده‌ی مفقودی، شخصیت بازپرس و گفت‌وگوهای این داستان، اقتباس داستانی هست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به مشاوره و نویسنده شگفت‌انگیز نسخه‌ای برای زخم‌های نادیده ـ ببخشید، اینجا مطب مشاوره‌ست؟ پیرمرد سرش را از روی کتاب بلند کرد و نگاهی به دختر انداخت. ـ بستگی داره. اگه برای شکایت از همسایه‌ات اومدی، باید بری ساختمان بغلی. اگه همسایه‌ات رو کشتی، فعلاً بشین تا ببینیم چه می‌شه کرد. دختر چند لحظه نگاهش کرد. ـ من هنوز هیچ‌کس رو نکشتم. ـ پس شروع امیدوارکننده‌ایه. پیرمرد کتاب را بست. نیمه‌ی پایین بدنش شبیه اسب بود و بالاتنه‌اش به مردی سالخورده می‌مانست. دختر تازه متوجه شد که با یک انسان معمولی طرف نیست. ـ شما...؟ ـ کایرون. و قبل از اینکه بپرسی، بله، از همون قنطورس‌هایی هستم که احتمالاً توی کتاب‌های اسطوره‌شناسی دیدی. فقط لطفاً درباره‌ی اسب‌بودنم شوخی نکن. امروز سه نفر این کار رو کردن و هیچ‌کدوم هم خلاقیت خاصی نداشتن. دختر لبخند زد. روی میز، چند کتاب پزشکی، تعدادی برگ یادداشت و یک ظرف پر از گیاهان دارویی قرار داشت. از پنجره می‌شد کوهستانی را دید که مه روی دامنه‌هایش نشسته بود. ـ اینجا چه‌کار می‌کنید؟ کایرون گفت: ـ به آدم‌ها کمک می‌کنم زخم‌هاشون رو بشناسن. البته همه‌ی زخم‌ها با دارو خوب نمی‌شن. بعضی‌هاشون رو باید اول پیدا کرد. دختر به کتاب‌های روی میز نگاه کرد. ـ پس شما درمانگرید؟ ـ آموزگار هم هستم. سال‌ها به قهرمان‌ها آموزش دادم؛ از آشیل گرفته تا آسکلپیوس. البته قهرمان‌ها هم مثل بقیه‌ی آدم‌ها دردسرهای خودشون رو دارن. فقط معمولاً شمشیر بزرگ‌تری دستشونه. دختر خندید. کایرون یکی از دفترهای روی میز را به سمتش هل داد. ـ این رو بخون. دفتر پر از نوشته‌های کوتاه بود؛ روایت آدم‌هایی که برای درمان آمده بودند. یکی از تنهایی‌اش نوشته بود، دیگری از ترس، یکی هم از اینکه نمی‌دانست با آینده‌اش چه‌کار کند. دختر چند صفحه را ورق زد. ـ این‌ها رو خودتون نوشتید؟ ـ نه. آدم‌ها خودشون تعریف کردن. من فقط گوش دادم و نوشتم. ـ چرا؟ کایرون به صندلی خالی روبه‌رویش اشاره کرد. ـ چون گاهی آدم‌ها وقتی حرف می‌زنن، تازه متوجه می‌شن چه چیزی آزارشون می‌ده. گاهی هم فقط لازم دارن کسی حرفشون رو تا آخر بشنوه. نه اینکه وسط جمله براشون نسخه بپیچه. دختر دفتر را بست. ـ من هم دوست دارم یه روزی مشاور بشم. نویسنده هم بشم. البته هنوز راه زیادی مونده. کایرون گفت: ـ پس بهتره از همین امروز تمرین کنی. ـ چه تمرینی؟ پیرمرد به دفتر سفید دیگری اشاره کرد. ـ هر روز چیزی بنویس. از آدم‌هایی که می‌بینی، از حرف‌هایی که می‌شنوی، حتی از اتفاقات خنده‌داری که به نظرت هیچ اهمیتی ندارن. فقط یادت باشه قرار نیست همه‌ی آدم‌ها رو نجات بدی. گاهی بهترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که کنارشون بمونی تا خودشون راهشون رو پیدا کنن. دختر قلم را برداشت. ـ این توصیه‌ها رو برای همه می‌کنید؟ ـ نه. برای بعضی‌ها فقط می‌گم کمتر حرف بزنن. ـ پس من جزو کدوم دسته‌ام؟ کایرون نگاهی به دفتر نیمه‌پر انداخت. ـ هنوز تصمیم نگرفتم. فعلاً ببینم با این قلم چه‌کار می‌کنی. دختر شروع به نوشتن کرد. اول از همان اتاق گفت، بعد از پیرمردی که خودش را درمانگر می‌دانست و از قهرمان‌هایی که با وجود تمام قدرتشان، گاهی از یک زخم کوچک شکست می‌خوردند. چند ساعت گذشت. وقتی سرش را بلند کرد، کایرون دیگر پشت میز نبود. فقط نامه‌ای کنار دفتر گذاشته بود:«برای درمان‌کردن، همیشه به دارو نیاز نیست. برای فهمیدن آدم‌ها هم همیشه لازم نیست جواب همه‌ی سوال‌ها را بدانی. اما اگر می‌خواهی روزی به دیگران کمک کنی، اول یاد بگیر درست گوش بدهی. و یک چیز دیگر؛ هرگز شوخی را از زندگی حذف نکن. بعضی روزها تنها چیزی است که آدم را سرپا نگه می‌دارد.» دختر نامه را تا کرد و داخل دفتر گذاشت. از آن روز، هر بار کسی با حرفی ناگفته به سراغش می‌آمد، او گوشه‌ای از دفترش را باز می‌کرد. گاهی چیزی می‌نوشت، گاهی فقط گوش می‌داد و گاهی هم وسط یک گفت‌وگوی جدی، جمله‌ای می‌گفت که هر دو را به خنده می‌انداخت. هنوز مشاور نشده بود. هنوز کتابی منتشر نکرده بود. اما دفترش دیگر سفید نبود. سال‌ها بعد، وقتی کسی از او پرسید اولین بار کجا یاد گرفته به حرف آدم‌ها گوش بدهد، لبخند زد و گفت: ـ یک مطب عجیب در دل کوهستان. پزشکش هم کمی اسب بود! البته هیچ‌کس حرفش را جدی نگرفت. جز پیرمردی که آن روز، دورتر از پنجره‌ی اتاقش، مشغول ورق‌زدن دفتر دیگری بود.
از امروز، تو شاگرد کایرونی؛ راوی زخم‌هایی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. قلمت را بردار؛ هنوز آدم‌های زیادی هستند که حرف‌هایشان شنیده نشده.
در افسانه‌ی اصلی، کایرون آموزگار و درمانگر است؛ اما شاگردی که در این داستان وارد مطبش می‌شود و دفتر روایت‌ها را به دست می‌گیرد، شخصیت ساخته شده است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به دنیایی برای سایه‌ها شاهزاده‌ی زندان بی‌سپیده نخستین بار که سایه‌ای برخلاف فرمانش حرف زد، شاهزاده فهمید که زندانش دیگر امن نیست. سال‌ها بود در اعماق کوه، پشت درهایی که هیچ کلیدی به آن‌ها نمی‌خورد، زندگی می‌کرد. نه روزی وجود داشت و نه شبی؛ فقط تاریکی بود و صدای زنجیرهایی که با هر حرکتش روی سنگ کشیده می‌شدند. می‌گفتند نفرین شده است. می‌گفتند پادشاهی‌اش را از او گرفته‌اند و او را به جرمی که حتی نامش را نمی‌دانست، در این دخمه حبس کرده‌اند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست زندانبانان واقعی چه کسانی‌اند. سایه‌ها. آن‌ها در گوشه‌های سلول می‌خزیدند، پشت ستون‌ها پنهان می‌شدند و هر شب خبر تازه‌ای برایش می‌آوردند. از ترس نگهبانان می‌گفتند، از خیانت فرماندهان و از رازهایی که صاحبانشان حتی در خواب هم جرئت اعتراف به آن‌ها را نداشتند. شاهزاده به آن‌ها آموخته بود که حرف بزنند؛ در عوض، هیچ‌وقت اجازه نداده بود دروغ بگویند. آن شب، سایه‌ای از زیر در خزید و مقابل تختش ایستاد. شاهزاده پرسید:«چه کسی فرستاده‌ات؟» سایه پاسخ داد: «کسی که می‌خواهد جای تو را بگیرد.» لبخند محوی روی صورت شاهزاده نشست. «پس هنوز نفهمیده‌اند که این زندان برای نگه‌داشتن من ساخته نشده؟» سایه سکوت کرد. شاهزاده زنجیر دور مچش را بالا آورد و به آن نگاه کرد. سال‌ها پیش، وقتی فریدون ضحاک را در دل دماوند به بند کشید، گمان می‌کرد با بستن دست‌های یک فرمانروا، قدرتش را هم دفن کرده است. اما بعضی زندانی‌ها، حتی در افسانه‌ها، با زنجیر از یاد نمی‌روند. او از همان تبار فراموش‌نشدنی بود؛ نه فرزند ضحاک، نه همزاد فنریر، اما وارث همان سرنوشت شوم: قدرتی که دیگران از آن می‌ترسیدند و بندی که قرار بود تا ابد پابرجا بماند. از جا برخاست. سایه‌ها یکی‌یکی از دیوارها جدا شدند. «نامش را می‌دانید؟» صدای سایه‌ها در هم پیچید: «بله، سرورم.» «نقطه‌ضعفش؟» «غرورش.» شاهزاده خندید. «پس هنوز هم آدم‌ها را می‌شود با همان چیزی شکست داد که به آن افتخار می‌کنند.» دستش را بالا برد. زنجیرها به حرکت درآمدند و درهای زندان، پس از سال‌ها، نخستین بار از داخل گشوده شدند. نگهبانان بیرون شمشیر کشیدند. اما پیش از آنکه حتی یک قدم بردارند، سایه‌هایشان از پشت سر به آن‌ها حمله کردند. شاهزاده از میانشان گذشت. نه فریادی زد و نه شمشیری کشید. فقط نام هرکدام را گفت و رازی را که پنهان کرده بودند، به زبان آورد. یکی زانو زد، دیگری شمشیر انداخت و سومی از ترس، حتی نتوانست به چشم‌هایش نگاه کند. در انتهای راه، دروازه‌ی سنگی بزرگی قرار داشت. روی آن نوشته بودند: «هیچ‌کس از این زندان بیرون نخواهد رفت.» شاهزاده دستش را روی نوشته گذاشت و زیر لب گفت:«چه اشتباه بزرگی... من هیچ‌وقت قصد نداشتم بیرون بروم.» بعد رو به تاریکی کرد. «من آمده‌ام تا زندان را با خودم ببرم.» و آن شب، برای نخستین بار، تاریکی از زندان بیرون رفت؛ نه به این دلیل که شکست خورده بود، بلکه چون فرمانروایش تصمیم گرفته بود جهان را به اندازه‌ی زندان خودش تنگ کند. ضحاک پس از شکست از فریدون کشته نمی‌شود؛ او را در کوه دماوند به بند می‌کشند. فنریر نیز موجودی است که خدایان از قدرت و سرنوشتش بیم دارند و سرانجام او را با زنجیری جادویی می‌بندند. وجه مشترک این دو، قدرتی است که حتی در اسارت هم از میان نمی‌رود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به ـL'un Deav کتابخانه‌ای که سکوت نداشت در آن کتابخانه، هیچ‌وقت سکوت برقرار نمی‌شد. حتی نیمه‌شب‌ها هم صدایی از میان قفسه‌ها به گوش می‌رسید؛ گاهی ناله‌ی نی بود، گاهی زمزمه‌ی شعری قدیمی و گاهی صدای کسی که سال‌ها پیش، حرفی را ناتمام گذاشته بود. مسافری که برای نخستین بار وارد آنجا شد، از صدای مداوم کتاب‌ها کلافه بود. چراغ‌های روغنی کم‌نور بودند و نور سپیده از پنجره‌های بلند به داخل نمی‌رسید. بااین‌حال، او دستش را جلوی چشم گرفت و گفت:«نمی‌شود چراغ‌ها را روشن‌تر کرد؟ اینجا زیادی تاریک است.» دختری که پشت میز نشسته بود، سرش را از روی نسخه‌ی خطی بلند کرد. «اگر نور بیشتری می‌خواهی، باید جای دیگری بروی. اینجا کتاب‌ها برای دیده‌شدن نیامده‌اند؛ برای شنیده‌شدن آمده‌اند.» مسافر نگاهی به اطراف انداخت. «پس این همه صدا چیست؟» دختر کتاب را بست. «حرف‌هایی که هیچ‌کس فرصت نکرده تمامشان کند.» از قفسه‌ی کناری صدای نی برخاست. آهنگی آرام و غمگین، شبیه صدای کسی که از جایی دور بازگشته، اما هنوز خانه‌اش را پیدا نکرده است. مسافر پرسید:«چه کسی می‌نوازد؟» دختر پاسخ داد: «نی از جدایی می‌گوید. مگر نشنیده‌ای؟» بعد نسخه‌ای کهنه را باز کرد و چند سطر از آغاز مثنوی را خواند. مسافر آرام گرفت. برای نخستین بار متوجه شد صدای نی، صدای یک ساز تنها نیست؛ انگار هرکس اندوهی در دل داشت، چیزی از خودش را در آن پیدا می‌کرد. در همان لحظه، سایه‌ی بزرگی از پنجره گذشت. پرنده‌ای با بال‌های پهن بر لبه‌ی پنجره نشست. پرهایش زیر نور چراغ برق نمی‌زدند؛ رنگشان به خاکستر و آتش می‌مانست. مسافر با تعجب گفت:«سیمرغ؟» دختر لبخند زد. «درست شناختی. در روایت فردوسی، سیمرغ زال را از مرگ نجات داد و بعدها نیز در روزهای دشوار به یاری خاندان او آمد. اما اینجا آمده تا چیزی را به ما یادآوری کند.» ـ چه چیزی؟ دختر دستش را روی کتاب گذاشت. «اینکه دانایی همیشه با فریاد وارد نمی‌شود. گاهی فقط کنار پنجره می‌نشیند و منتظر می‌ماند تا کسی سوال درست را بپرسد.» مسافر مدتی به سیمرغ نگاه کرد. بعد آهسته گفت: «من برای پیدا کردن پاسخ آمده بودم. اما حالا نمی‌دانم چه سوالی باید بپرسم.» دختر فنجانی چای مقابلش گذاشت. «لازم نیست از همان اول همه‌چیز را بدانی. بعضی کتاب‌ها را باید با حوصله خواند؛ بعضی آدم‌ها را هم.» آن شب، مسافر تا سپیده‌دم در کتابخانه ماند. شعر شنید، از نسخه‌های قدیمی پرسید و قصه‌هایی خواند که نامشان را پیش‌تر نشنیده بود. وقتی خواست برود، رو به دختر کرد و گفت:«هنوز هم از تاریکی اینجا خوشم نمی‌آید.» دختر خندید. «قرار نیست دوستش داشته باشی. فقط کافی است یاد بگیری در آن، چیزی را که دنبالش هستی پیدا کنی.» مسافر از در بیرون رفت. کتابخانه دوباره به همهمه‌ی همیشگی‌اش برگشت. نی نواخت، صفحات ورق خوردند و سیمرغ بال‌هایش را جمع کرد. دختر به نسخه‌ی بازی که روی میز مانده بود نگاه کرد. در حاشیه‌ی آخرین صفحه، با خطی تازه نوشته شده بود: بعضی صداها برای پرکردن سکوت نیستند؛ برای این‌اند که کسی در اندوهش تنها نماند. در آغاز مثنوی، نی از جدایی و دورافتادگی شکایت می‌کند؛ صدایش روایت اندوهی است که نمی‌تواند به زبان معمول بیان شود. در شاهنامه نیز سیمرغ موجودی دانا و یاری‌رسان است که زال را در کودکی از مرگ نجات می‌دهد و بعدها به یاری او و فرزندش رستم می‌آید.
از همه‌ی عزیزانی که تا اینجا در تقدیمی‌ شرکت کردند، ممنونم. 🌱 امیدوارم از داستانی که براتون نوشته شده لذت ببرید و دوستش داشته باشید. ✨ البته هنوز فرصت برای شرکت در تقدیمی‌ها باقیه 💙 به امید صدتایی شدن و فراتر از آن...