eitaa logo
هــشــتــــــــــــــــادیـــای اخراجـــی😎
69 دنبال‌کننده
848 عکس
847 ویدیو
4 فایل
این ‌تر‌ڪ خورده‍ ‌دِلم وحشت آن ‌را دارد ڪہ ‌بمیرد‌ و نبیند‌ پسرِ زهرا را :)♥ #خدا_نکنه سه تا دهه هشتادیم که اومدیم تا شما رو با دنیای خودمون آشنا کنیم.😁❤️ •بمووون مسلمون• [کپی شاید واجب] https://eitaa.com/joinchat/4272751701C1d66088c7a
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترای من این هدیه مخصوص شماست😉
سلام این دو روز سرم بسی شلوغ بود یخورده کمک خواهر یخورده تو خونه خودمون 😅 دیشب هم فکر کنم یه یکی دو ساعتی داشتم براش ( خواهرم ) فیلم ادیت میزدم بعدم که رسیدم خونه دیگه جون نداشتم
@ostad_shojaeامام زمان 016.mp3
زمان: حجم: 929.6K
❣️ باید،دور هم جمع شویم! دستان خالی ما،اگر کنار هم باشند؛ خورشید را،از پس پرده بیرون میکشند. 🌞خورشیدی که تنها درمان دردهای من وتوست
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی این مداحی یه لول دیگه از زیباییه مخصوصاً وقتی که پاییز باشه🍂🧡:)) |
🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 قسمت بیست و نه ~ علی یه سوال بپرسم ازت؟ علی : شما دوتا بپرس ~ تو این چند روزی که اینجا بودم خیلی هوام رو داشتی میتونم بپرسم چرا؟ علی : اول اینکه کاری که انجام دادی برام خیلی ارزش داشت ! دوم اینکه تو و رسول برادرم رو از مرگ نجات دادین و وقتی بهوش اومد بهم گفت . اگه تو و رسول نمیرفتید کمکش الان نه تو آسیب دیده بودی نه رسول شهید میشد و برادر من معلوم نبود الان چه حالی داشت . توقع نداشتم این جوابش باشه! با اینکه از شهادت رسول ناراحت بودم اما از اینکه اون پسر زنده مونده خوشحال شدم. زندگی خیلی عجیبه ، هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روز این اتفاقا برام بیوفته ! اما الان که حالم نسبت به قبل بهتر شده بود به این فکر میکردم چطور برگردم مشهد و تو چشم بقیه نگاه کنم؟ جای جراحی داشت بهتر میشد و من تو فکر بودم تو فکر خیلی چیزا! ~ علی امیدوارم برادرت عمر طولانی پربرکتی داشته باشه . خوشحالم که حالش خوبه . از تو هم بابت همه کمک هات ممنونم . علی : این چه حرفیه؟ من دارم کارم رو انجام میدم . ایمان : سلام جایی بودی؟ ~ سلام آره رفته بودیم نماز بخونیم . ایمان : صدام میزدی میومدم کمکت ~ خیلی خسته بودی ایمان ، مشخص بود درست نخوابیدی . منم دلم نیومد بیدارت کنم دیدم علی آقا اومد ازش خواستم کمکم کنه ایمان : ممنون زحمت کشیدید علی : خواهش میکنم کاری نکردم من دیگه میرم عصر دکتر میاد ببینه که مرخص میشید یا نه . ~ ممنون خدا قوت ایمان هم رفت نمازش رو خوند و یکم درس خوند و با من حرف زد درمورد کار و دانشگاه تا اینکه ناهار رو آوردن . ناهار رو که خوردیم ایمان خوابید منم قرآن می‌خوندم . یکم که گذشت آروم بلند شدم و رفتم تا تو سالن یکم راه برم . آرش : من نمیخواممم دوش ندالم پرستار : عزیزم باید این شربت رو بخوری تا خوب بشی آرش : نمیخوام پسر کوچولو پاشو میکوبید زمین و جیغ میزد که نمی‌خواد دارو بخوره . به نظر میومد خیلی شیطونه . آروم رفتم سمتشون و روی پاهام نشستم . ~ سلام آقا اسم شما چیه؟ آرش : سلام آلش اشم شما چیه؟ ~ به به چه اسم قشنگی داری ! اسم من حیدر میای با من دوست بشی؟ آرش : خاله فلناز میگه نباید با غلیبه ها دوش بشم ~ خب نمیشه از خاله فرناز اجازه بگیری با من دوست بشی؟ آرش : اما الان که اینجا نیشت لفته خونه مهل ~ خب وقتی اومد بهش میگی؟ آرش : باشه . عمو؟ ~ جانم؟ آرش : خانم پلستاله میخواد منو اذیت کنه ~ نه آرش جون میخواد حالت خوب بشه ، منم برام دارو میاره بخورم که زودی خوب بشم برم خونمون آرش : لاست میگی؟ ~ بله که راست میگم . مگه تو نمی‌خوای زودی بری خونه پیش خاله فرزانه؟ آرش : چلا خیلی می‌خوام ~ خب پس باید به حرف خانم پرستاره گوش کنی که زودی خوب بشی آرش : باشه . عمو تو چلا مریض شدی؟ ~ من یه آدم بد زخمیم کرد برای همین مریض شدم آرش : آخی دلدت گلفت؟ ~ آره یکم دردم گرفت آرش : خاله فلزانه هلوقت من زخمی میشم بوشم می‌کنه تا خوب بشم . عمو تو هم بیا من بوشد کنم تا خوب بشی ~ آرش تو خیلی پسر مهربونی هستی ها . از الان قول میدی دیگه داروهات رو بخوری؟ آرش : آله ~ منم خیلی تو رو دوست دارم آرش : منم شما لو دوشت دالم ازش خداحافظی کردم و سرش رو بوسیدم . آروم رفتم تو حیاط که یکم هوا بخورم .
به به سلااام نوه گلم چه خبرا؟ نیستی؟ مدرسه خوش می‌گذره؟
الهی نوه گرامی نترس زندگی صد سال اولش سخته😁
🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 قسمت سی روی یکی از نمیکت ها نشسته بودم و آسمون رو نگاه می کردم . خورشید بی منت داشت نور و گرما رو در اختیار همه می گذاشت و زیبایی های منحصر به فردی رو خلق میکرد . جسمم اینجا بود اما فکر و دلم نه ! دلم پر میزد که برم تو حرم رو به روی گنبد و گلدسته بشینم و فقط نگاه کنم بدون اینکه کلمه ای به زبون بیارم ! تازه داشتم درک می‌کردم چی شده و من باید چیکار کنم ، الان یه خانواده داغداره و چشم اونا به من هست که کنارشون باشم . برام سخت بود اما سخت تر از اون دیدن شکستن عزیزانم بود . هوای آغشته به دود و غبار تهران رو داخل ریه هام کشیدم و ایستادم . من باید خودم رو از نو بسازم ، آره باید محکم باشم تا تکیه گاه بشم . داخل اتاق که رفتم چند لحظه بعد دکتر اومد تا معاینه کنه . دکتر : خداروشکر علائم بهبودی داره خودش رو نشون میده . حیدر جان بیشتر مراعات کن که سریع تر حالت خوب بشه . ~ چشم هرچی شما بگید . ایمان : تقریبا چند روز دیگه مرخص میشه؟ دکتر : اگه همینطور پیش بره یک هفته دیگه مرخص هست . ایمان : ممنون خداقوت واقعا ~ ایمان برو مشهد اینجا حوصله ات سر می‌ره . منم کاری ندارم که خودم میتونم با کمک پرستار انجام بدم . ایمان : برو ببینم ، کجا برم؟ من برگردم مشهد بازم دلم اینجاست . منم که دیدم حریف ایمان نمیشم دیگه چیزی نگفتم و قرآن رو باز کردم تا بخونم . روز ها می‌گذشت و من حالم بهتر می‌شد . ولی بعضی وقت ها قلبم درد می گرفت که به روی خودم نمیاوردم . تو این مدت با آرش ، علی ، ملیکا ، پریسا ، فاطمه ، محسن و... خیلی از کادر درمان دوست شدم . برای بچه ها قرآن می‌خوندم و احکام رو توضیح می‌دادم . ایمان هم یه بار رفت مشهد که لباس بیاره برای خودش و من و کتاب هایش رو هم آورد که بخونه . ملیکا و فاطمه باید عمل می شدن اما بقیه بچه ها ویروس داشتن . حسابی باهاشون حرف زدم که نترسن و حرف بقیه رو گوش بدن . با اینکه می خواستم برم مشهد اما دلم واسه این بیمارستان و کادر درمان و بچه ها تنگ میشد . ولی هر اومدنی یک رفتنی هم داره . پس طبق تشخیص دکتر من بعد از یک هفته مرخص شدم . اونم با شرط و شروط! دکتر : ببین حیدر یک ماه دیگه میای چکاپ پیش خودم . الان هم تا دوهفته استراحت میکنی و کار سنگین و طولانی انجام نمیدی . زخمت رو مرتب شستشو میدی . روی اعصابت کنترل داشته باش که قلبت به مشکل نخوره . دارو ها رو حتما سر وقت میخوری . حالت رو از ایمان میپرسم پس لطفا مراقب خودت باش . ~ چشم مراقبم بله و این شد که من یکی یکی از همه خداحافظی کردم . اما سخت ترین قسمت خداحافظی با بچه ها بود . خیلی طول کشید که آروم شدن . بعد از حدود یک هفته و نیم بستری بودن راهی مشهد شدم در حالی که نمی‌دونستم چی در انتظارم هست . حالا تازه قلبم به کار افتاده بود . انگار متوجه شده بود باید محکم باشه .
@ostad_shojaeامام زمان 017.mp3
زمان: حجم: 2.5M
❣️برای یاری اش... باید آماده شد! کسی که قلبش، آماده پیوستن به امامش نیست؛ عاشقانه، به یاری اش نمی شتابد. 💓عشق...عنصر اصلی انتظار است💓