هــشــتــــــــــــــــادیـــای اخراجـــی😎
دخترای من این هدیه مخصوص شماست😉
نظرمه باز نکنید⛔️⛔️
هــشــتــــــــــــــــادیـــای اخراجـــی😎
دخترای من این هدیه مخصوص شماست😉
ولی این موجود کوچولو آخه چیش ترس داره؟ این از ما میترسه ما از این
@ostad_shojaeامام زمان 016.mp3
زمان:
حجم:
929.6K
❣️ باید،دور هم جمع شویم!
دستان خالی ما،اگر کنار هم باشند؛
خورشید را،از پس پرده بیرون میکشند.
🌞خورشیدی که
تنها درمان دردهای من وتوست
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی این مداحی یه لول دیگه از زیباییه مخصوصاً وقتی که پاییز باشه🍂🧡:))
#حضرت_علیاکبر | #محمود_کریمی
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
قسمت بیست و نه
~ علی یه سوال بپرسم ازت؟
علی : شما دوتا بپرس
~ تو این چند روزی که اینجا بودم خیلی هوام رو داشتی میتونم بپرسم چرا؟
علی : اول اینکه کاری که انجام دادی برام خیلی ارزش داشت ! دوم اینکه تو و رسول برادرم رو از مرگ نجات دادین و وقتی بهوش اومد بهم گفت . اگه تو و رسول نمیرفتید کمکش الان نه تو آسیب دیده بودی نه رسول شهید میشد و برادر من معلوم نبود الان چه حالی داشت .
توقع نداشتم این جوابش باشه! با اینکه از شهادت رسول ناراحت بودم اما از اینکه اون پسر زنده مونده خوشحال شدم.
زندگی خیلی عجیبه ، هیچوقت فکر نمیکردم یه روز این اتفاقا برام بیوفته ! اما الان که حالم نسبت به قبل بهتر شده بود به این فکر میکردم چطور برگردم مشهد و تو چشم بقیه نگاه کنم؟
جای جراحی داشت بهتر میشد و من تو فکر بودم تو فکر خیلی چیزا!
~ علی امیدوارم برادرت عمر طولانی پربرکتی داشته باشه . خوشحالم که حالش خوبه . از تو هم بابت همه کمک هات ممنونم .
علی : این چه حرفیه؟ من دارم کارم رو انجام میدم .
ایمان : سلام جایی بودی؟
~ سلام آره رفته بودیم نماز بخونیم .
ایمان : صدام میزدی میومدم کمکت
~ خیلی خسته بودی ایمان ، مشخص بود درست نخوابیدی . منم دلم نیومد بیدارت کنم دیدم علی آقا اومد ازش خواستم کمکم کنه
ایمان : ممنون زحمت کشیدید
علی : خواهش میکنم کاری نکردم
من دیگه میرم عصر دکتر میاد ببینه که مرخص میشید یا نه .
~ ممنون خدا قوت
ایمان هم رفت نمازش رو خوند و یکم درس خوند و با من حرف زد درمورد کار و دانشگاه تا اینکه ناهار رو آوردن . ناهار رو که خوردیم ایمان خوابید منم قرآن میخوندم . یکم که گذشت آروم بلند شدم و رفتم تا تو سالن یکم راه برم .
آرش : من نمیخواممم دوش ندالم
پرستار : عزیزم باید این شربت رو بخوری تا خوب بشی
آرش : نمیخوام
پسر کوچولو پاشو میکوبید زمین و جیغ میزد که نمیخواد دارو بخوره . به نظر میومد خیلی شیطونه . آروم رفتم سمتشون و روی پاهام نشستم .
~ سلام آقا اسم شما چیه؟
آرش : سلام آلش اشم شما چیه؟
~ به به چه اسم قشنگی داری ! اسم من حیدر میای با من دوست بشی؟
آرش : خاله فلناز میگه نباید با غلیبه ها دوش بشم
~ خب نمیشه از خاله فرناز اجازه بگیری با من دوست بشی؟
آرش : اما الان که اینجا نیشت لفته خونه مهل
~ خب وقتی اومد بهش میگی؟
آرش : باشه . عمو؟
~ جانم؟
آرش : خانم پلستاله میخواد منو اذیت کنه
~ نه آرش جون میخواد حالت خوب بشه ، منم برام دارو میاره بخورم که زودی خوب بشم برم خونمون
آرش : لاست میگی؟
~ بله که راست میگم . مگه تو نمیخوای زودی بری خونه پیش خاله فرزانه؟
آرش : چلا خیلی میخوام
~ خب پس باید به حرف خانم پرستاره گوش کنی که زودی خوب بشی
آرش : باشه . عمو تو چلا مریض شدی؟
~ من یه آدم بد زخمیم کرد برای همین مریض شدم
آرش : آخی دلدت گلفت؟
~ آره یکم دردم گرفت
آرش : خاله فلزانه هلوقت من زخمی میشم بوشم میکنه تا خوب بشم . عمو تو هم بیا من بوشد کنم تا خوب بشی
~ آرش تو خیلی پسر مهربونی هستی ها . از الان قول میدی دیگه داروهات رو بخوری؟
آرش : آله
~ منم خیلی تو رو دوست دارم
آرش : منم شما لو دوشت دالم
ازش خداحافظی کردم و سرش رو بوسیدم . آروم رفتم تو حیاط که یکم هوا بخورم .
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
قسمت سی
روی یکی از نمیکت ها نشسته بودم و آسمون رو نگاه می کردم . خورشید بی منت داشت نور و گرما رو در اختیار همه می گذاشت و زیبایی های منحصر به فردی رو خلق میکرد .
جسمم اینجا بود اما فکر و دلم نه ! دلم پر میزد که برم تو حرم رو به روی گنبد و گلدسته بشینم و فقط نگاه کنم بدون اینکه کلمه ای به زبون بیارم !
تازه داشتم درک میکردم چی شده و من باید چیکار کنم ، الان یه خانواده داغداره و چشم اونا به من هست که کنارشون باشم .
برام سخت بود اما سخت تر از اون دیدن شکستن عزیزانم بود .
هوای آغشته به دود و غبار تهران رو داخل ریه هام کشیدم و ایستادم .
من باید خودم رو از نو بسازم ، آره باید محکم باشم تا تکیه گاه بشم .
داخل اتاق که رفتم چند لحظه بعد دکتر اومد تا معاینه کنه .
دکتر : خداروشکر علائم بهبودی داره خودش رو نشون میده .
حیدر جان بیشتر مراعات کن که سریع تر حالت خوب بشه .
~ چشم هرچی شما بگید .
ایمان : تقریبا چند روز دیگه مرخص میشه؟
دکتر : اگه همینطور پیش بره یک هفته دیگه مرخص هست .
ایمان : ممنون خداقوت واقعا
~ ایمان برو مشهد اینجا حوصله ات سر میره . منم کاری ندارم که خودم میتونم با کمک پرستار انجام بدم .
ایمان : برو ببینم ، کجا برم؟ من برگردم مشهد بازم دلم اینجاست .
منم که دیدم حریف ایمان نمیشم دیگه چیزی نگفتم و قرآن رو باز کردم تا بخونم .
روز ها میگذشت و من حالم بهتر میشد . ولی بعضی وقت ها قلبم درد می گرفت که به روی خودم نمیاوردم .
تو این مدت با آرش ، علی ، ملیکا ، پریسا ، فاطمه ، محسن و... خیلی از کادر درمان دوست شدم .
برای بچه ها قرآن میخوندم و احکام رو توضیح میدادم .
ایمان هم یه بار رفت مشهد که لباس بیاره برای خودش و من و کتاب هایش رو هم آورد که بخونه .
ملیکا و فاطمه باید عمل می شدن اما بقیه بچه ها ویروس داشتن . حسابی باهاشون حرف زدم که نترسن و حرف بقیه رو گوش بدن .
با اینکه می خواستم برم مشهد اما دلم واسه این بیمارستان و کادر درمان و بچه ها تنگ میشد .
ولی هر اومدنی یک رفتنی هم داره .
پس طبق تشخیص دکتر من بعد از یک هفته مرخص شدم .
اونم با شرط و شروط!
دکتر : ببین حیدر یک ماه دیگه میای چکاپ پیش خودم .
الان هم تا دوهفته استراحت میکنی و کار سنگین و طولانی انجام نمیدی .
زخمت رو مرتب شستشو میدی .
روی اعصابت کنترل داشته باش که قلبت به مشکل نخوره .
دارو ها رو حتما سر وقت میخوری .
حالت رو از ایمان میپرسم پس لطفا مراقب خودت باش .
~ چشم مراقبم
بله و این شد که من یکی یکی از همه خداحافظی کردم .
اما سخت ترین قسمت خداحافظی با بچه ها بود .
خیلی طول کشید که آروم شدن .
بعد از حدود یک هفته و نیم بستری بودن راهی مشهد شدم در حالی که نمیدونستم چی در انتظارم هست .
حالا تازه قلبم به کار افتاده بود .
انگار متوجه شده بود باید محکم باشه .
@ostad_shojaeامام زمان 017.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
❣️برای یاری اش... باید آماده شد!
کسی که قلبش،
آماده پیوستن به امامش نیست؛
عاشقانه، به یاری اش نمی شتابد.
💓عشق...عنصر اصلی انتظار است💓