چند ماهیست که به دنبال جایی دنج و خلوتم ، جایی که بتوانم که خود واقعیام باشم ، جایی که بتوانم در سکوت کامل چای دارچینیام را همراه با تماشای باران میل کنم .
در کنار نوشیدن چای و تماشای رقص زیبا و آرامش بخش قطرات آب ، بویی کهنه به مشامم خورد . بوی خاک . بویی که مثل ماشین زمان مرا به گذشته برد . زمانی که با چکمه های قرمز رنگم در کوچهای باریک و قدیمی قدم میزدم . قطرات بارانی که بر روی زمین کوچه نشسته بود باعث بلند شدن بوی خوش و دوست داشتنی خاک شده و صدای شر شر آب از ناودان های سفالی خانه های قدیمی ، آهنگی آشنا برای قدم های کودکانهام میساخت .
امروز فهمیدم چرا همیشه در جست و جوی خلوت و بارانم . نه برای فرار ، بلکه برای بازگشتن . برای پیدا کردن آن کودک با چکمه های قرمز که میدانست چگونه در ساده ترین لحظه ها ، خالصانه زندگی کند .
هدایت شده از اِسپرایت.
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.