هدایت شده از Íncomparable
چه دنیای عجیبی بود ، پر از صدا ، پر از رنگ پر از آدمها ، و در نهایت ، همهچیز خالی. من آمدم ، زندگی کردم ، خندیدم ، گریه کردم ، دوست داشتم ، جنگیدم. اما حالا که میخواهم بروم ، میبینم هیچچیز جز سایهای گذرا باقی نمانده است.
هر آنچه برایش جنگیدم، فرو ریخت. هر چیزی که به آن دل بستم، غبار شد. حتی خاطراتم، همان لحظه که خواستم نگهشان دارم، مثل دود در هوا محو شدند.
زندگی شبیه خوابی کوتاه بود، خوابی پر از تلاطم و بیمعنا. گاهی فکر میکنم شاید همهچیز یک شوخی تلخ بود؛ تولد، امید، عشق، حتی رنجهایم و حالا، آخر کار، فقط سکوتی بیانتها مانده
میدانم که کسی این کلمات را خواهد خواند، اما چه فرقی میکند؟ من رفتم، و تو هم روزی خواهی رفت. همه میرویم. هیچ چیز باقی نمیماند جز همین حس پوچی که چون سایه، همهی ما را دنبال میکند.
پس بگذار این نامه، نه وصیت باشد، نه فریاد. تنها اعترافی باشد از انسانی کوچک که فهمید، در پایان، همهی این جهان، جز سراب و تکرار و هیچ، چیزی نبود
https://eitaa.com/Hawthorne