چند ماهیست که به دنبال جایی دنج و خلوتم ، جایی که بتوانم که خود واقعیام باشم ، جایی که بتوانم در سکوت کامل چای دارچینیام را همراه با تماشای باران میل کنم .
در کنار نوشیدن چای و تماشای رقص زیبا و آرامش بخش قطرات آب ، بویی کهنه به مشامم خورد . بوی خاک . بویی که مثل ماشین زمان مرا به گذشته برد . زمانی که با چکمه های قرمز رنگم در کوچهای باریک و قدیمی قدم میزدم . قطرات بارانی که بر روی زمین کوچه نشسته بود باعث بلند شدن بوی خوش و دوست داشتنی خاک شده و صدای شر شر آب از ناودان های سفالی خانه های قدیمی ، آهنگی آشنا برای قدم های کودکانهام میساخت .
امروز فهمیدم چرا همیشه در جست و جوی خلوت و بارانم . نه برای فرار ، بلکه برای بازگشتن . برای پیدا کردن آن کودک با چکمه های قرمز که میدانست چگونه در ساده ترین لحظه ها ، خالصانه زندگی کند .