eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
93 دنبال‌کننده
228 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به مشاوره و نویسنده شگفت‌انگیز نسخه‌ای برای زخم‌های نادیده ـ ببخشید، اینجا مطب مشاوره‌ست؟ پیرمرد سرش را از روی کتاب بلند کرد و نگاهی به دختر انداخت. ـ بستگی داره. اگه برای شکایت از همسایه‌ات اومدی، باید بری ساختمان بغلی. اگه همسایه‌ات رو کشتی، فعلاً بشین تا ببینیم چه می‌شه کرد. دختر چند لحظه نگاهش کرد. ـ من هنوز هیچ‌کس رو نکشتم. ـ پس شروع امیدوارکننده‌ایه. پیرمرد کتاب را بست. نیمه‌ی پایین بدنش شبیه اسب بود و بالاتنه‌اش به مردی سالخورده می‌مانست. دختر تازه متوجه شد که با یک انسان معمولی طرف نیست. ـ شما...؟ ـ کایرون. و قبل از اینکه بپرسی، بله، از همون قنطورس‌هایی هستم که احتمالاً توی کتاب‌های اسطوره‌شناسی دیدی. فقط لطفاً درباره‌ی اسب‌بودنم شوخی نکن. امروز سه نفر این کار رو کردن و هیچ‌کدوم هم خلاقیت خاصی نداشتن. دختر لبخند زد. روی میز، چند کتاب پزشکی، تعدادی برگ یادداشت و یک ظرف پر از گیاهان دارویی قرار داشت. از پنجره می‌شد کوهستانی را دید که مه روی دامنه‌هایش نشسته بود. ـ اینجا چه‌کار می‌کنید؟ کایرون گفت: ـ به آدم‌ها کمک می‌کنم زخم‌هاشون رو بشناسن. البته همه‌ی زخم‌ها با دارو خوب نمی‌شن. بعضی‌هاشون رو باید اول پیدا کرد. دختر به کتاب‌های روی میز نگاه کرد. ـ پس شما درمانگرید؟ ـ آموزگار هم هستم. سال‌ها به قهرمان‌ها آموزش دادم؛ از آشیل گرفته تا آسکلپیوس. البته قهرمان‌ها هم مثل بقیه‌ی آدم‌ها دردسرهای خودشون رو دارن. فقط معمولاً شمشیر بزرگ‌تری دستشونه. دختر خندید. کایرون یکی از دفترهای روی میز را به سمتش هل داد. ـ این رو بخون. دفتر پر از نوشته‌های کوتاه بود؛ روایت آدم‌هایی که برای درمان آمده بودند. یکی از تنهایی‌اش نوشته بود، دیگری از ترس، یکی هم از اینکه نمی‌دانست با آینده‌اش چه‌کار کند. دختر چند صفحه را ورق زد. ـ این‌ها رو خودتون نوشتید؟ ـ نه. آدم‌ها خودشون تعریف کردن. من فقط گوش دادم و نوشتم. ـ چرا؟ کایرون به صندلی خالی روبه‌رویش اشاره کرد. ـ چون گاهی آدم‌ها وقتی حرف می‌زنن، تازه متوجه می‌شن چه چیزی آزارشون می‌ده. گاهی هم فقط لازم دارن کسی حرفشون رو تا آخر بشنوه. نه اینکه وسط جمله براشون نسخه بپیچه. دختر دفتر را بست. ـ من هم دوست دارم یه روزی مشاور بشم. نویسنده هم بشم. البته هنوز راه زیادی مونده. کایرون گفت: ـ پس بهتره از همین امروز تمرین کنی. ـ چه تمرینی؟ پیرمرد به دفتر سفید دیگری اشاره کرد. ـ هر روز چیزی بنویس. از آدم‌هایی که می‌بینی، از حرف‌هایی که می‌شنوی، حتی از اتفاقات خنده‌داری که به نظرت هیچ اهمیتی ندارن. فقط یادت باشه قرار نیست همه‌ی آدم‌ها رو نجات بدی. گاهی بهترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که کنارشون بمونی تا خودشون راهشون رو پیدا کنن. دختر قلم را برداشت. ـ این توصیه‌ها رو برای همه می‌کنید؟ ـ نه. برای بعضی‌ها فقط می‌گم کمتر حرف بزنن. ـ پس من جزو کدوم دسته‌ام؟ کایرون نگاهی به دفتر نیمه‌پر انداخت. ـ هنوز تصمیم نگرفتم. فعلاً ببینم با این قلم چه‌کار می‌کنی. دختر شروع به نوشتن کرد. اول از همان اتاق گفت، بعد از پیرمردی که خودش را درمانگر می‌دانست و از قهرمان‌هایی که با وجود تمام قدرتشان، گاهی از یک زخم کوچک شکست می‌خوردند. چند ساعت گذشت. وقتی سرش را بلند کرد، کایرون دیگر پشت میز نبود. فقط نامه‌ای کنار دفتر گذاشته بود:«برای درمان‌کردن، همیشه به دارو نیاز نیست. برای فهمیدن آدم‌ها هم همیشه لازم نیست جواب همه‌ی سوال‌ها را بدانی. اما اگر می‌خواهی روزی به دیگران کمک کنی، اول یاد بگیر درست گوش بدهی. و یک چیز دیگر؛ هرگز شوخی را از زندگی حذف نکن. بعضی روزها تنها چیزی است که آدم را سرپا نگه می‌دارد.» دختر نامه را تا کرد و داخل دفتر گذاشت. از آن روز، هر بار کسی با حرفی ناگفته به سراغش می‌آمد، او گوشه‌ای از دفترش را باز می‌کرد. گاهی چیزی می‌نوشت، گاهی فقط گوش می‌داد و گاهی هم وسط یک گفت‌وگوی جدی، جمله‌ای می‌گفت که هر دو را به خنده می‌انداخت. هنوز مشاور نشده بود. هنوز کتابی منتشر نکرده بود. اما دفترش دیگر سفید نبود. سال‌ها بعد، وقتی کسی از او پرسید اولین بار کجا یاد گرفته به حرف آدم‌ها گوش بدهد، لبخند زد و گفت: ـ یک مطب عجیب در دل کوهستان. پزشکش هم کمی اسب بود! البته هیچ‌کس حرفش را جدی نگرفت. جز پیرمردی که آن روز، دورتر از پنجره‌ی اتاقش، مشغول ورق‌زدن دفتر دیگری بود.
از امروز، تو شاگرد کایرونی؛ راوی زخم‌هایی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. قلمت را بردار؛ هنوز آدم‌های زیادی هستند که حرف‌هایشان شنیده نشده.
در افسانه‌ی اصلی، کایرون آموزگار و درمانگر است؛ اما شاگردی که در این داستان وارد مطبش می‌شود و دفتر روایت‌ها را به دست می‌گیرد، شخصیت ساخته شده است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به دنیایی برای سایه‌ها شاهزاده‌ی زندان بی‌سپیده نخستین بار که سایه‌ای برخلاف فرمانش حرف زد، شاهزاده فهمید که زندانش دیگر امن نیست. سال‌ها بود در اعماق کوه، پشت درهایی که هیچ کلیدی به آن‌ها نمی‌خورد، زندگی می‌کرد. نه روزی وجود داشت و نه شبی؛ فقط تاریکی بود و صدای زنجیرهایی که با هر حرکتش روی سنگ کشیده می‌شدند. می‌گفتند نفرین شده است. می‌گفتند پادشاهی‌اش را از او گرفته‌اند و او را به جرمی که حتی نامش را نمی‌دانست، در این دخمه حبس کرده‌اند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست زندانبانان واقعی چه کسانی‌اند. سایه‌ها. آن‌ها در گوشه‌های سلول می‌خزیدند، پشت ستون‌ها پنهان می‌شدند و هر شب خبر تازه‌ای برایش می‌آوردند. از ترس نگهبانان می‌گفتند، از خیانت فرماندهان و از رازهایی که صاحبانشان حتی در خواب هم جرئت اعتراف به آن‌ها را نداشتند. شاهزاده به آن‌ها آموخته بود که حرف بزنند؛ در عوض، هیچ‌وقت اجازه نداده بود دروغ بگویند. آن شب، سایه‌ای از زیر در خزید و مقابل تختش ایستاد. شاهزاده پرسید:«چه کسی فرستاده‌ات؟» سایه پاسخ داد: «کسی که می‌خواهد جای تو را بگیرد.» لبخند محوی روی صورت شاهزاده نشست. «پس هنوز نفهمیده‌اند که این زندان برای نگه‌داشتن من ساخته نشده؟» سایه سکوت کرد. شاهزاده زنجیر دور مچش را بالا آورد و به آن نگاه کرد. سال‌ها پیش، وقتی فریدون ضحاک را در دل دماوند به بند کشید، گمان می‌کرد با بستن دست‌های یک فرمانروا، قدرتش را هم دفن کرده است. اما بعضی زندانی‌ها، حتی در افسانه‌ها، با زنجیر از یاد نمی‌روند. او از همان تبار فراموش‌نشدنی بود؛ نه فرزند ضحاک، نه همزاد فنریر، اما وارث همان سرنوشت شوم: قدرتی که دیگران از آن می‌ترسیدند و بندی که قرار بود تا ابد پابرجا بماند. از جا برخاست. سایه‌ها یکی‌یکی از دیوارها جدا شدند. «نامش را می‌دانید؟» صدای سایه‌ها در هم پیچید: «بله، سرورم.» «نقطه‌ضعفش؟» «غرورش.» شاهزاده خندید. «پس هنوز هم آدم‌ها را می‌شود با همان چیزی شکست داد که به آن افتخار می‌کنند.» دستش را بالا برد. زنجیرها به حرکت درآمدند و درهای زندان، پس از سال‌ها، نخستین بار از داخل گشوده شدند. نگهبانان بیرون شمشیر کشیدند. اما پیش از آنکه حتی یک قدم بردارند، سایه‌هایشان از پشت سر به آن‌ها حمله کردند. شاهزاده از میانشان گذشت. نه فریادی زد و نه شمشیری کشید. فقط نام هرکدام را گفت و رازی را که پنهان کرده بودند، به زبان آورد. یکی زانو زد، دیگری شمشیر انداخت و سومی از ترس، حتی نتوانست به چشم‌هایش نگاه کند. در انتهای راه، دروازه‌ی سنگی بزرگی قرار داشت. روی آن نوشته بودند: «هیچ‌کس از این زندان بیرون نخواهد رفت.» شاهزاده دستش را روی نوشته گذاشت و زیر لب گفت:«چه اشتباه بزرگی... من هیچ‌وقت قصد نداشتم بیرون بروم.» بعد رو به تاریکی کرد. «من آمده‌ام تا زندان را با خودم ببرم.» و آن شب، برای نخستین بار، تاریکی از زندان بیرون رفت؛ نه به این دلیل که شکست خورده بود، بلکه چون فرمانروایش تصمیم گرفته بود جهان را به اندازه‌ی زندان خودش تنگ کند. ضحاک پس از شکست از فریدون کشته نمی‌شود؛ او را در کوه دماوند به بند می‌کشند. فنریر نیز موجودی است که خدایان از قدرت و سرنوشتش بیم دارند و سرانجام او را با زنجیری جادویی می‌بندند. وجه مشترک این دو، قدرتی است که حتی در اسارت هم از میان نمی‌رود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم به ـL'un Deav کتابخانه‌ای که سکوت نداشت در آن کتابخانه، هیچ‌وقت سکوت برقرار نمی‌شد. حتی نیمه‌شب‌ها هم صدایی از میان قفسه‌ها به گوش می‌رسید؛ گاهی ناله‌ی نی بود، گاهی زمزمه‌ی شعری قدیمی و گاهی صدای کسی که سال‌ها پیش، حرفی را ناتمام گذاشته بود. مسافری که برای نخستین بار وارد آنجا شد، از صدای مداوم کتاب‌ها کلافه بود. چراغ‌های روغنی کم‌نور بودند و نور سپیده از پنجره‌های بلند به داخل نمی‌رسید. بااین‌حال، او دستش را جلوی چشم گرفت و گفت:«نمی‌شود چراغ‌ها را روشن‌تر کرد؟ اینجا زیادی تاریک است.» دختری که پشت میز نشسته بود، سرش را از روی نسخه‌ی خطی بلند کرد. «اگر نور بیشتری می‌خواهی، باید جای دیگری بروی. اینجا کتاب‌ها برای دیده‌شدن نیامده‌اند؛ برای شنیده‌شدن آمده‌اند.» مسافر نگاهی به اطراف انداخت. «پس این همه صدا چیست؟» دختر کتاب را بست. «حرف‌هایی که هیچ‌کس فرصت نکرده تمامشان کند.» از قفسه‌ی کناری صدای نی برخاست. آهنگی آرام و غمگین، شبیه صدای کسی که از جایی دور بازگشته، اما هنوز خانه‌اش را پیدا نکرده است. مسافر پرسید:«چه کسی می‌نوازد؟» دختر پاسخ داد: «نی از جدایی می‌گوید. مگر نشنیده‌ای؟» بعد نسخه‌ای کهنه را باز کرد و چند سطر از آغاز مثنوی را خواند. مسافر آرام گرفت. برای نخستین بار متوجه شد صدای نی، صدای یک ساز تنها نیست؛ انگار هرکس اندوهی در دل داشت، چیزی از خودش را در آن پیدا می‌کرد. در همان لحظه، سایه‌ی بزرگی از پنجره گذشت. پرنده‌ای با بال‌های پهن بر لبه‌ی پنجره نشست. پرهایش زیر نور چراغ برق نمی‌زدند؛ رنگشان به خاکستر و آتش می‌مانست. مسافر با تعجب گفت:«سیمرغ؟» دختر لبخند زد. «درست شناختی. در روایت فردوسی، سیمرغ زال را از مرگ نجات داد و بعدها نیز در روزهای دشوار به یاری خاندان او آمد. اما اینجا آمده تا چیزی را به ما یادآوری کند.» ـ چه چیزی؟ دختر دستش را روی کتاب گذاشت. «اینکه دانایی همیشه با فریاد وارد نمی‌شود. گاهی فقط کنار پنجره می‌نشیند و منتظر می‌ماند تا کسی سوال درست را بپرسد.» مسافر مدتی به سیمرغ نگاه کرد. بعد آهسته گفت: «من برای پیدا کردن پاسخ آمده بودم. اما حالا نمی‌دانم چه سوالی باید بپرسم.» دختر فنجانی چای مقابلش گذاشت. «لازم نیست از همان اول همه‌چیز را بدانی. بعضی کتاب‌ها را باید با حوصله خواند؛ بعضی آدم‌ها را هم.» آن شب، مسافر تا سپیده‌دم در کتابخانه ماند. شعر شنید، از نسخه‌های قدیمی پرسید و قصه‌هایی خواند که نامشان را پیش‌تر نشنیده بود. وقتی خواست برود، رو به دختر کرد و گفت:«هنوز هم از تاریکی اینجا خوشم نمی‌آید.» دختر خندید. «قرار نیست دوستش داشته باشی. فقط کافی است یاد بگیری در آن، چیزی را که دنبالش هستی پیدا کنی.» مسافر از در بیرون رفت. کتابخانه دوباره به همهمه‌ی همیشگی‌اش برگشت. نی نواخت، صفحات ورق خوردند و سیمرغ بال‌هایش را جمع کرد. دختر به نسخه‌ی بازی که روی میز مانده بود نگاه کرد. در حاشیه‌ی آخرین صفحه، با خطی تازه نوشته شده بود: بعضی صداها برای پرکردن سکوت نیستند؛ برای این‌اند که کسی در اندوهش تنها نماند. در آغاز مثنوی، نی از جدایی و دورافتادگی شکایت می‌کند؛ صدایش روایت اندوهی است که نمی‌تواند به زبان معمول بیان شود. در شاهنامه نیز سیمرغ موجودی دانا و یاری‌رسان است که زال را در کودکی از مرگ نجات می‌دهد و بعدها به یاری او و فرزندش رستم می‌آید.
از همه‌ی عزیزانی که تا اینجا در تقدیمی‌ شرکت کردند، ممنونم. 🌱 امیدوارم از داستانی که براتون نوشته شده لذت ببرید و دوستش داشته باشید. ✨ البته هنوز فرصت برای شرکت در تقدیمی‌ها باقیه 💙 به امید صدتایی شدن و فراتر از آن...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از کنج‌دنج‌شاتوت~
شاتوت دوباره تقدیمی داده~ روش کار آسونه::: اول اینکه باید عضو باشی حتما؛ بعد این پست+ یه پستی که خوشت اومده رو فور می کنی چنلت. و من بهت می‌گم اگه تو یه کتاب، آهنگ و کاراکتر توی فیلم بودی چی می‌شدی🙌🏻 برای ممبر ها هم میشه فقط بپرن توی آیدی و «🫐» بفرستن. ایگنور نکنید بانو ها😭 Channel|tag|Limit| id::: @helma_atayi